۱٣۹. چقدر از خودمان داستان در آوردیم.


"هرملت با زبان نیک و بد خویش سخن می گوید. همسایه‏اش این زبان را نمی فهمد. او بنا بر قانون و سنت وخویش زبان خویش را بنا کرده است."
(نیچه)

هرچه پیشتر می‏رویم، بیشتر در می‏یابیم که بریدن از قافله تمدن جهانی در راستای "بازگشت به خویش"، چه ناروایی بزرگی بوده است. به ما گفته بودند و پذیرفته بودیم که بخود آمدن و بازگشت به گذشته، کلید راه آینده است و راه رستگاری فردا را باید در بازگشت به دیروز جُست. گفته بودند و پذیرفته بودیم که پاسخ همه پرسش‏های اساسی این مرز و بوم را، گذشتگان ما داده‏اند و ما والگان وادی مغرب زمین، بیهوده با پیروی از راه‏ها و روش‏های غربیان در پی آینده‏ای بهتر هستیم. ِیکی گفته بود؛ بابا، همین بادگیرهای ساختمان‏های یزد، کولرهای طبیعی‏ست، که گذشتگان خدابیامرزِ ما برای رهایی مردم از گرمای سوزان کویری ساخته‏اند. حالا ما بی خبر از این گره گشایی‏های شگفت انگیز بومی، دل و دین در گروی راه‏ها و روش‏های غربی نهاده‏ایم و نسخه‏هایی را که آنان برای سرزمین‏های خود پیچیده‏اند، برای درمان بیماری‏های فرهنگی و اجتماعی خود بکار می‏بریم.

دیگری گفته بود؛ راه چاره بازگشت به دوران با شکوه ایران باستان است. روزگاری که تخت جمشید برای جهانیان سازمان ملل بود و مردم از گوشه و کنار جهان برای برطرف کردن همه گیرو گرفتاری‏هایشان به سوی این سازمان سرازیر می شدند. برخی نیز مدام فریاد می زند که؛ اسلام به ذات خود ندارد عیبی. خیر و صلاح دنیا و آخرت را باید در این دین الهی جست. خدا راه را داده و چاه را هم داده است. واعتصمو بحبل‏الله جمیعاً ولاتفرقو. انگشت شمار کسان نیز هی می گفتند: "زرشک".

***

۱۴۰. درباره عـشـق

علت عاشق ز علت‏ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
(مولوی)

زیبایی، هنر و آرمان‏های میدانخواه آمیزشی انسان، در تافته ِ شگفت- بافته هستی در نقطه‏های فراوانی به یکدیگر برمی خورند. این نقطه‏های برخورد، پایگاه‏های شناسایی زیبایی و هنر و عشق است و برای شناخت بیشتر از شور و شعر و شیفتگی و شنگی انسان، باید به پژوهش و پالایش این پایگاه‏ها پرداخت. زیبایی و عشق و هنر، همگی واتابی همگون در مغز انسان دارند و تجربه آن‏ها مغز را به تراوش هورمونی بنام "دوپمین" وا می دارد. گفته‏اند که زیبایی معنای خود است، یعنی که نمی توان تعریفی از آن بدست داد که واکنشی همسنگ تجربه خود زیبایی را در ما پدید آورد. همین سخن را درباره عشق نیز می توان گفت زیرا که عشق تجربه ای درونی ست که تا کنون تن به تور رازگشای دانش مدرن نداده است. از سویی نیزعشق هماره گفتمانی در گستره فلسفه و ادبیات و هنر بوده است. شیوه پروهش و بررسی روشمند دانشمدارانه در دانش‏های مدرن به گونه ای‏ست که مفاهیمی را که با حس های پنج گانه انسانی نمی توان سنجید، درخور بررسی نمی داند. چنین است که دانش مدرن هیچ سخنی درباره زندگی، عشق، مرگ، آگاهی، شادی، اندوه و مفاهیمی از این دست، ندارد و دانشمندان پژوهش درباره این پدیده ها را ناممکن می دانند و از کنار هرآنچه در این زمینه بنام "پژوهش علمی" یاد می شود، با نیشخند می‎گذرند.

از اینرو، نه تنها بنیادهای زیست شناسیک عشق ناپالوده و ناشناخته مانده است، بل که در ادبیات آکادمیک، تعریف پذیرفته شده ای ازعشق نیز نمی توان یافت. پس بناگزیر باید بجای تعریف، ویژگی های این تجربه تابناک انسانی را برشماریم.

نخستین ویژگی عشق انسانی بودن آن است، یعنی که تنها انسان توانایی عاشق شدن دارد. بررسی‏های بسیاری نشان داده است که بسیاری از جانوران، بویژه در رده های پسین مانند؛ ماهیان و ماکیان و پستانداران، توانایی همراهی و همدلی با یکدیگر را که پیش نیازعشق است، دارند، اما هیچ نشانه ای از عشق جانوری به جانور دیگر تا کنون در هیچ پژوهش روشمند علمی بدست نیامده است. از اینروعشق را می توان پدیداری انسانی پنداشت مانند؛ زبان؛ هنر، شوخ طبعی، آینده نگری و بسیاری ویژگی های دیگر انسان.

از دیگر ویژگی های عشق، برنما کردن و پُرنما کردن عاشق و معشوق در نگاه یکدیگر است، انگار که عاشق، معشوق خود از پشت ذره بین می نگرد و در همه رفتارها و کردارهای او باریک می شود و به ریزبینی می‏پردازد. این ویژگی با برتر انگاری معشوق از دیگران و از خود گذشتگی عاشق و پرکردن ذهن و زمان خود از معشوق همراه است، آنسان که به گفته شکسپیر؛ " او همه جهانش می شود". در این چگونگی عاشق بیشتر به زندگی معشوق و شادمانی و آسودگی خاطر وی می پردازد و آن ها را از زندگی خود برتر می دارد.

برخی از رفتار شناسان، عشق را گونه ای بیماری روانی می دانند زیرا که خوشه ای از رفتارهای عاشقان، مانند شیفتگی، فریفتگی، والگی و سرگرمی و دلمشغولی هماره آنان را در بیمارانی که ناهنجاری‏های رفتاری دارند و گاه به کسی یا چیزی پیله می کنند و به بزرگ نمایی بیهوده چیزی می پردازند، نیز می توان دید. از چشم این رفتار شناسان، عشق، آفتاب تابناک و دلپذیر و درخشانی ست که بردل و جان انسان می تابد و با مات کردن چراغ خرد، همه واهمه ها و نگرانی ها و دغدغه های روزمره انسان را از میان برمی دارد و انسان را سرگرم و دلگرم و امیدوار و شنگنده می کند و جویباران و رودباران جانش را غلغله زن و سرشار و روان می سازد و جان و جهانش را پایکوبان، به هلهله و سرور وامی دارد. هم چنین است جهان دیوانگان برتافته که کاربرد بی رویه و بیمارگونه انرژی ذهنی شان، خنیاگر شوخ و شنگ و خوشخواه درون آنان را به شادی و پایکوبی بی دلیل وا می‏دارد.

برتر انگاری دیگری برخود را آنسان که شیوه عاشقان است، باید یکی از شگفت ترین چیستان های برآیشی دانست، زیرا که بنیاد هستی از این دیدگاه، بر خودکامگی زیندگان استوار است. پس اگر رفتار و یا کرداری سبب شود که ما دیگری را برتر از خود بپنداریم و بیش و پیش از خود بدو بیندیشیم، باید آن رفتار و یا کردار، نقش بسیار ژرف و ارزنده ای در ماندگاری ژن های ما در جهان داشته باشد.

یکی دیگر از ویژگی های عشق، چند ریشگی بودن و چندگانگی برآیندهای آن است. این پدیده نه تنها با ژرفساخت زیستی و روانی انسان سروکار دارد، بل که این ژرفساخت، در گذر از کوران هزاره‏های کهن تاریخی شکل گرفته است و در پرتو نگرش فرهنگی و اجتماعی کنونی هر جامعه ای معنا می پذیرد. البته یادمان باشد که هدف ما در اینجا بررسی نقش زیستیاری عشق از دیدگاه برآیشی ست.
مراد از چند گانگی آن نیز، این است که عشق گونه های چندی دارد که برجسته ترین آنها؛ عشق مادر و کودک، عشق جنسی، عشق زادگاه و میهن و عشق به گردآوری ست.
***

۱۴۱. شـعــر ولایی

شعر و لایی شاخه‏ای از شعر آئینی‏ست که در مدح و منقبت "مقام عظمای ولایت" نوشته می‏شود. البته گفتن ندارد که اراجیفی را با این عنوان می بافند، شعر نمی‏توان خواند و بافندگان آن‏ها را نیز، مجیزگویان بیعار و بیکاری باید دانست که زبانبازی را ابزار دریوزگی می‏کنند. هدف من در اینجا نوشتن این درباره نیست، بلکه با خواندن شعرزیردیدم که قاسم صرافان، رویه تازه ای به شعر ولایی داده است. در این قطعه، شاعربجای ستایش و ثنای ولایت، به داستان چشم چرانی خود، آنهم در مجلس روضه خوانی پرداخته است! چشم چرانی در خانه خدا و یا حسینیه، آنهم بند کردن به یکی از "خواهرها" ی شوهر دار.   

البته پیش‏تر که می‏رویم بیشتر درمی‏یابیم که کارازاین هم بیخ‏دارتراست، زیرا هنگامی که شاعر چشم چران از شوهر دار بودن آن خواهر تکه ماهی باخبر می‏شود، بجای ابراز شرمندگی و استغفاربدرگاه خداوند تعالی، آن برادر بسیجی را "روباه" می‏خواند. بعد هم می‏نویسد که چون؛ بچه هیأتم، ادب دارم"، کوتاه می‏آیم و خون بپا نمی‏کنم!!

اول روضه می‌رسد از راه
قد بلند است و پرده‌ها کوتاه

آه از آنشب که چشم من افتاد
پشت پرده به تکه ای از ماه

بچه‌ی هیأتم من و حساس
به دو چشم تو و به رنگ سیاه

مویت از زیر روسری پیداست
دخترِه ... ، لا اله الا الله!

به «ولا الضـــــــــالین» دلم خوش بود
با دو نخ موی تو شدم گمراه

چشمهایم زبان نمی‌فهمند
دین ندارد که مرد خاطرخواه

چای دارم می‌آورم آنور
خواهران عزیز.....! یا الله!

سینی چای داشت می‌لرزید
می‌رسیدم کنار تو ... ناگاه ـ

پا شدی و نسیم چادر تو
برد با خود دل مرا چون کاه

وای وقتی که شد زلیخایم
با یکی از برادران همراه

یوسفی در خیال خود بودم
ناگهان سرنگون شدم در چاه

«زاغکی قالب پنیری دید»
و چه راحت گرفت از او روباه

بچه‌ی هیأتم ادب دارم
پس فقط می‌کشم برایش آه

آی دنیا ! همیشه خرمایت
بر نخیل است و دست ما کوتاه

***

۱۴۲. ادبیات ژستی و ژست‏های ادبی

ادبیات ابزارٍ نمایش هنراست، پیکره ای که گوهره هنر، جان آن می شود وآن را روشن می کند و به درخشش وا می دارد. ادبیات تهی از هنر، کالبد تهی از جان را می ماند که دیری نمی پاید. پس هنگامی که از ادبیات قومی سخن می گویند، مراد، شیوه هنرآوری و هنرپروری آن قوم است. ادبیات مردم هر سرزمین، پیوندِ نزدیکی با زیستبوم آنها و شیوه بهره برداری از آن زیستبوم دارد.

این چگونگی از آنروست که ارزشهای زیستیاری در هر سرزمین از راه ادبیات بویژه ادبیات عامیانه در مردم درونهفته می شود . برای نمونه؛ در سرزمین‏های خشک و کم آب، بیشترافسانه‏ها و مثل‏ها و متل‏ها و داستان‏ها ارجگذاری آب و پاکداری و بهره برداری درست از آن را گوشزد می کنند وآب را پدیده ای مقٌدس و ارجمند می‏پندارند. این همه برای آن است که مردم کمبود آب را با ترفندهای پذیرفته شده فرهنگی جبران کنند و ازهرزاندن آن پیش گیری نمایند. نیز چنین است اهمیت آتش در ادبیات اسکیموها. بنابراِین، ادبیات، در هیچ جامعه‏ای نقش تشریفاتی نداشته است بلکه نیاز جامعه به درونی کردن ارزش‏های خود در فرد، سبب پیدایش چنین رسانه ای شده است.

در روزگار بحرانی ما که سنجه‏ها و هنجارهای فرهنگی و اجتماعی در بیشتر کشورهای پیرامونی جهان در هم ریخته است، ما با گونه تازه ای از ادبیات رویاورهستیم که من آن را "ادبیات ژستی" می نامم. این ادبیات هیچ گونه پایه و مایه‏ای ندارد و تنها برپایه ژست‏هایِی استوار است که شاعران و نویسندگان ژستی می گیرند. این ژست‏ها نیز گونه های چندی دارد؛ موجی، انقلابی، ولایی، پست مدرن و ...............

ادبیات ژستی را باید انگل ادبیات دانست. ژستی‏ها از نظر عاطفی مخنث‏اند و هنوز به فرهنگ و هنر نرسیده‏اند و گستره فرهنگ و هنر را میدان بند بازی و باند بازی می‏دانند. این پدیده تنها در درون کشور نیست که هست بلکه در میان ایرانیان برونمرزی نیز دیده می شود. در بیرون از ایران که بسیاری از سازمانهای سیاسی به بهانه کار فرهنگی در پی بازساری خویش‏اند، هر یک نیز ملک الشعرایی ژستی و جت نشین دارد که با کمک هوداران آن سازمان همواره از جابلقا به جابلسا برای سخنرانی و شعر خوانی در رفت و آمد است. بله، ژستی‏ها همیشه در صحنه اند وبرای صحنه زندگی می کنند و تنها هنگامی هستند که برروی صحنه اند.

البته ادبیات ژستی چندان هم تازه نیست. شاید اکنون نیم سده می‏شود که چنین بلایی گریبانگیر فرهنگ ما شده است. نام نمی برم که از آزردن دیگران بیزارم اما همین جا می توانم سی چل تا نمونه برابتان بیاورم. بسیاری از این‏ها نیامده، رفته اند و برخی هنوز زنده اند اما نامشان و کارهایشان مرده است.

گستره هنر با خودنمایی و خودستایی و هیاهو، سر سازش ندارد. هر چه هنرمندی بینشمندتر باشد، وارستگی او نیز بیشتراست و هر چه بی نیازی و وارستگی فزونتر باشد، ارجمندی اجتماعی او بیشتر می‏شود. یعنی هرچه فروتنی هنرمند بیشتر باشد، جامعه او را ارجمندتر می‏دارد. تاکنون چنین بوده است و تا جاودان چنین باد.

***

۱۴٣. من تو دهن این بهار می‏زنم.

اگر در کشوری زندگی می کنید که در آن هنوز بهار نیامده است و هر گز نمی آید، بهار چیزی جز خاطره دور کودکی نمی تواند باشد. اما آنجاها که می آید، براستی مرده را زنده می کند. دوباره زمین نفس می کشد و کوه ودشت ودمن سبزه باران می شود. بهار جشن ِ نورویی زندگی ‏ست. فصل سرشار ِ رویش و شادی و شکوه هستی. بهار هلهله هستی دردست افشانی برگ درختان وغلغل ِ چشمه های روان وعشوه لاله های جوان و آهوان چمان است. نیست؟

نـــــع. همه این‏ها اشتباه است. این فصل مردم را به معصیت می‏اندازد. آخه چی معنی داره که ناگهان این همه گل و گیاه، بی هیچ مناسبتی سراز زمین برکشند. نه سالروز میلاد پیعمبر و ائمه اطهار در این فصل است و نه هیچ یک از اعیاد مهم دیگر. حالا اگر دردهه فجر این اتفاقات می‏افتاد، یک چیزی. وانگهی، این که این همه چشمه جوشان از دل کوهساران برخیزند و بی خود و بی جهت سر به صحرا بذارند، اسراف محض است. خُب، آب این چشمه ها را کسبه می توانند مهار کنند و تو شیشه کنند و به ژیگولوها و خارجی ها که آب شیشه ای می خورند، بفروشند. چطور در زمان طاغوت تجار خون مردم را تو شیشه می کردند، اما حالا کسبه نمی توانند این آبهای معدنی را بفروشند؟

ما دلمان خوش است که ضد انقلاب را از کشور تار و مار کرده ایم. بله، قطب زاده را اعدام کرده‏ایم. بنی صدر را فراری داده ایم. هنرمندان و نویسندگان را آواره و دربدر کرده ایم. اما دست ِ دشمن خانه زادی را که سالی یکبار سروقتمان می آید و به همه ارزشهایمان می‏خندد و می‏رود، باز گذاشته ایم. خب، این گلهای بی حجابی که این قدر در این فصل در جنگل‏ها و کوه‏ها و دشت‏ها قد می کشند و می افرازند و می افروزند وعشوه گری می کنند، جز خدمت به طاغوتی‏ها و سکولارهایی که به کوه و جنگل می روند، چه سودی برای این انقلاب داشته و دارند؟ این بلبل‏های بی شرمی که بی خیال از ماهیت اسلامی جامعه ما، سحرگاهان ادای خوانندگان زن را در می آورند و چه چه می زنند و دل مردم را می برند، چه فایده ای جز نزدیک کردن دل انسان به شیطان دارند؟ صدای نحس بعضی ازاین پرندگان از صدای مرضیه هم بهتر است! حالا آیا خطر بهار از بنی صدر و رضا پهلوی ومسعود رجوی و همه آنهایی که حکومت را ارث پدری خودشان می دانند، کمتر است؟

بی خود نیست که نشریات ضد انقلاب ِ خارج نشین در این چند هفته بند کرده بودند به بهار و مزایای آن. متاسفانه می بینم که بعضی از نشریات داخلی هم – انشاالله از روی نادانی – با آن‏ها همصدا شده‏اند و از سبزه و صحرا و گل و بلبل تعریف می کنند. زهی بی شرمی! و اقعاً که اگر عقل نباشد، جان در عذاب است.

من هرچه فکر می کنم می بینم که اولیای امور باید یک فکر اساسی به حال این جریان بکنند. این که سالی یکبار تمام این سرزمین اسلامی همه استعدادهای خداداد خودش را، بخاطر مسافران نوروزی، در راه سرسبز کردن دشت و صحرا بکارببرد ، والله این کار درستی به نظر نمی رسد، بخصوص که آب و هوای مناسب این فصل باعث می شود که مردم بی خود و بی جهت خوش خوشانشان بشود و بیشتر بطرف معصیت کشیده شوند. این همه گرده افشانی گلها و گیاهان و جفتگیری و کثافت کاریهای دیگر حیوانات در این فصل، همه نشانه این است که این فصل را خداوند تعالی برای این پدید آورده است که ما را امتحان کند. این گیاهان و جانوران که برای این کارهای مستهجن خود، صیغه عقد جاری نمی کنند. پس همه این کارهای خلاف عفتی هم که می‏کنند، غیر شرعی و حرام است. از این ها گذشته این کارها برای خود این حیوانات زبان بسته هم خوب نیست. شما می دانید در این فصل چقدر از این مرغان هوایی بر اثر این ندانم کاری و ابتلا به بیماری تلف می شوند؟ ببینید شاعر در این باره چه گفته است

فصلی ست خوش و هوا بود افلاکی
در حمد و ثنا نشسته کرم خاکی
شمع و گل و پروانه همه خاموشند
بر گرد ِ مزار ِ بلبل ِ ســوزاکی

باید جلوی این کارها را گرفت. باید غنچه گلهای حشری و شهوی را پیش از عید با همت نیروهای محترم بسیج چید. باید آن آهو بچگانی را که با ناز و ادا در کوهها و دشتهای فراخ کشورمان می چمند و آهوهای مسن تر را به گناه وا می دارند، به بازداشتگاه کهریزک برد و ادب کرد. از کجا معلوم که همه این فتنه ها زیر سرِ امپریالیست ها و صهیونیست ها نباشد؟ این که بهار رنگ سبز را شعار خودش کرده است، معناش چیست؟ مگر جز این است که با سران فتنه ساخت و پاخت دارد؟ مگر تهاجم فرهنگی شاخ و دم دارد. همین است دیگر. این که امکانی فراهم شود که دلهای مردم از خدا دور شود و به شیطان بزرگ و اعوان و انصارش در داخل نزدیک گردد. هر نوع امکانی برای این کار در این فصل فراهم است. از شادی و شور و حال گرفته تا ماچ وموچ و سفر و زدن به کوه و دشت و صحرابه بهانه آمدن نوروز و بهار. واقعاً که چنین رفتارهایی در یک کشور اسلامی باعث خجالت علماست.

ما باید از بزرگان دین درس بگیریم و نگذاریم که بیگانگان ا ین طوری با آب و خاک و طبیعت کشوراسلامی‏مان بازی کنند.   ما باید از امام امت درس بگیریم. من تو دهن این بهار می زنم. من دهن بلبل را سرویس می کنم.

به بهانه فرارسيدن نوروز

 From: 1Folani@go.com
To: eh118@yahoo.com


آقای هرندی، سلام برشما
با تبريک نوروز و آرزوی سالی خوش برا ی شما، امِيدوارم هرکجا که هستيد (نمی دانم شما در کجا زندگی می‏کنید)، خوب و خوش و خرم بوده و باشيد. من نوشته های شما را سالهاست که دنبال می کنم و از خواندن آنها لذت می برم و تاحالا چند بار خواسته ام با شما تماس بگيرم ولی دليلی پيش نيامده بود. اين بار با فرارسيدن نوروز فکر کردم که بد نباشد که به بهانه آمدن نوروز و بهار، به شما ايميلی بزنم. سئوال خاصی از شما ندارم. درحال وبگردی بودم که به مقاله‏های شما در اخبار روز رسيدم و پس از خواندن چندتايی از آنها، بد ندانستم که چند خطی برايتان بنويستم.

پيروز باشی
فلانی


***

To: 1Folani@go.com
From: eh118@yahoo.com


خانم و يا آقای فلانی

درود برشما. من هم فرارسيدن نوروز و بهار را پيشاپيش به شما شادباش می گويم. بايد بگويم که تصادفی ايميل شما را بازکردم. از بس در اين چند سال کسی و يا کسانی، ويروس برای من فرستاده‏اند، ديگر ايميلی را که منتظرش نباشم باز نمی کنم. آنان که دل خوشی از ما ندارند، از گفت و نوشت و خوش و بش‏های ما ايرانيان با يکديگر بيزارند زيرا که ممکن است اين کردارها - خدای نکرده - به همدلی و ای بسا به يکدلی ما کشيده شود. همزبانی بسيار زود می تواند به همدلی راه يابد و همدلی بزرگترين نيرويی ست که می تواند گروهی، قومی و يا ملتی را در راه دستيابی به آرمانهايشان توانا کند. چنين است که امروز همه توان دشمنان ايران و ايرانی در راه دسته بندی کردن مردم و صف آرايی آنان دربرابر يکديگر بکار می رود.

اگرچه اينترنت امکان واکنش آنی به رويدادها و گفته ها و نوشته ها را پديد آورده است، اما انگارما دراين گستره نيز بايد "نهی از منکر"، شويم. من يکی که شده ام. هيچ ايمیلی را باز نمی کنم. حتی پيام‏های غيرفارسی که بشارت وام بی بهره و يا پستان بند ارزان می‏دهد.

نوشته بوديد که دليلی برای ايميل فرستادن پيش نيامده است. بايد يادآور شوم که گشودن باب گفتگو و يا گفت و نوشت، نيازی به دليل ندارد. دشمنی دليل می خواهد، آشنايی و دوستی را بهانه ای بس است. تازه. چه بهانه‏ای بهتر ازنوروز و بهار؟

سالی خوش برای شما آرزومی‏کنم.  

***

From: 1Folani@go.com
To: eh118@yahoo.com


آقای هرندی، دوست ناديده

سلام. نامه شما مرا غاقلگير کرد و نظرم را در مورد بعضی از دوستانم عوض کرد. لابد آنها هم مثل شما ميل‏های خود را باز نمی کنند. من تا حالا همه را به حساب بی معرفتی آنها می گذاشتم. دم شما گرم. چه نکته زيبايی اين که نوشته بودی که؛ دشمنی دليل می خواهد و دوستی بهانه. دليل آوردن خيلی مشکل است اما بهانه گيرآوردن آسان. راستی اين اينترنت هم نعمت بزرگی می تواند باشد. انسان هم می تواند به وسيله آن از چارديواری خانه خود تکان نخورد و در عين حال وبگردی کند، با آدم‏ها آشنا شود و به همه جا هم سرکی بکشد. تا نظر شما در اين زمينه چه باشد. زياده وقت شما را نمی گيرم. فقط خواستم که از شما تشکری کرده باشم.
پيروز باشی

فلانی


***


To: 1Folani@go.com
From: eh118@yahoo.com


جناب فلانی،
درود برشما. در ايميلی که برای شما فرستادم، يادم رفت درباه " وبگردی"، بنويسم. اين واژه ساده، نمکين و رساست، اما گرفتاری کوچکی که دارد اين است که درذهن يادآور "ولگردی" می‏شود و باری منفی به خود می گيرد – البته در ذهن من. شايد بسی بيش از بسياری از وبگردی‏ها دست کمی از ولگردی نداشته باشد. درباب اينترنت بايد گفت که من درباره نقش بزرگی که اين ابزار قرار است در آينده بشر بازی کند شک دارم. بسياری از روانشناسان و جامعه شناسان دراين باره می گويند که اينترنت رفتارها و کردارهای انسان را ديگرگون خواهد کرد و بخش‏های تازه ای به فهرست رفتارها و کردارهای انسانی خواهد افزود و چنين و چنان... راستش در طول تاريخ در باره هر پديده نوپايی چنين گفته اند؛ از ابتکار الاغ سواری گرفته تا ارسال بوی خوش (ايميل بودار؟)، که شنيده‏ام قرار است به توان اينترنت افزوده شود. اين خواب‏ها و خيال‏ها بيشتر ريشه درآرزوی خدا شدن انسان دارد. خدايی-همه دانا و همه-توانا تا آنچه را می خواهد در آنی پديد آورد. شايد اين هم بخشی از خوش خيالی انسان است. البته در اين که اينترنت ابزار بسيار سودمند و يا زيان آوری می تواند باشد ترديدی نيست. سود و زيانش – مانند هر ابزار ديگری – در گروی شيوه زيستی ماست.

برای من اينترنت گنجينه ای از اطلاعات سودمند و آسانياب است و نيز چاپاری آنی. البته از اين رسانه بهره های ديگر هم می توان برد که يکی از آنها پی بردن به حال و هوا و خلق و خوی مردمی است که با آن سروکار دارند و يا بقول امروزی‏ها "کاربرها". برای نمونه در مورد ايران خودمان، پرتوی از بحران انديشه و بلبشوی فرهنگی که يکی از گرفتاری‏های امروز ماست را در سايتهای ايرانی هم می توان ديد. به گمان من با آنکه ما سايت‏های زياد و نوشته‏های فراوان برروی اينترنت داريم، ما نوشته خواندنی بسيار کم داريم. منظورم از نوشته خواندنی «نوشته‏ای‏ست که اطلاعات تازه ای دربر داشته باشد. بيشتر آنچه نوشته می‏شود، نشخوارِ داده‏ها و داشته‏های عاميانه و اطلاعاتی است که سال‏هاست در دسترس همگان بوده است.
بس کنم که خيال نکنی فلانی (يعنی من) روده دراز است.

***

From: 1Folani@go.com
To:eh118@yahoo.com 

آقای هرندی، دوست ناديده،

منظور من از اشاره به اينترنت، نقش احتماعی آن بود. نقشی که خاورميانه را در اين روزها منقلب و ملتهب کرده است. راستش انگار خوابهايی برای اين منطقه از جهان ديده شده است ما از آنها بی خبريم. دلم می خواهد نظر شما را در اين مورد بپرسم. البته اگر حال و وقتش را داريد.   داريد؟... چه عالی.

پس چشم براه نظر شما می مانم.

***

To: 1Folani@go.com
From: eh118@yahoo.com


آقای فلانی، سلام

 چيزی به تحويل سال نمانده است. صدای پای نوروز می‏آيد. از کجا؟ از تلويزيونی که بچه‏ها درآن اتاق باز کرده‏اند تا ببينند سال چگونه تحويل می‏شود. راستش خود من هم کنجکاو شده‏ام بدانم که چه کسی آن را "تحويل" می‏دهد (يا می‏کند). تحويل کی می‏دهد و چگونه و برای چه؟ لابد سال کهنه را تحويل می‏دهد و سال نو را تحويل می‏گيرد. اما نمی‏دانم که با سال نو چه می‏کند که ما هرگز روز و سال‏مان نو نمی‏شود و "هميشه بازهمان آب و کوزه باز همان". اما بپردازيم به پرسش شما.

می‏دانم که بسياری از ما ايرانی‏ها، رويدادهای سياسی را از چشم‏انداز توطئه می‏نگريم و تئوری‏های بی توطئه را در حوزه سياست، ساده و بی کشش و نادرست می‏دانيم و می‏يابيم.  از اين چشم‏انداز، بيشتر ما پيشاپيش می‏دانيم که غریی‏ها با ترفندهای تازه‏ای به خاورميانه آمده‏اند. هم می‏دانيم که اين "الم شنگه"ای هم که بپا شده‏است، دستکار آنهاست. اشاره شما به "خوابهايی که برای اين منطقه ديده شده‏است، گويای همين ديدگاه توطئه پسند ايرانی‏ست. نه اين که بگويم توطئه‏ای در کار نيست. شايد باشد، اما بود و نبودش چيزی را روشن نمی‏کند. وانگهی، مگر از کشورهای بيگانه، توقعی جز کوشش در راستای سود و زيان خودشان بايد داشت.

 

پس جور ديگر بايد ديد. يکی از آن جورديگر ديدن‏ها اين است که پايانداد هر رويداد را برآيندی از همه نيروهای کارای آن رويداد بدانيم. نيروهای کارای رويدادهای کنونی خاورميانه، نخست مردم، سپس حکومت‏های خودکامه آن کشورها و سپس‏تر دولت‏های سودجوی غربی هستند. به گمان من آينده را برآيندی از کنُش‏ها، کشش‏ها و کوشش‏های اين سه نيرو شکل خواهد داد.

 

تا پيش از اين خيزش‏های خودجوش، عرب‏ها دررسانه‏های غربی، مردمی باديه نشين و شکمباره و بی فرهنگ پنداشته می‏شدند و اکنون نمايش پايداری آنان در تونس و مصر و بحرين و ليبی، نمايه ديگری از اين مردم در پنداره جهانی پديد آورده است.  از اين پس ديگر هرگز جهان عرب به دو ماه پيش باز نخواهد گشت. اکنون مردم سررشته کار را از دست کارداران سنتی، يعنی آخوندها و بزرگان ايل‏ها و آل‏ها گرفته‏اند و خود به کارزار سياست پانهاده‏اند. اين چگونگی در اين کوشه از جهان دستاورد کمی نيست. اين دستاورد را بی بازتاب نمی‏توان پنداشت.

 

می‏دانم که پاسخ شما را بدلخواهتان ندادم. فشرده سخن من این است که اگر مردم را هم نيروی کارايی در اين کارزار بپنداريم، تا اينجای کار، پيشرفت‏های بزرگی بدست آمده است که يکی از آن‏ها پانهادن آنان به ميدان سياست و سرنوشت کشورهايشان است. گرفتاری بزرگ تئوری توطئه اين است که زمين و زمان و مردم را به هيچ می‏انگارد و آن‏ها را خاموش و کنُش پذير می‏پندارد. اما چه خواهد شد؟ بايد ماند و ديد.

 

تا چند دقيقه ديگر سال تحويل می‏شود. چگونگی‏اش را از من نپرسيد. اما بدانيد که می‏شود. هزاران سال است  که شده است و خبری نشده‏است. به نوشته ناصر خسرو:

 

شصت بار آمد نوروز مرا مهمان

جز همان نيست اگر ششصد بار آيد

 

با اين همه، عيد شما مبارک. صد سال به از اين سال‏ها.

 

***

 

باز اى پنچره ها بازشويد

شهر لبريز است ازبوى بهار

 

آب و آويش در جام هواست

هسته از جوش  ِ هستى سرشاز

 

آب دركارِ گياهك بافى‏ست

غنچه در خواب گلابى فرّار

 

پيچك آويخته يا ريخته شنگ

از سرو روى در و هر ديوار

 

باز اى پنچزه ها باز شويد

كه بهار است بهار است بهار

 

***

 

شان نزول

 

جريان از اين قرار است که یوزپلنگ در هنگام رویارویی با دشمن، پُفی در موهای تن خود می‏اندازد و آن‏ها را سیخ می‏کند تا جثه خود را درشت تر ازآن که هست بنمایاند. از اینرو، در زبان فارسی، "خالی بندی" را " پُفیوزی"  می‏گويند. سیخ شدن موی تن در ميان جانوران مودار،  کرداری طبیعی ست و موهای تن انسان نیز در هنگام رویارویی با خطر سیخ می شوند، گو این که موهای تن انسان از زمان جدایی وی از رسته میمون ها، ریخته است و امروز تنها دمُبک‏هايی از انبوه موهايی که در روزگار ميمونی تن او می‏پوشاند، به يادگارمانده است. با اين همه، اين کردار کهن ژنتيک همچنان در فهرس کردارهای خودکارِ وی مانده است. پرت نشويم

 

پفیوزی در زبان فارسی يعنی خود را به ناروا بهتر و برتر نشان دادن و يا - ساده‏تر بگوييم -  پُزدادن و قـُمپز در کردن است. چنين است که آن را سخنی درشت می‏دانند.

 

***

 

خـط ســـوم

 

سه گونه خط نوشتی

يكی او  خواندي، نه ديگران

يكي را ، هم خود او خواندي، هم ديگران

يكي ، نه او خواندي، نه ديگران

آن خطّ سوّم منم

 

يارو عجب ديوانه‏‏ای بوده است؟ آن خط سوم، خط ميخی هم نمی‏توانسته‏است باشد. لابد اگر هم بوده است، اندکی آن را کشيده و خط سيخی از آن درآورده است. شايد هم خط امام بوده است که اين روزها خواندنش جرم است و ديگر کسی هم در ايستگاهش نمی‏ايستد. البته اگر نه او خواندی، نه ديگران، اشکال از کامپيوترش هم می‏توانسته است باشد. کامپيوتر من هم پارسال همين بلا سرش آمده ‏بود. هرچه من تايپ می‏کردم، نه او خواندی و نه ديگران، خودم که هـــــچ. 

اگر نه او خواندی، نه ديگران، پس نوشتن‏اش چه معنی داشتی. بايد در راديو می گفتی يا نوار می کردی. نـــه، ممکن می بود که همه بگويند؛ نواره. خب، بايد پايکوبان می گفتی، يا ورجه ورجه کنان. بازهم  بهتر از آن می بود که بگويند؛ ديوانه است. به نظر شما طرف ديوانه نبوده‏است؟

از من اگر بپرسی می گويم نه، هفت خط بوده است.  

آنگاه که زبان در می‏ماند

موسیقی آوای آرمان‏های کهن ِ انسان است. آرمان‏هایی چنان ژرف که تن به تور راز گشای واژه‏ها نمی دهند. موسیقی، آفتاب ِ رخشه‏های آتش سرکشی‏ست که از دیرباز در جان ِ انسان در گرفته است و تا جان انسان در جهان است، شعله ور خواهد ماند. موسیقی را باید سرآمد هنرهای دیگر دانست؛ هنری که ریشه در رازآلودترین هواهای انسانی دارد.

 پنداره همگانی براین است که انسان دریافتی شنیداری از موسیقی دارد. اين درست است، اما پیش از آن که ترنم آهنگی شنیده شود، موج‏های پراکنده موسيقی به پرده‏های گوش‏های انسان می‏خورد. پس موسیقی پیش از آن که شنیداری باشد، بساوایی ست.

 شنوایى، پنجمین و آخرین حس ِ جانوران زنده است كه سده‏ها پس از چهار حس دیگر برآمده است و بر فهرست حس‎هاى زيندگان افزوده شده است. بساوایى، نخستین و فراگیرترین حس است كه جانوران ِ بسیار ساده نیز از آن برخوردارند. پس از آن حس‏هاى چشایى و بویایى است كه شاید هزاران سال پس از توانایى بساویدن شكل گرفته است. سپس حس بینایى است كه در جانوران ِ بینا، برهمه حس‏هاى دیگرِ آنان چیره مى شود و خود را بهتر و برتر مى نمایاند. بساویدن، حسی عاطفی ست و با زبان انسان از همه حس های دیگر دورتر است يعنی که گزارش زبانی آن بسی دشوارتر از به زبان آوردن ديده‏ها و شنيده‏هاست. دریافت‏های لمسی، بی نیاز از زبان است و یکسره دریافت می شود. چنین است که انسان و بستگان نزديک ِ برآیشی او یعنی میمون‏ها در هنگام رسیدن به همدیگر، يکدیگر را به گونه ای لمس می کنند. هم از اينروست که برای همه جانوران، اوج ابزار مهر و دوستی و نزديکی، درآغوش کشیدن، بوسیدن،  لیسیدن، گزیدن، مزیدن و چشیدن است. برای انسان،  دست دادن و بوسيدن، شیوه مدرن این کردار میمون ِانسانی ست. این رشته سرِ دراز دارد، اما دنباله کار را در اینجا نمی توان گرفت.

 در ميان جانوران، ساييدن پوست تن برپوست تن ديگری، جرقه‏ای از آتش هموندی در جان هردو می زند و آنان را به يکديگر نزديکتر می‏کند. هرچه پيوند ميان دو دوست بيشتر باشد، دست و تن آندو بيشتر به هم نزديکتر است. اين چگونگی در ميان عشاق، خواهش هماره می‏شود و عاشق  خوش می‏دارد که معشوق را هماره در ديدرس و دسترس و در آغوش خود داشته باشد. چنين است که عشق، پيوند ميان دو دست را به پيوند ميان دوتن بيکديگر بدل می‏کند و چنان آتشی در دل آن دو می‏افروزد که شرح آن در هيچ واژه نمی‏گنجد و تنها با مالش و سايش پوست برپوست بيان می‏شود. موسيقی نيز پيوندی اين گونه با ذهن انسان دارد و همسايه عشق بازی‏ست. اين گونه است که گفته‏اند؛ آنگاه که زبان در می ماند، موسيقی آغاز می‏شود.  

 ***

 اگه اعليحضرت زنده بودند

 "من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان"

تا زتو ياد کردمی لول ِ لول ِ لول گشتمی

 اگه اعليحضرت زنده بودند، جام جهانی و المپيک هر سال در کشور خود ما برگزار می شد و کنفرانس سران جهان هم همين طور.  بی شک سران گروه يک به اضافه هشت ( شاهنشاه و اون هشت‏تای ديگه)، هريک با خوردن چلو کباب و يک سيخ گوجه اضافه و ماست و موسيرو مخلفات ديگرش مانند يک پارچ دوغ و اين‏ها، زودتر به توافق می رسيدند تا با خوردن  غذاهای تهوع آورد انگليسی. شايد اصلاً اعليحضرت با آن مناعت طبعی که داشتند، با شنيدن مشکل کم آبی در آفريقا، دستور می فرمودند که از طرف دولت شاهنشاهی، دوغ آبعلی و آب زرشک و سکنجبين به مردم آن قاره داده شود که از آب خوردن خيلی بهتراست وصفرا بُر هم هست.

 در ضمن اعليحضرت، رئيس آژانس اتمی  را هم به اين کنفرانس دعوت می کردند تا پيزُر بارش بگذارند و موافقت او را برای ساختن يک بمب اتمی درجه يک شاهنشاهی بگيرند. شايد هم اگه اعليحضرت زنده بودند، اوراينوم ما ملت اين قدر ضعيف نمی شد که احتياجی به غنی کردن داشته باشد.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، خيابان شهيد لب حوضی امروز خيابان سرکوزی بود و ميدان شوش، ميدان بوش و سه راه تاجر می شد سه راه تاچر و بازار کفاشهای هم می شد بازار پوتين.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، يک تخته فرش نفيس نائين بهمراه مقداری گز و پسته و زغفران برای مدير ويکی ليکس، می فرستادند تا او گزارش‏های آبرومندی درباره اعليحضرت بنويسد و دشمنان ايران را سکه يک پول بکند.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، همه مردم هم مثل سابق سرجای خودشون نشسته بودند و اين بلبشو و بلوا در کشور برپا نمی شد و ملی گراها و جمهوری خواهان و کمونيستها و مذهبيون، همه در پشت درهای بسته در اوين با هم مشکلاتشان را حل می کردند. در ضمن آقای هخا هم بجای اين که از آمريکا به ايران بيايد، با حکم حکومتی از ايران به آمريکا می رفت تا به ارشاد مردم آن خطه بپردازد.  

 اگه اعليحضرت زنده بودند، اين پسره اکبيری دهاتی هم هرگز گل زيادتر از دهنش نمی خورد و هوس رياست و سياست و مديريت جهان به سرش نمی زد و الان فراش مدرسه 4 آبان در شهباز جنوبی بود. در مورد ِ مسئله رهبری، شايد خود اعليحضرت شخصاً مسئله رهبری جهان تشيع را - با توجه به حساسيت موضوع در اين بُرهه از زمان - بدست می گرفتند واگر هم که صلاح نبود، جمشيد آموزگار را می کردند فقيه عاليقدر. 

 اگه اعليحضرت زنده بودند، ملا عمر يا رئيس حوزه علميه هرات بود و هرسال در عيد قربان پيام تبريکی از دربار همايونی دريافت می کرد و يا در تبعيد، در خيابان ناصر خسرو محضر دار می شد. بن لادن هم زير سايه شعبان بی مخ، باشگاه تن پروری لادن را اداره می کرد.  صدام حسين هم مهمان افتخاری اعليحضرت می بود و تا اطلاع ثانوی در کاخ مرواريد زندگی می کرد.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، اول پيشنهاد می کردند که از تجربيات سعيد حجاريان در ساواک استفاده بهينه بشود و در ضمن رياست اداره امور ناکاره‏ها هم به او داده شود. همچنين دستور صادر می فرمودند که اکبر جنگی، نماينده ويژه اعليحضرت در برپايی تظاهرات در خارج از کشور باشد و دم به دم از بزرگان جهان امضاء بگيرد. در مورد روشنفکران دينی همه توصيه‏های لازم را به وزير علوم می فرمودند تا کرسی روشنفکری دينی در دانشگاه‏های کشور داير شود تا روشنفکران دينی با خيال آسوده زير اين کرسی‏ها بنشينند موضوعات دين دانشی و دانش دينی را قبض و بسط دهند. به شيرين عبادی هم يک پيکان نو هديه می دادند و حقوق و مقرری برایش تعيين می کردند. همچنين می فرمودند که خاتمی را زنده بگذاريد تا طبق معمول مزه بياندازند و مردم و حکومت را بخندانند.  

  اگه اعليحضرت زنده بودند، يک پدری از اينهايی که سخن از همه پرسی و سکولاريسم و دموکراسی و وفاق ملی و اينها می زنند در می آوردند که اون سرش ناپيدا. 

 ***

  جنگ پیر و جوان

دوره جوانی دشوارترین زمان ِ زندگی ست. جامعه ما همیشه پدر سالار بوده است. پدر سالار و پیر سالار. در سرزمین ما همیشه میان پیر و جوان دیواری از بی اعتمادی و ناراستی برپا بوده است. نماد این چگونگی کشته شدن سهراب بدست رستم است. پدر سالاری و پیر سالاری یکی از گرفتاری‏های تاریخی ماست. جنگ کنونی مردم و حکومت در ایران را نیز به تعبیری، جنگ پیر و جوان می‏توان خواند. جنگی که ریشه در تنش ناشی برخورد ایده‏ها و اندیشه‏های پوسیده و عهد بوقی آخوندها و آرمانهای جوانان امروزی خویشنخواه و خوشباش و زندگی پرست دارد. چنین است که جوان کشی یکی از ویژگی‏های حکومت آخوندهاست. جامعه پیر سالار از تغییر – هرگونه تغییری – گریزان است.

هراس ما از تغییر، هراس ازافتادن کار بدست جوانان است. ما از دیگرگون شدن و نو شدن گریزانیم. چرا؟ برای این که هر پدیده نو، گستره تازه ای ست که ای بسا ما درباره آن چیزی نمی دانیم و می ترسیم که این نادانی ما سبب شود که دیگران جای ما را بگیرند. دیگر این که تغییر یادآور این حقیقت است که ما ماندنی نیستیم. انسان، همیشه خواستار جاودانگی و ماندن است و هر نوع دگرگونی، بی ثباتی ِ هستی را یادآروی می کند. بگذریم که تازگی‏ها مد شده است که رفتن با جهان و تغییراتِ آن را نشانه روندگی و پویایی انسان بدانند. شاید چنین باشد، اما حقیقت این است که انسان از زمانی که مرگ را باور می کند، یعنی از چهل به بالا، دیگر از تغییر و دیگرگون شدن خوشش نمی آید.

جنگ ِ پیر و جوان هم ریشه در همین چگونگی دارد. پیران از تغییر گریزانند، اما جوانان که مرگ را باور ندارند، خواستاردیگرگونی جامعه و جهان‏اند. چنین است که درهمه جا، پیران اهرم‏های قدرت را با چنگ و دندان نگه می‏دارند و با جوانان و آ زوهای آنان با پوزخند برخورد می کنند و این که:

آنچه در آینه جوان بیند
پیردر خشت خام آن بیند

در کشورهای دموکراتیک، نیاز جوانان در برنامه ریزی های کشوری در نظر گرفته می‏شود، اما در نظام‏های خودکامه ِ دیکتاتوری، حکومت هماره با جوانان و نهادهای جوانی، مانند دانشجویان و مد پرستان و دیگراندیشان و دیگرخواهان درستیز و کشمکش است و پایاندادِ این چگونگی هم درهم ریزی جامعه و هرج و مرج و انقلاب است. یکی از بازتاب‏های این چگونگی شمار فزاینده خودکشی در میان جوانان است. اگر پژوهش روندهای اجتماعی در ایران آزاد می‏بود، همگان در می‏یافتند که خودکشی یکی از بزرگترین گرفتاری‏های اجتماعی امروز کشور ماست.

چند سال پیش که به ایران رفته بودم در دیداری با دوستی که اکنون رئیس دانشکده علوم انسانی یکی از دانشگاه‏‎های بزرگ ایران است، از بزرگترین مشکلات اجتماعی آنروز ایران پرسیدم. در پاسخ او، خودکشی و خودسوزی زنان جوان در آغاز فهرست گرفتاری‏های اجتماعی ایران بود.

***

اندر پس یک کوچه

اعصاب شناسنان برآنند که کوبه‏های چکشی و پیاپی بر تورینه اعصاب انسان، وی را دیوانه می‏کند. نمونه این چگونگی فروافتادن پیاپی چکه‏های آب بر روی پوست معز انسان است که شکنجه گران از دیرباز به پیامدهای روان گردان آن پی برده بوده اند. پیوند ِ تکرار و ذهن انسان، پیوندی بسیار شگرف و شگفت و رازآمیز است. از سویی تکرار در شعر و موسیقی وساختمان سازی، در شکل قافیه و ردیف و طاق و جشمه، بسیار دلنشین و طربناک است و از سوی دیگر نیز خسته کننده و آزارنده. بررسی این چگونگی، کاری‏ست کارستان که باید آن را به اهلش واگذارد. آنچه را من امروز در اینجا و اکنون می خواهم بنویسم نکته دیگری‏ست و آن این که کوبه‏های پیاپی و چکشی بر تورینه اعصاب مردم در هر دوره ای، آنان را برای پذیرش برخی از گفتمان‏ها و چشم اندازهای دیگر آماده می کند. یعنی چه؟

هرحکومتی برآن است تا برای پایداری و ماندگاری خود، ایدوئولوژی خود را به گستره عواطف خصوصی فرد بکشاند و آن را به اندیشه‏های وی بدل کند. حکومت زمانی در جامعه جا می افند که همگان بپندارند که ارزش‏های بنیادی آن حکومت ارزش‏های دلخواه آنان نیز هست. این چگونگی از راه‏های گوناگون شکل می‏گیرد. حکومت‏های ناکام آنانی هستند که از درونهفتن ارزش های ایدئولوژیک خود در نهانخانه ذهن شهروندان خود ناتوانند. هنگامی که مردمی آگاهانه برآن می شوند که همه راهکارها و رهنمودهای حکومتی، ارزش‏هایی مردم ستیز و واپس زدنی‏ست، آن هنگام را باید آغاز پایان آن حکومت دانست.

این چگونگی مردم را اندک اندک رویاروی حکومت وامی دارد و در ذهن آنان هرآنچه را با آن حکومت سرِ ناسازگاری دارد، ارج می نهد. یکی از گرفتاری اساسی در این راستا این است که هرآنچه در هرزمان در سرزمینی به زیان حکومت آن سرزمین است، ، خودبخود بسود ِ مردم آن دیار نمی‏تواند باشد. یعنی همه آنچه به زیان حکومت خودکامه است، هماره با سود ملت نمی‏تواند باشد. نمونه آشکار این چگونگی، گفتمان "غربزدگی" و کوشش برخی از روشنفکران ایرانی در دوره حکومت ِ پهلوی در بدنام کردن چهره فرهنگ غرب و دستاوردهای آن است. تاریخ نشان داد که این گفتمان و کامیابی نسبی ِ آورندگان آن در ایران، تاکنون بازتاب‏های بسیار گران و زیانمندی داشته است.

ارزش‏هایی مانند ستیز با زندگی مدرن و شهر نشینی که در گذشته برای مبارزه با رژیم پهلوی فراگیر شد، پس از فروپاشی آن رژیم، زیربنای فرهنگی حکومتی دیوگون و انسان ستیز شد. آنان که گفتمان "بازگشت به خویش" را تنها راه چاره برای آبادی و آزادی ایران می‏دانستند، هرگز توانایی انگاشتن این خویش خیالی را نداشتند و چیزی از دامنه ددمنشی او نمی‏دانستند. اما تاریخ چند دهه گذشته، " بازگشت به خویشتن خویش" را برای ما به بهای گزاف و شیوه خونباری معنا کرده است. بازگشت به خویشتن خویش، یعنی بازگشت به دیوگون‏ترین شیوه‏های روابط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی؛ یعنی سنگسار و کشتار و رفتارها و کردارهای جنگلی در دهشتناکترین شکل آن‏ها؛ یعنی دریدن همه پرده‏ها و درهم شکستن همه سنجه‏ها و هنجارهای انسانی و ایمانی و ایرانی؛ یعنی بی خیالی از بی‏آبرویی در گستره جهانی و جانور پیشگی سرزمین خود؛ یعنی دیوگونی با مردم خویش و دیوانه بازی با دیگران، ( یعنی بازگشت به خیش؟)   

چنین می‏نماید که ارزش‏هایی که بسیارانی اکنون برای ستیز با حکومت کنونی ایران برگزیده‏اند، بار دیگر در آینده دست و پاگیر گردد. یکی از این ارزش‏ها دین ستیزی‏ست. فرهنگ روشنفکری کنونی ما، فرهنگی لائیک و دین ستیزاست و شاید همین ویژگی سبب شده است که ما راه رستگاری را در براندازی دین بجوییم. البته شاید چنین باشد اما شاید هم نه. ما به این شاید دومی چندان بها نمی دهیم و همین چگونگی سبب می‏شود که بازهم بدام پاسخ های ناراست و دروغین بیفتیم. به گمان من اندیشه‏های کسانی چون آرامش دوستدار را که باید با به یادداشتن آنچه گفتم بررسید و از خود پرسید که آیا دلنشنیی این اندیشه‏ها ناشی از زمان و مکان کنونی ماست و یا نه؟ آیا اگر امروز دین نقشی پیرامونی درکشور ما می‏داشت، بازهم دین خویی را زمینه واماندگی خود می‏دانستیم و همه کاسه کوزه‏ها را بر سر آن می‏شکستیم؟

اینشتن برآن بود که هر چیستانی را پاسخی آسان است و آن پاسخ همانی‏ست که هنگام رویارویی با آن چیستان در ذهن ما شکل می گیرد. آن پاسخ نیز همیشه نادرست است. ساختار ذهن انسان به گونه ای‏ست که بی پاسخی را برنمی تابد و همواره هر پدیده نا آشنایی را آشنا می کند و حلقه های گمشده ویا ناپیدای هر رویدادی را خود می‏سازد. چنین است که هنگامی که انسان در ابر خیره می‏شود، ذهن او با دمیدن آرزوهای و آرمانهای وی در آن، چیزی درخور خواست های وی می‏سازد. به گمان من بسیاری از پاسخ‏هایی را که روشنفکران روزگار ما به پرسش‏های بسیار پیچیده ما می‏دهند، ته مایه ای از همین مکانیزم خودکار ذهنی را درخود دارد. هم از اینروست شاید که پرسش‏ها ی ما همچنان بی پاسخ مانده است و ما همچنان اندر پس یک کوچه‏ایم.

***

تب، ترفند ماندگاری

بخشی‌ از برآیندهای‌ هر بیماری‌، ناشی‌ از واکنش‌های‌ دفاعی‌ِبدن‌ در برابر آن‌ است‌. تب‌، زکام‌ و سرفه‌ که‌ در پی‌ِ سرماخوردگییمی‌آید، نمادهای‌ این‌ بیماری‌ نیست‌، بلکه‌ واکنش‌ برآیشی‌ بدن‌ در برابرِسرماخوردگی‌است‌. پیش‌ گیری‌ از این‌ واکنش‌ها گاه‌ زمان‌ِ بیماری‌ رادرازتر می کند. کلوگر، تب‌ شناس‌ِ بزرگ‌ امریکایی‌ در این‌ باره‌ می‌نویسد؛ "امروزه‌ مدارک‌ِ بسیاری‌ در دست‌ است‌ که‌ نشان‌ می‌ دهد که ‌تب‌، یکی‌ از کردارهای‌ پایدارِ برآیشی‌ است‌، که‌ در واکنش‌ به‌بیماری‌های‌ عفونی‌ به‌ کار می‌ افتد. وی‌ بر آن‌ است‌ که‌ توانایی‌ِ تب‌کردن‌، بیش‌ از یکصد ملیون‌ سال‌ِ پیش‌ برآمده‌ و به فهرست کردارهای برآیشی انسان افزوده شده است‌. بنا به‌ گفته‌ کلوگر،تب‌ بُر، بیماری‌ را طولانی‌تر می‌ کند و واکنش‌ِ طبیعی‌ بدن‌ نسبت‌ به‌بیماری‌ را خنثی‌ می‌ سازد.

پژوهش‌های‌ چندی‌ در این‌ زمینه‌ نشان‌ داده‌است‌ که‌ حتی‌ جانوران‌ِخونسرد، در هنگام‌ِ ابتلا به‌ بیماری‌های‌ عفونی‌، در پی‌ بالا بردن‌ دمای‌بدن‌ خود بر می‌ آیند. مارمولک‌، یکی‌ از این‌ جانوران‌ است‌ که‌ هنگام‌ِابتلا به‌ بیماری‌های‌ ویروسی، به‌ سوراخی‌ آفتابرو می‌ خزد و گرمای‌بدن‌ خود را تا ۲ درجه‌ بالاتر می‌ برد. خرگوش‌های‌ نوزاد که‌ توانایی‏ ‏تب‌ کردن‌ ندارند، در هنگام‌ بیماری‌ در گوشه‌ ای‌ گرم‌ می‌ نشینند.خرگوش‌ِ بزرگسال‌ توانایی‌ تب‌ کردن‌ دارد. در آزمایشی‌ بر روی‌ خرگوش‌ بزرگسال‌، آشکار شد که‌ پایین‌ آوردن‌ِ دمای‌ بدن‌ خرگوش‌ باداروی‌ تب‌بُر، احتمال‌ مرگ‌ آن‌ را بیشتر می‌ کند.

تب‌ کردن‌ در هنگام‌ بیماری، ناشی‌ از برهم‌ ریختن‌ِ سیستم‌ کنترل‌ دمای‌ بدن‌ نیست‌، بلکه‌ واکنشی‌ برآیشی‌ و قانونمند است‌. شوربختانه این چگونگی پزشکی سنتی هنوز در نیافته است.

***

خفـخان

آیت‏الله… در یک جمله فتوا داده بود که کندن پیراهن برای سینه زدن در مجلس عزاداری امام حسین جایز نیست زیرا که این عمل با شئونات اسلامی و فرهنگ ملی و مذهبی ایرانیان جور در نمی‏آید و زنان و مردان دیگر را هم به معصیت وا می‏دارد.
در پی اعلام این فتوا، انجمن مداحان و شورای هیئت‏های سینه زنی و زنجیرزنی کشور در نامه‏ای سرگشاده به آیت‎الله اعتراض کردند که در راه "آقا امام حسین"، برهنه و شیفته و آسیمه سر باید عزاداری کرد و اگر امام امت، خون گریه کردن برای امام حسین را جایز دانسته‏اند، شما چرا روحرف امام حرف زده‏اید و حرفهای امپریالیست‏ها و صهیونیست‏ها را تکرار کرده‏ای؟
جبهه بسیجیان ذوب در ولایت از آیت‏الله خواست که توضیح دهند که چرا فتنه براندازی سال پیش از دید ذره بینی ایشان دور ماند و حضرت آیت‏الله حکم تکفیر سران فتنه را که هنوز هم که هنوز است، دارند در کمال وقاحت، راس راس در جامعه اسلامی ما راه می روند، صادر نکردند.
اصلاح طلبان در سایت‏هاشان نوشتند که بجای پرداختن به این مسائل پیش پا افتاده، بهتر می‏بود که حضرت آیت‏الله یزید زمان را مردم معرفی می‏کردند و جای دوست و دشمن را به آنان نشان می‏دادند.
سازمان‏های حقوق بشری پرخاش کردند که؛ آقا، سینه زنان با میل خودشان لخت می‏شوند. شما فکری بحال دختران و زنانی بکنی که این رژیم با تو سری روسری بر سرشان انداخته است و حقوق انسانی آنان را پایمال ‏کرده و می کند.
فمینیست‏ها گفتند؛ آقا، چرا پای زنان را در این ماجرا به میان کشیده‏ای؟ چرا کندن پیراهن مردان، زنان را به معصیت وامی‏دارد؟ تا کی باید زنان در جامعه مرد سالار مسئول همه کژی‏ها و کاستی‏ها باشند و همه کاسه کوزه‏ها بر سر آنان شکسته شود؟

سخنگوی سفیران جمهوری اسلامی در پیامی محرمانه خطاب به حضرت آیت‏الله یادآورشد که این گونه فتواها هزینه سیاسی زیادی برای جمهوری اسلامی دارد، چرا که امپریالیست‏ها و صهیونیست‏ها این مسائل را پیراهن عثمان می کنند و به نشخواری برای رسانه های استکباری مبدل می سازند. پس بهتر است که در این برهُه از زمان، علمای اعلام به حساسیت‏های این جوری توجه ویژه‏ای مبذول دارند تا قلب حضرت ولی عصر از همه ما راضی و خشنود باشد انشاالله.

ملی گرایان نوشتند، لطفاً فرهنگ ملی ایرانیان را رنگ مذهبی نزنید. یادتان باشد که همه ایرانیان شیعه نیستند و ما هم میهنان سنی و ارمنی و یهودی و بهایی نیز در این کشور داریم. ملیت فراگیرتر از دین افراد است و نباید این دو را به هم چسباند. ما همانگونه که ایرانی مسلمان داریم، ایرانی زردشتی و ارمنی و و سنی و یهودی و بهایی و پیرو ادیان دیگر هم داریم.
کانون جوانان کرد اعلام کرد که کدام فرهنگ ملی...
سکولارها نوشتند که آخر چرا بحران های .....
روشنفکران دینی گفتند که بهتر می‏بود......
جامعه طلاب جوان فریاد ....
صدای امریکا در برنامه...
بی بی سی...
با تماشای این همه، آیت‏الله... بیچاره درماند که برما چه رفته است که مردم این گونه وقیح شده‏اند و تو روی علما می ایستند؟ مملکت که بیش از سی سال است که بحمدالله اسلامی شده است. ما هم که حرف بدی نزده‏ایم. آنچه گفته‏ایم هم که بر اساس احادیث و روایت معتبر بوده است. پس وحدت کلمه مسلمین کجا رفت؟ کاسه صبر انقلابی مردم چرا لبریز شد؟ خدایا علمای اسلام چه شیوه‏ای باید در پیش بگیرند؟

 ***

ملت تونس، چتونس!؟

از ما ايرانی‏ها بپرسيد چه بايد کرد. ما در اين راه چند قدم از شما جلوتريم. ما چون هم خودمان انقلاب کرده‏ايم و هم دوست داريم که دوباره انقلاب کنيم، هم رفتارهای انقلابی شما را درک می‏کنيم و هم درک نمی کنيم. درک می‏کنيم که شما هم کاسه صبر انقلابی‏تان مانند ما لبريز شده‏‏است و دارد سرمی‏رود. اما از سويی هم درک نمی‏کنيم، چون کاسه صبر انقلابی ما که سر رفت، همه اين کارهايی را که شما امروز داريد می‏کنيد، کرديم و امروز مانده‏ايم که که در آن زمان چه اشتباه بزرگی کرديم! آخه اين کاسه لعنتی که سر می‏رود، همه چیز از دست آدم در می‏رود. در مورد ما که اين جوری شد. می‏ گفتند که، "ديوچو بيرون رود، فرشته در آيد." اما... خب ديگه، نيازی به گفتن ندارد. ديديم که کی در آمد. حالا به امروز شما که نگاه می‏کنيم، هم دلمان برايتان می‏سوزد و هم به شما رشک می‏بريم و به خودمان می‏گوييم؛ "ببين، اين جوری بايد زد و بیرون کرد. آخوند کثافت که با زبان خوش دک نمی‏شود و نمی‏فهمد که در برابر شعارهای مردم سرش را از خجالت پايين بيندازد و مثل بچه آدم گورش را گم کند."

ملت تونس، چتونس!؟ اگر داريد برای زندگی بهتر و آزادی و آبادی بيشتر انقلاب می‏کنيد، خوش بحالتان. اما اگر مانند ما در پی نجات خزعبلاتی مانند کرامت انسانی و دين خدا و رستگاری بشر و رسالت تاريخی و مستضعفين جهان و.... هستيد، نيم نگاهی به روز و روزگار ما ايرانيان بيندازيد و از خر شيطان پياده شويد. يادتان باشد که انقلاب، مرداب‏های پنهانی پديد می‏آورد که پس از چندی گنداب‏هايی می‏شوند که از آن‏ها جانوران جرّار جگرخوارسر در می‏آورند و روز و روزگار مردم را بباد می‏دهند.

***

دستاوردهاى شگفت انسان 

زندگى، شگفت ترین چیستان هستى‏ست و خودآگاهى كه شاید درمیان گیاهان و جانوران، تنها ویژه انسان باشد، پدیدارى به شگفتى ذات هستى‏. این كه ما از هستن خویش در جهان آگاهیم و مى‏توانیم خود را درسویی و جهان را در سویى دیگر رویاروى خود بداریم و یا بپنداریم، چنان شگفت است كه ذهن همه فیلسوفان ژرف اندیش گیتی را در چنبر پٌر کشش ِ خود داشته و دارد. بخود آمدن ِ بخشی از جهان هستی و جدا کردن خوِیش از دیگر پاره‏های آن، پدیداری شگفت و تعریف گریز است که نوشتن درباره آن را باید به زمانی دیگر وانهیم. سخن در اینجا درباره دستاوردهای شگفت انسان است. دستاوردهایی که هریک به گونه ای چشم انداز بشر را دگرگون کرده است.

نخستِین دستاورد بزرگ  بشر رویکرد او به کشاورزی‏ ست. پیش از پیدایش کشاورزی، انسان به گونه دیگری می‏زیست و می‏اندیشید. در آن روزگاران همه هم- و- غم او گردآوری توشه مورد نیاز برای پرکردن شکم خود و فرزندانش بود. فرهنگ بود، هنر نیز، اما نوع و کیفیت فرهنگ و هنر در آن روزگاران هیچگونه همگونی به آنچه ما امروزه از این دوگفتمان مراد می کنیم، نداشت. فرهنگ جامعهِ کوچنده، فرهنگ زیستن بر لبه لغزان ِ پرتگاه و راه رفتن برروی پلی سست از ریسمان است. اگر فرهنگ‏های امروزی راهنمای چگونه زیستن است، فرهنگ کوچند گانی که پیش از پیدایش کشاورزی می زیستند، فرهنگ چگونه نمردن و گریختن از بلایای روزمره بود. هنر نیز در آن روزگار، ابزار ذهنی برآوردن نیازهای نخستین ِ انسان بود و نه پٌرانه ای برای رهاندن انسان از یکنواختی زندگی و روزمرگی.

هنگامی که انسان در پرتو کشاورزی توانست برای اولین بار به انباردن ِخوراکِ بیش از نیاز خویش بپردازد، ساختار روانی او و شیوه خویشداری و خويشتنداری و زیستبانی و  شهرداری او به گونه شگفت آوری دگرگون شد. دیگر همگان را نیاز به کار کردن هماره نبود، زیرا که یک کشاورز می توانست با برداشتن هفتاد تخم از هر دانه بذر،  توشه هزاران نفر را فراهم آورد. آن هزاران نیز می‏توانستند به کارهایی دیگر بپردازند. و چنان نیز می‏کردند. و چنان شد که امروزه چنین ویژه کاری‏ها و مهارت‏های شگفت آوری پدید آمده است. پس کشاورزی را باید چشمه زاینده و زیر بنای اقتصادی تمدن و فرهنگ و هنر ِ پایدار بشر دانست.

یکی دیگر از دستاوردهای شگفت انسان، زمینی کردن زندگی و رازهای آن است. پیش تر از پیدایش این نگرش که زاده روزگار روشنگری است، راز چیستی هستی و کیستی انسان و چرایی و چگونگی زایش و رویش و روش پدیدارها، همه آسمانی و ریسمانی بود. مرادم از ریسمانی این است که همه چیز در پنداره انسان با ریسمانی نادیدنی به آسمان بسته بود و هرچه دل ِ استاد ازل می خواست با آن سرنخ‏ها می کرد. پیش پنداره این نگرش این بود که همه جهان آفریده آنی نیروی آسمانی‏ست و راه‏ها و چاه‏ها همان‏هایی است که در کتاب‏های دینی آمده است. نگرش مدرن پس از رنسانس، تومار این همه را درهم پیچید و برآن انگ "خرافه" زد. از آن پس هر پدیده ای می‏بایست با شیوه های روشمند وِ خرد پذیر بررسی و تعریف می شد. این نگرش، ریسمان‏ها را گسست و آسمان‏ را از فرشته تهی ساخت وپدیدارهای زمینی ِ آسمان آویز را "زمین خیز" کرد. از آن پس انسان دیگرنه تنها "اشرف مخلوقات" نیست بل، که خلقت او نیز افسانه ای کهن پنداشته می‏شود. انسان از دیدگاه برآیشی ِ مدرن، شاخه ای از درخت پربار جانوران است که در طی پنجاه ملیون سال با گذر از هزاره‏های پر فراز و نشیب تاریخی خود از دل دیگر زیندگان جنگل- زی  برآمده است.

این نگرش شگفت، جهان را که تا پیش از آن شناخته شده و آشنا پنداشته می‏شد، یکباره به چیستانی تازه روگرداند تا هر ذره آن در پرتو پژوهش و پالايش در بوته‏های آزمایشگاهی سنجیده و شناسایی شود.

یکی دیگر از دستاوردهای بزرگ انسان، کشف اتم است. اتم کوچکترین واحد سازند ه ذرات جهان است که شناسایی آن دست بردن در پدیده های جهان را ممکن کرده است. این شناسایی سبب پیدایش چيزهای تازه و داروهای فراوانی برای درمان بسیاری از دردهای بی درمان انسان شده است. کشف اتم، همانند یافتن کلید پدیدارهای جهان بود. این چگونگی سپس به دستیابی انسان به ژن کشیده شده است که خود از دستاوردهای بزرگ روزگارماست. اگر اتم کلید گشایش راز پدیدارهاست، ژن نیز کلید رازهای تن و جان ِ زیند گان است.

 
یكى دیگر از دستاوردهاى شگفت انسان، پى بردن به نسبی بودن نگرش انسان در پيوند با پدیدارهاى جهان و تعریف‏هاى آن‏هاست. نسبیت به ما مى آمورد كه معناى هر پدیده، پیوندى نزدیك با چشم انداز معنا كننده آن پدیده و زاویه دید او دارد. از اینرو، هیچ حقیقت مطلق و جاودانه اى در جهان وجود ندارد وهر حقیقت با توجه به زمان و مكان وموقعیتِ معنا كننده اش معنا پذیر است.

این چگونگى، انسان را در شناسایى جایگاه چیزها در جهان توانمندتر نموده است و تعریف‏ها را دقیق تر و درست‏تر كرده است. این كه انسان بداند كه هر نگرشى در چارچوب زمان و مكان و بیان ویژه خود معنا دارد، مى‏‏تواند از افتادن انسان در چاله "ظلام یقین" و درجا زدن او در آن جا جلوگیرى كند. نسبیت به ما مى آموزد كه در رفتارها و كردارهاى خود هماره آگاه باشیم و همیشه نسخه "نابود باید گردد" براى آنچه نمى پسندیم، نپيچيم و یادمان باشد كه درستى چیزىاز زاویه دیدِ ما، نشانه درستى قطعى آن براى همگان نمى تواند باشد.

از دیگر دستاوردهاى شگفت انسان، شناسایى پدیدار شگفتى بنام " ژن" است. هر ژن دربردارنده برنامه زایش و روش و روش بخشى از كالبد گیاهان و جانوران است. ژن، بخشى از هر ملكول كروموزوم است كه در هسته یاخته‏هاى زیستاران جا دارد و از اسیدى بنامDNA  ساخته شده است. اگرچه زیندگان گونه هاى مختلفى دارند اما ساختار شیمیایى ياخته‏هاى همگون ساز آن‏ها در همه باكتری‏ها، ویروس‏ها، قارچ‏ها، گیاهان و جانوارن یكسان است. شناسایى ژن نه تنها به سبب پیدایش دانش‏هاى بسیارى چون ژن شناسى، ژن پردازى، ژن درمانى و ....شده است كه بنیاد دانش‏هاى دیگرى چون زیست شناسى، پرشكى و روانشناسى را نیز دگرگون كرده است.

ژن پردازى به معناى توانایى دستبرد در ساختكار ژن، بزرگترین رویداد تاریخى در دانش زیست شناسى در سده كنونى است. اهمینت این رویداد در آن است كه تاكنون همه زیستاران ِ جهان اسیر ژن‏هاى خود بوده اند و چون ابزار نگهدارى و ترابرى آن‏ها از نسلى به نسلى دیگر رفتار مى كرده اند. فن ِ ژن پردازى از این پس ژن‏ها را به فرمان انسان درخواهد آورد و او را در ویرایش و پرداخت آن‏ها در راستاى بهزیستى و ماندگارى توانمند خواهد نمود.

یكى دیگر از دستاوردهاى اندیشه بشر، پى بردن به وجود ناخودآگاه و نقش آن در رفتارها و كردارهاى انسان است. تا پیش ازپیدایش این اندیشه بوسیله زیگموند فروید، همگان رفتارها و كردارهاى خود را ناشى از اندیشه‏هاى آگاهانه خود مى دانستند.1 فروید با بررسى نقش نیروى آرمان‏هاى سرخورده و منكوب شده در ناخودآگاه انسان، نشان داد كه بخش بزرگى از رفتارهاى انسان ریشه در آرمان‏ها و آرزوهاى بربادرفته او دارد و در حقیقت بخش بزرگى از آنچه ما خِرد مى خوانیم، بربنیاد نابخردى استوار است.

اندیشه برآیشى چارلز داروین- كه چگونگى پیدایش زیندگان برروى زمین را به سادگى نشان داده شده است- را نیز باید یكى از دستاوردهاى بزرگ انسان دانست. این تئورى، شیوه پیچیده همگون سازى گیاهان و جانوران را چنان ساده و زیبا بیان كرده است كه واتاب‏هاى آن در زمانى كمتر از صد سال، بنیاد بسیارى از دانش هاى مدرن را دگرگون كرده است.

درپایان باید گفت كه آنچه در اینجا آمده است، شمه‏اى از دستاوردهاى شگفت اندیشه انسان است. هدف من در این نوشته یادآورى دستاوردهاى نه چندان آشكار بشر بود و گرنه كیست كه از اهمیت برق و آنتى بیوتیك و اینترنت و پاستوریزاسیون و حقوق بشرو هزار و یك دستاود سودمند دیگر آگاه نباشد.

 ...............................................

 1. به گمان من از دو گونه اندیشه مى توان سخن گفت: یكى اندیشه‏هایى كه در پرتو غریزه‏هاى انسان و با چشمداشت به برآوردن نیازهاى غریزى وى شكل مى گیرند و دیگر اندیشه‏هاى دیگر. غریزه نیازى به اندیشه ندارد و مكانیزم آن خودكار است. براى نمونه؛ فشار خون ما خودبخود تنظیم مى شود و براى چنین كارى نیازى به فكر كردن نیست. در حقیقت كردارهاى غریزى از دایره آگاهى ما بیرونند و ما را از چگونگى كاركرد آنها نیست. اما سازمان ژنتیك انسان هماره ما را به سمت و سوى پاسخگویى به غرایز مى سُراند. از اینرو، اندیشه هایى كه در راستاى برآوردن غریزه‏هاست، بسیار آسانیاب و گاه خودروست. براى نمونه، اندیشه ساختن تن پوش و بالا پوش و سرپوش. پس آنكه براى نخستین باربه غار نشینى براى گریز سرما و گرما و آزارِ جانوران درنده اندیشید، با آنكه كار بسیار سودمندى كرد و ما امروز در پرتو آن اندیشه، خانه و كاشانه داریم، اما چون ساختن ِ خانه در راستاى نیازى غریزى است، چنین كارى شدنى بود و دیر یا زود به ذهن كسى و یا كسانى راه مى یافت. پیدایش انبار آب و انبارغله و دیگر فراورده هاى سودمند نیز با همه سودمندى دستاوردهاى بزرگى نمى توان دانست. اما آنكه براى نخستین بار به دموكراسى اندیشید، كارى كرد، كارستان، زیرا چنین اندیشه اى رویاروى طبیعت خویشخواه و خودستاى انسان است كه برابرى همگانى را بطور ذاتی برنمى تابد. پس دموكراسى را باید در زمره دستاوردهاى شگفت انسان قلمداد كرد.

 ***

 گویش و نگارش

 گفتن و نوشتن دو گستره جدا از هم است. در برخی فرهنگ ها این دو حوزه با هم همسایه‏اند اما در زبان فارسی از هم بیگانه اند. چرا؟

پاسخ این پرسش آسان نیست، و یا هست و من نمی دانم. شاید از آنرو که فرهنگ شفاهی، فرهنگ زیر دستان است و فرهنگ کتبی فرهنگ زبر دستان. زبان شفاهی، زبان روزمرگی ونزدیک شدن به ديگران و مهربانی و خودمانی شدن است و زبان نگارش، زبان رسمی و اداری و درباری و سند و مدرک و تاریخ. شاید.

 البته زبان گویش و نگارش باید از هم جدا باشد اما این جدایی به معنای بیگانگی این دو از یکدیگر نیست. به گمان من نگارش باید دو ویژگی داشته باشد. نخست، رسانه زبان استاندارد باشد، یعنی که کاربر ِ واژگانی باشد که همه آشنایان با زبان آن را دریابند. دیگرآن که گونه بی لهجه زبان باشد تا همگان در هرکجای گستره زبانی که هستند، بتوانند با خواندن متن، معنا را دریابند. البته به این سادگی هم نیست، اما دنباله کار را در اینجا نمی توان گرفت.

 ***

 خودخواه

 جهان چنان کوچکی دارد که هیچ کس را جز او در آن جایی نیست.

 ***

 ما چه می گوییم !؟

 خورشید، خوشه ای از ابَرَ آتشفشان‏های کیهانی ست که روشنای آتش آنها همين آفتاب عالمتاب است. هزاران هزار کوه های آتشبار با دهانه هایی به قطر هزارن کیلومتر. می گویند اندازه انرژی افشان یک ثانیه ازهریک از آن کوه‏ها، برابر با انرژی مورد نیاز هزار سال زمینیان است!

 ***

 بازتاب‏های ناخواسته

 روزگاری بیدادگران، نابرابری حقوقی را توجیه فلسفی و اخلاقی و دینی می کردند. یکی آن را کارخدا می‏دانست، دیگری بازتاب گوهر گوناگون افراد و برخی نیز جایگاه و پایگاه خانوادگی، زیستبومی، قومی، فرهنگی و یا دانشی کسان را زمینه نابرابری در جامعه می‏پنداشتند. اما روند رویدادهای فرهنگی و اجتماعی در کشورهای صنعتی شونده مانند؛ چین و کره و هندوستان نشان می‏دهد که نابرابری حقوقی بر اساس آنچه تاکنون پنداشته می‏شد، دیگر خریدار ندارد، زیرا که توجیه اقتصادی ندارد.

 این چگونگی، یعنی که دیگر نمی توان پرداختن به برابری حقوقی را تشریفات زائدی پنداشت که تنها در ادبیات روشنفکری کاربرد دارد. بل، که برنامه ریزان کشورهایی مانند کره جنوبی و هندوستان به این نتیجه رسیده‏اند که برای هماوردی بازرگانی با امریکا و اروپا و ژاپن، ناگزیرند که برخی از سنت های قومی و قبیله ای خود را که با هنجارهای بازار سرمایه داری جور در نمی آید از میان بردارند. در خبرها آمده بود که دولت هندوستان به تازگی برنامه گسترده ای در زمینه سنت زدایی آغاز کرده است که پی آیندهای آن می‏تواند در آینده ساختار طبقاتی را در آن کشور دگرگون کند. چشم انداز گسترده این برنامه، برداشتن دیوارهای فرهنگی و ذهنی میان گروه های گوناگونی ست که سده‏ها چون جزیره‏های بسته و بی‏گذرِ اجتماعی، بی هیج رفت و آمد و گرفت و داد و گفت و شنودی، در کنار یکدیگر زیسته اند. یکی از این برنامه‏ها وادار ساختن کانون‏های آکادمیک به پذیرش ِ دانش آموز و دانشجو از طبقه " ناپاکان" است. براساس ِ این برنامه، مرکزهای آکادمیک ناگزیرند که هرساله 20% از دانش پژوهان خود را از میان این گروه برگزینند.

 درست است که هدف از این کوشش‏ها، بازسازی و بازپردازی ساختار فرهنگی و اجتماعی جامعه هند در راستای نیازهای اقتصادی آن کشور است، اما هر کنش دو گونه واکنش در پی دارد؛ یکی پیش بینی شده و دیگری ناخواسته و حساب نشدنی. این دومی بزرگترین سازه دگرگونی‏های ناخواسته در جهان بوده است که بسیاری از آنها خجسته و بسیاری نیز زیانمند بوده است. البته اگر این چگونگی در کار نمی بود، جهان هنوز در چنبر بیداد فراعنه و پیشینیان آنان می بود. صدام را همین واکنش ناخواسته به روز سیاه انداخت. شاه را هم، همچنان که بخت النصر و ضحاک و همه دیکتاتورهای دیگر. بسیاری از افروزه‏های امید در کشورهای پیرامونی، بازتاب همین واکنش های ناخواسته است. بسیاری از ناهنجاری‏ها نیز.

 شگفتا که در روزگاری که بسیاری از مردم  کشورهای پیرامونی در پی کمرنگ کردن و زدودن سنت‏های سنگلاخی و دست و پاگیرند، در کشور ما حکومتيان در پی پرنما کردن و کاراکردن اين سنت‏ها. چرا؟

 ...............................

1. Untouchables

2. Unintended Consequences. کردار شناسان بازتابهای این چنینی را پیرو قانونی ناشناخته می دانند و بدان The Law of Unintended Consequences می گویند.

 

***

 بيضه اسلام

 دروغ‏هـای بزرگ است آيــه‏های شمــا

ز جهل و کينه دميده است پايه‏های شما

 پروژه‏ ‏های بزرگ دروغ پردازی‏ست

حديث‏های شما و روايه‏های شما

رسالت همه‏تان مال و ثروت اندوزی‏ست

حقيقتی نبود در رساله‏های شما

 سگان هار ِ هوادار قدرت و پولی‏ايد

بشر چو ديو شود، زير سايه‏های شما

 ولی چه خوب که روشن شده است بر مردم

که هست بيضه‏ اسلام، خايه‏های شما

 به روز واقعه چيزی نمانده است دگر

چه خوب شد که فتير است مايه‏های شما

 ***

 جريان از اين قرار است که....

 روندها و رويدادهای چند دهه گذشته، جان و جهان مردم همه سرزمين‏ها را دستخوش دگرگونی‏های بنيادی کرده است. برخی از اين دگرگونی‏ها بازتاب‏های دامنه داری در چگونگی شکل گيری آينده خواهد داشت. پيدايش خبررسانی آنی، خيزش اقتصادی کشورهای خاور دور، بويژه چين و هند، دسترسی بسياری از مردم جهان به دريای بی پايان نمای اطلاعات در اينترنت، گسترش ناگهانی آموزش دانشگاهی در کشورهای پيرامونی و دسترسی همگانی دختران و پسران جوان بدان در شهرهای بزرگ آن کشورها و سيل سرگردان پناهنده و مهاجر درهمه جای جهان، نمونه‏هايی از رويدادها و روندهای روزگار نزديک گذشته است که در آينده، همگان را ناگزير از بازنگری پنداره‏ها و انگاره‏هايشان درباره کيستی و چيستی انسان و جهان خواهد کرد.

 پايانداد بسياری از آزمايش‏های روانشناسيک درباره  پيوند جانوران با زيستبومشان نشان داده است که آنگاه که شمار جانوری در زيستگاهش فراتر از تاب طبيعی آن زيستگاه می‏رود، شيوه رفتارها و کردارهای آن جانور، اندک اندک به گونه شگفت‏آوری دگرگون می‏شود و خشم و خشونت و خونريزی، جايگاه بالاتری در فهرست رفتارها و کردارهای روزمره نسل آن جانور می‏يابد. اين چگونگی در ميان گروه‏های انسانی به جنگ راه می‏برد. افزايش جمعيت هر جانور درزيسبومش پيوندی وارون با سازه‏های زيستی دارد وهر چه جمعيت بيشتر می‏شود، رقابت برسر زمين و خوراک و نوشاک و پوشاک بيشتر می‏شود.

 پنجاه سال پيش، بخش بزرگی از مردم خاور دور، تهيدست و اندکخوربودند. امروز گرفتن بازار چين که بازارهای همه جهان را گرفته است، سبب شده است که مليون‏ها چنينی به شعار " مصرف بيشتر، زندگی بهتر"، ايمان بياورند و با ديگر مردم جهان در ريخت و پاش همراه و همگام شوند. اين چگونگی تقاضا برای هرگونه مواد خام را افزايش داده است. اما چون عرضه بسياری از اين مواد یکنواخت و فوران ناپذير ا‏ست، بهای بسياری از مواد کانی و کشاورزی گرانتر و ناياب‏تر از گذشته است. افزايش مشتری در ميدان اقتصاد، بازتابی مانند افزايش جمعيت دارد و تنش‏های اجتماعی و سياسی را افرون می کند.

 در کشورهای کانونی، بالا رفتن بهای مواد مورد نياز روزمره مردم، کيفيت زندگی را کاهش می‏دهد اما در کشورهای پيرامونی به شورش و بلوا کشيده می‏شود و حکومت و جامعه را بهم می‏ريزد. آنچه امروز در تونس و مصر و اردن و سودان می‏گذرد، نمونه‏هايی از اين چگونگی‏ست. در يونان و پرتغال و اسپانيا و انگليس و ايرلند هم قيمت‏ها افزايش چشمگيری داشته است، اما در هيچکدام از آن کشورها سخن از انقلاب و زنده باد و مرده باد نيست.

 پنچاه سال پيش، بخش اندکی از دانش آموزان به دانشگاه راه می‏يافتند. امروز يکی از بزرگترين گرفتاری‏های اجتماعی و اقتصادی همه کشورهای جهان‏، داشتن لشکر بزرگی از بيکارگان دانشگاه رفته و دوره ديده است. لشکر بيشمارشهروندانی که خود را دارای حقوق انسانی می دانند و از حکومت‏های خود جهانی درخور انسان امروزی و شهرزی می‏خواهند. هيچ حکومتی نيز ديگر نمی‏تواند شهروندانی اين چنينی را با وعده سرخرمن، سرگرم کند.   

 پنجاه سال پيش کسی کارچندانی به کار مردم کشورهای ديگر نداشت. امروز همه رويدادهای جهانی روز و شب از راه تلويزيون و اينترنت به خانه‏های بسياری از مردم جهان راه می‏يابد و در روستای دور افتاده‏ای در اقليد، برای سلامت معدنچيان شيلی که در زير آوار مانده‏اند، آش نذری می پزند. امروز جهان به روستای کوچکی می‏ماند که اهالی آن چشم‏اندازی جهانی دارند.

 پنجاه سال پيش....... بس است. جان سخن اين که انسان در آستانه روزگار تازه‏ای‏ست که ما را ناگزير از بازتعريف انسان و جهان خواهد کرد. روزگاری که در آن هر روز رکوردهای کهنه شکسته خواهد شد.           

 ***

 آينده

 جهان در پنداره هرکس به سویی می رود. یکی آن را رویان بسوی تکامل می پندارد و دیگری روان به ژرفای نیستی. یکی مانده است تا کسی بیاید و جهان را پر از "عدل و داد" کند و دیگری در این آرمان که کسی برود تا جهان آبادان شود. یکی آن را با آرمانهای خویش همراه می داند و دیگری با ده فرمان خدا. اما راست این است که این جهان در اندک زمانی که انسان دران می زید، به هیچ کجا نمی رود.

 برآوردهای زمین شناسیک، عمر زمین را نزدیک به پنج میلیارد سال می داند. نسل انسان در پنجاه هزار سال برروی زمین پدید آمده است و ای بسا که در پنجاه هزار سال آینده نیزنشانی از او برروی این گوی گردان تیپا خورده نباشد. نسل هر زینده ای در جهان عمر ویژه‏ای دارد که با پایان یافتن آن، همه دسته‏ها و رسته‏ها و گونه‏های آن زینده رخت از جهان برمی بندند. البته اگر دگرگونی‏های ناگهانی زیستبومی پیش از پایان عمر نسل آن زینده، او را از درگاه طبیعت بیرون نکند.

 بــله، هر چه هست در ذهن ماست. تاریخ با کسی قراری ندارد و جهان به جایی نمی رود.

 ***

 شعر

 شمه‌ايش در مشام‌ِ شب‌

گوشه‌ ايش‌ در گريبان‌ِ سپيده‌

پرتويش‌ در نگاه‌ هاي‌ گرم‌ِ شما

 

بهشت‌ِ من‌ كجاست‌

كه‌ در رقص‌ِ شكوفه‌ مي‌ شكوفد

و با غلتاغلت‌ِ آب‌ روان‌ مي‌ شود؟

 

از آب‌ و آتش‌ بايد باشم‌

كه‌ در آتش‌ِ نگاهي‌ آب‌ مي‌ شوم‌!

ماهي‌ِ راهي‌ِ دريايي‌ ديگر

- شايد -

كه‌ شورِ نور در من‌ شعر مي‌ شود

بايد گم‌ شده‌ باشم‌

كه‌ اين‌ گونه‌ بيگانه‌ام‌!

 

اينجا كجاست‌

كه‌ آشنا و بيگانه‌ است‌!؟

كيستم‌؟

كجايم‌؟

بهشت‌ِ من‌ كجاست‌

كه‌ راهي‌ از روزن‌ِ نگاه‌ تو دارد؟

 ***

 بعدش چی؟

 فرهنگ ما زادگان ِ بنیاد کاو و پرسشگرنمی پرورد. چنین است که این فرهنگ با پژوهش و پالایش ذهنی بیگانه است و ذهن انسان را انبانی از رهنمودهای خطر گریز می خواهد. در چنین فرهنگی، اندیشمند و نویسنده، مانند "زینب ِ زیادی" ِ تغزیه اند و پژوهش و کاوش و نگارش، کارهایی تشریفاتی و فرمایشی و زورکی.

 آموزش چندین شیوه دارد که دوتای از آنها بر دیگر شیوه‏ها برتری دارد؛ یکی این که آموزگار، پدیده ای را داستان وار آنگونه بیاموزاند که دانش آموزدر پایان بپرسد؛ " بعدش چی؟". برای نمونه؛ هنگامی که راوی می گوید؛ یکی بود، یکی نبود، شنونده در پی دنباله داستان می ماند. براساس همین شیوه می توان گفت که؛ زمین در بیش از چار میلیارد سال پیش چون لخته سنگی از خورشید جدا شد و چون جزیره آتش گرفته ای در کهکشان به گردش بدور خورشید پرداخت. با شنیدن این جملهِ، شنونده در پی شنیدن ِ دنباله داستان زمین است. از اینرو این شیوه را "بعـــدش چـــی؟1 می خوانند.

 شیوه دوم این است که آموزگار از پایان کار آغاز می کند. هنگامی که می گوییم که رستم به دست سهراب کشته شد. نخستین پرسشی که در ذهن هر پُرسنده سالم شکل می گیرد این است که؛ "چگونه؟"آنگاه آموزگار ناگزیر از بازگشت به آغاز داستان ِ رستم و سهراب و بازگفت چگونگی کشته شدن رستم بدست فرزند خویش خواهد بود. پس با شنیدن این جمله که؛ " زمین در زمانی نزدیک به چار میلیارد سال پیش پدید آمده است، نخستین پرسش این خواهد بود که، "چگونه". و هم از اینرو این شیوه آموزشی را شیوه، "چگونه می خوانند.

 این دو شیوه، دو جهان نگری گوناگون به کودکان می آموزد. در کشورهایی که آزاد اندیشی ممنوع است، آموزش و پرورش، شیوه نخست ( بعدش چی؟) را برمی گزیند. این شیوه آموزشی، ذهن کودکان را انبانی از افسانه های بارداری می خواهد که وی را در بزرگسالی به خدمت ایدئولوژی گروه حاکم بگمارد. این شیوه چیزی جز آموزش " بایدها" و "نباید ها"ی ایدئولوژی ویژه ای نیست. پرورده این شیوه آموزشی، به حُکم جلودار، سر در پیش می‏دارد و راه را تا پایان می پیماید و هیچ از درستی و نادرستی آن نمی پرسد.

 شیوه دوم با پرسشگری سروکار دارد و از چه و چون و چرا می پرسد. این شیوه آموزشی که برآیندی از مدرنیت است، ویژه نهادهای آموزشی برتر در کشورهای دموکراتیک است. این شیوه، شکاک پرور است و دانش پژوه را کنکاشگر و پرسشگر و به ناگزیر، نوآور بار می آورد.2

 ...................................

1 . What next and How

2. چندی پیش با خانمی که گزینشگر ِ دانشجو در دانشگاه آکسفورد انگلیس است گفتگو می کردم. ایشان می گفت که همه متقاضیان دانشگاه آکسفورد برترین‏های هوش و پشتکارند و همه می پندارند که داشتن نمره‏های خوب برای ورود به این دانشگاه کافی ست. اما ما تنها کسانی را که توانایی چند رویه نگری و نوآوری دارند، می‏پذیریم.

 3. تصویر ِ " جزیره ِ آتش گرفته" را از این شعر ِ زنده یاد نادر نادرپور گرفته ام :

 آیا شود که روزی از این روزهای گرم

از آفتاب پاره سنگی جدا شود

وان سنگ چون جزیزه آتش گرفته ای

سوی دیارِ دوزخی ما رها شود

ما را بدل به توده خاکستری کند

خاکستری که خفته درآن برقِ ِ انتقام

 

***

هونـــدا 

هوندا چان در زايشگاه هوندا چشم به جهان گشوده بود و در کوی کارگران هوندا بزرگ شده بود و پدر و مادر و عموهايش کارگران کارخانه هوندا بودند. پدر و مادر و عموهای بهترين دوستانش نيز. هوندا چان در چهار سالگی به کودکستان هوندا رفته بود و سپس به دبستان و دبيرستان هوندا و سپس تر به کالج تکنولوژی هوندا راه يافته بود و اندکی پس از پايان دوره آکادميک خود، در بخش موتور هليکوپتر سازی هوندا به کار پرداخته بود.

جهان هوندا چان، جهان هوندا بود. شيک، امروزی، ثروتمند و اميدوار به آينده. هوندا گاه در روزهای تعطيل بهمراه دخترش سيويک و خانم‏اش ساچی به کلوپ مهندسان هوندا می رفت و يکبار هم شانس آورده بود و در ماموريتی سه روزه به هلند رفته بود. پيش‏تر از آن سفر، گاه وسوسه شده بوده که بکند و بزند برود اروپا و يا آمريکا. شنيده بود که چندی از آنها که رفته بودند، کارشان به جاها رسيده است. اما سفر به هوندای هلند و مقايسه آن با هوندای ژاپن، آتش اين وسوسه را در هوندا برای هميشه خاموش کرده بود. ديده بود که هوندا، هونداست. همان کارخانه و همان سازوکار و همان رژيم کاری. او که هرگز خيال نداشت که از دايره هوندا بيرون بزند. پس اينجا و آنجا برايش يکی بود. تازه، هوندای مادر در ژاپن امکانات بيشتر و بهتری داشت. اگر روزی از کار در کارخانه هليکوپتر سازی خسته می‏شد، آسان می‏توانست به بخش قايق سازی برود و يا در همان بخشی که پدرش کار می کرد که ماشين چمن زنی می ساختند، دست بکار شود.

فراتر از اين همه، او که نمی توانست با اين اسم، در جای ديگری مثل؛ تويوتا و يا نيسان تقاضای کار بکند. آنها چشم ديدن رقبای خود را ندارد. پدرش از پدر خودش، يعنی پدر بزرگ هوندا خواسته بود – يعنی وصيت کرده بود – که بپاس قدردانی از کمپانی هوندا، اگر روزی پسری ندنيا آورد، نام او را "هوندا" بگذارد. او خودش – يعنی همان پدر بزرگ هوندا – که در سال 1348 در کارخانه هوندا کارگرفته بود و چل سال پس از آن در گورستان هوندا بخاک سپرده شده بود، پشيمان بود که چرا پسر خودش – يعنی پدر هوندا – را به همين نام نخوانده بود. او به پسرش گفته بود که تو هميشه خدمتگزار کمپانی باش، کمپانی هم هميشه هوادار تو خواهد بود. اين قانون هونداست. پس کارگری هوندا برای هوندا بيشتر از موضوع کارگر و کارفرما بود. هوندا هويت هوندا بود.

سپس مدير عامل صنايع جهانی هوندا، نگاهش را روی دايره مردمی که بر گرد مزار ايستاده بودند چرخاند و با صدای بلند و مد دار گفت؛ هوندا نمرده است، نه، هوندا هرگز نمی ميرد.
....
مدير عامل از سيرتا پياز زندگی هوندا را که در انشايش نوشته بود، با لحنی صميمی و اندوهگين خواند و همه چيز را گفت، اما نگفت که هوندا روز پيش از خودکشی‏اش، نامه اخراج خود از کمپانی هوندا را دريافت کرده بود. نامه‏ای که کسادی بازار جهانی را عامل بيکار کردن هزار کارگر و کارمند دانسته بود.

رئیس جمهور شناسی!

از دوستی شنیدم که دانشجویی که همه سخنرانی‏ها و گفتگوهای رسانه‏ای احمدی نژاد را در آخرین سفرش به امریکا دنبال می‏کرده است، گفته است که رئیس جمهور معزز در این سفر، بیش از صد و پنجاه بار دروغ گفته است. این دانشجو، پی‏گیری سفر احمدی نژاد را چون بخشی از بررسی میدانی ِ پروژه آکادمیک خود برگزیده بوده است. همین از اینرو، با بررسی همه سویه‏ها و رویه‏های این سفر، به نکته‏های بسیار تازه و شگفت‏انگیزی در گزارش پروژه خود اشاره کرده است. برای نمونه، این که زبان تنِ احمدی‏نژاد در هنگام دروغگویی، او را لو می‏دهد و.... نه، بهتر است درباره آنچه خودم ندیده‏ام و نخوانده‏ام، ننویسم که گفته‏اند: "شنیدن کی بود مانند دیدن".
البته این را می‏دانم که چون دروغ گویی هماره با خطر لورفتن همراه است، فشار خون دروغگو در هنگام سخن ناراست گفتن و یا رفتار ناراست کردن، اندکی افزایش می‏یابد و تپش قلبش تندتر از آنچه هست می‏شود و پوست تنش اندکی عرقناک می‏شود. این کُنش‏های فیزیولوژیک برآیندهای رفتاری و کرداری ویژه‏ای دارد که روانشناسان دروغ شناس با بررسی آن‏ها به سنجش راستی سخن و یا رفتار انسان می‏پردازند.
***

اینجا تهران است.

پرسه ای در خیابان‏های شلوغ تهران، نمایه‏ها و نمادهای بی‏شماری از کلاف گوریده و درهم ِ گرفتاری‏ها و بُحران‏هایی را که ایران در سده گذشته بدانها دچار بوده است، آشکار می کند. نمادهایی از سده‏ها مهر و کین ما با جهان مدرن و با خویش و بیگانه. تابلوهایی از آرمان‏های ایرانی، از داغ و درفش‏های تاریخی و ازکشش‏ها و کوشش‏های بی برنامه و بی رویه و درهم و برهمی که کلاف گوریده اکنون، دست آورد آن است. تهران، نماد ایران مدرن است و تاریخ آن تاریخ ستیز و گریز ایرانیان ازاین پدیده شگفت. داستان گسستن از گذشته ای که اکنون ناخوشایند و ناشایست می نماید و پیوستن دوباره بدان در بازیابی خویشتن خویش.
اینجا تهران است. شهر حکومت سرسام و آسیمه سری. شهری که انسان در آن از هرچیز دیگر کوچک‏تر است. شهر خیابان‏های هذیانی و راه ها و رویاهایی که دردود و گرد وغبار گم می شوند. شهرمردمی که هماره در آن دوان دوان درجا می‏زنند. اینجا تهران است. شهرمیدان‏های تیر، اعدام، انقلاب، شهید، شاهد و آزادی.

تهران آینه تمام نمای بحران‏های روزافزون ایران است. شلوغی شهر با ما از افزایش مهار ناپذیر جمعیت می‏گوید. بحرانی که دشمن هرگونه برنامه ریزی‏ست و با قانون جنگل پیوندی دیرینه دارد. جامعه شناسان افزایش جمعیت را یکی از زمینه‏های پیدایش جنگ می دانند و روانشناسی مدرن نیز نشان داده است که خشونت و کشمکش و ستیزه جویی، میانه نزدیکی" با فضای زیست انسان دارد. هرچه فضا برای زیستن بازتر باشد، آرامش روانی انسان بیشتر است. آزمایش‏های بسیاری در شهر بزرگ جهان نشان داده است که آنان که در برج های بلند ِ تهیدست نشین در اروپا می زیند، زندگی بسیار خشن تر و ناسازگارتری از دیگران دارند. البته این چگونگی زاده تهیدستی‏ست، اما زیستن و بودن در جاهای شلوغ، بخودی خود، تاب طبیعی انسان را پایین می‏آورد و از ارج گذاری به دیگران می‏کاهد.

پس از آن می رسیم به ساختار شهر که به کابوس دیوانه‏ای مست می‏ماند. ساختاری هنجار گریز و آیند- ستیز. این ساختار گویای نکته‏هایی ژرف درباره تهران و ایران است که برخی از آن‏ها را برمی شماریم:
شالوده این شهر، ریشه در فرهنگی بومی ندارد و با چشمداشت به روش‏ها و منش‏های دیگری ساخته شده است که سازندگان آن بدرستی آن ها را نمی شناخته اند.

مردم این سرزمین خوی همزیستی ندارند و هر یک چاردیواری خود را اختیاری ساخته است و هرکس ساز ناساز خود را نواخته است. ناهماهنگی و ناسازگاری این درهمی، سمفونی دوزخی ناخوشایندی بنام "تهران" ساخته است.

این کشور هرگز سازمان روشمند و کارای اداری نداشته است زیرا که هیچ جای این شهر با ما سخنی از بینش و برنامه ندارد.

ساختمانهای اداری و همگانی این شهر، فرمایشی و شتاب زده ساخته شده است، زیرا که نه نمادی از گذشته این سرزمین را با خود دارد و نه نویدی از آینده می دهد. در این شهر هیچ ساختمانی پیدا نمی شود که انسان در برابر آن بی اختیار نفسی تازه کند و دلی بگشاید. همه ساختمان‏های دولتی، یادآور هیبت و هیمنه هیولای بزرگی بنام "حکومت" است که برهمه گوشه ها و پوشه های زندگی مردم سایه انداخته است. مهندسی این ساختمان ها به گونه‏ای است که شهروند ایرانی، هماره در برابر آن‏ها خود را "غلام ریزه خوار و بنده جان نثار"، بداند و بخواند و هرگز دست از پا خطا نکند.

فریاد ماشین در این شهر از صدای انسان رساتر است و پیاده، حتی در پیاده رو هم در امان
نیست.

مهندسی شهر، مهندسی نوک و نیش داراست به این معنا که زوایه‏های تندی که روبروی انسان می ایستند و یا می نشینند، در این شهر زیاد است. شاید از همین روست که ساختمان‏های تهران این گونه، " تو ذوق" آدم می زند. بس است؟


گفتیم که تهران نماد مدرنیسم ایران است. بیشتر نمادهای زندگی مدرن در این شهر از آسمان فرود آمده است. دولت و مجلس در این شهر آغاز به کار کرده است و نخستین زن بی حجاب ایرانی در این شهر پا به خیابان گذاشته است. ازاینرو، تهران، همه بحران‏های زندگی مدرن را نیز در خود و با خود دارد؛ ترافیک، آلودگی هوا، بزه کاری، بی خانمانی، بیکاری، افسردگی و...... همه این بحران‏ها جهانی‏ست و گریبان همه شهر های بزرگ را گرفته است، اما در کشورهای صنعتی، شهر مرکزی تنها کانون بحران نیست، بلکه کانون تولید و دانش و فرهنگ و هنرنیز هست. برای نمونه، درآمد شهر لندن از بخش بیمه و خدمات، بخش چشمگیری از درآمد کشور انگلیس است. نیز این شهر کانون دانش و فرهنگ و هنر و نیز میزبان بسیاری از نهادهای بزرگ جهانی مانند سازمان عفو بین المل و انجمن قلم است. یکی از بازتاب‏های این چگونگی این است که این شهر، مانند همه شهرهای بزرگ غربی، درچند سده گذشته زادگاه و زیستگاه دانشمندان و هنرمندان و نویسندگان و سیاستمداران و ورزشکاران بزرگی بوده است که بسیاری از آنان نامی جهانی دارند. همه این ها را درباره پاریس و وین و ژنف نیزمی توان گفت.

در برابر این چگونگی، شهرهای مرکزی کشورهای پیرامونی، کانون‏های مصرف است و دیگر هیچ. این شهرها ظاهری آراسته دارد و گاه در آرایش و بزک از همتایان غربی خود نیز خوش نما تراست. دوبی، نمونه خوبی از این گونه شهرهاست. شهرهایی که کانون های بحران اکنون و آینده است و هیچ بازتاب سودمندی برای مردم خود ندارد. تهران نیز یکی از این شهرهاست که در نگاه بیننده لاف مدرنیت می زند، اما پوچی این لاف، هنگامی آشکار می شود که کسی بپرسد، در صد سال آزگاری که این شهر مرکز اندیشه و سیاست و هنر در این مرز و بوم بوده است، آیا کسی از شهر برخاسته است که بتواند گره کوری از کلاف درهم و گویده گرفتاری‏های جهان بگشاید؟

***

ملت ایران و ملت ابراهیم*

اسکار وایلد مردم را به دو دسته بخش بندی کرده است؛ یکی آن‏ها که مردم را گروه بندی می‏کنند و دیگر آنان که چنان نمی‏کنند. نکته ای که می خواهم بنویسم مرا در رده نخست می گذارد و آن این است که در یک دسته بندی اختیاری می توان گفت که هر سرزمینی درجهان کنونی دارای دو فرهنگ است؛ یکی فرهنگ بومی و دیگر فرهنگی که ریشه در وارداتی دارد. این چگونگی در بسیاری از سرزمین‏هایی که امروزه "کشور"، خوانده می‏شود – بویژه کشورهایی که تجربه استعمار رسمی نداشته اند، سبب دوگانگی ملی شده است و ملت تازه ای را در برابر ملت بومی هرسرزمین قرار داده است. این نکته تازه ای نیست اما اهمیت آن هنگامی آشکار می شود که با یادداشت آن و از چشم انداز این بینش، به رویدادهای سیاسی این سرزمین‏ها بنگریم(۲)

ایران نمونه خوبی برای چنین نگرشی است. سرزمینی با دوملت، یکی ملت ابراهیم و دیگری ملت ایران. این دوگانگی ریشه در رویارویی ما با فرهنگ غربی در سده گذشته دارد. پیش از این رویداد، همه مردم کم و بیش پیرو چشم اندازی همگون بودند، اما با ورود چشم انداز تازه ای که اکنون "بینش مدرن" خوانده می شود، شیوه دیگری برای زیستن پدید آمد که پیامد آن رویارویی دو فرهنگ و شیوه زیستن است. این رویداد، ستیز شهری و روستایی، کهنه و نو، سنت و بدعت و خودی و غیر خودی را پدید آورد با پیامدهایی که در چند سال گذشته شاهد آن بوده ایم. اگرچه رسانه‏های غربی می کوشند تا این ستیز را ویژه کشورهای اسلامی بشناسانند، اما چنین نیست و در کشورهای دیگری مانند هند نیز چنین کشمکش‏هایی را می توان دید.

دوملیتی، بدینگونه که گفتیم، پدیده تازه ای در تاریخ بشراست. فرهنگ‏های پیش مدرن همگی چشم اندازی همگون داشتند و اگر لشکری برکشوری چیره می شد، این دوگانگی هرگز پدید نمی آمد. در آن روزگاران، ریشه‏های فرهنگ‏های همسایه، آبشخوری کم و بیش همگون و همپایه داشت وهمین همذاتی سبب داد و ستدی فرهنگی می‏شد. یورش آوران و یغماگران با همان ابزارها و شیوه‏هایی می آمدند که مردم همان سرزمین در یورش به سرزمین‏های دیگر بکار می بردند. عرب‏ها، مغول‏ها و ترکان، درلشکرکشی‏های خود به ایران با اسب و استر به ایران می آمدند و هم راه‏ها و رسم‏های خود را به آنان می‏آموختند و هم از ایرانیان راه‏ها و رسم‏های تازه می‏آموختند. اما فرهنگ غربی با ابزارهای دیگری آمد و سخنان دیگری از چشم اندازی دیگر می گفت. . ابزارهایی که ما چیزی از آن ندیده و نشنیده بودیم و نمی دانستیم. این فرهنگ، سخنانی دیگر داشت که ما هنوز هم در معنای بسیاری از آن‏ها مانده‏ایم.

این رویدادِ تاریخی، دوگانگی بزرگی در ساختارسیاسی بسیاری از کشورهای جهان پدید آورده است که می توان آن‏ها را کشورهای دو ملیتی خواند. کشورهایی که یکی از آن دو ملت همواره با زور ِ سرنیزه دیگری را خاموش می دارد. نمونه این کشورها؛ ترکیه، مصر، ایران، الجزایر، اندونزی و پاکستان است. گفتیم که این چگونگی در ایران درپی ِ رویارو کردن فرهنگ‏های بومی و غربی، ملت ابراهیم را رویاروی ملت ایران نهاد. ملت ابراهیم، ملتی یکتاپرست و شریعتمدار است که ملیت خود در چارچوب باورهای خود تغریف می کند و مرز جغرافیایی ندارد. پیروان این آئین خود را بدان می شناسند و می شناسانند. یهودی، نخست یهودی است و سپس زاده سرزمینی. مسلمان نیز همین گونه. فرهنگ این ملت، فرهنگ کاربرد ابزاری دنیا برای سامان دادن آخرت است. از این دیدگاه، جهان مزرعه ای است که انسان در آن برای آخرت کشت و کار می کند.

آشنایی نسبی برخی از شهرنشینان و درس خواندگان با گفتمان مدرنیزم و اندیشه های مدرن در سده گذشته سبب شده است تا این دسته از مردم دست از شیوه های سنتی زیستن و اندیشیدن بردارند و خواست‏ها، آرمان‏های تازه‏ای داشته باشند. برخی از این خواست‏ها؛ آزادی‏های فردی، قانونمندی جامعه، حقوق بشر، آزادی و برابری جنسی‏ست. این گونه، بخش فزاینده‏ای از مردم هر کشور، ملیت تازه ای درآن کشور پدید آورده اند که زمینه ساز بسیاری از کشمکش‏ها و جنگ‏های داخلی در کشورهای پیرامونی شده است. این دو ملت در کشورهای دوملیتی، نه زبان یکدیگر را می فهمند و نه همدیگررا به رسمیت می شناسد.

چنین است که انسان امروزی براستی می تواند در وطن خویش غریب باشد.

یادداشتها:
...........................

۱. "ملت ابراهیم"، تعبیری قرآنی ست که با معنایی که ما امروزه از "ملت"، مراد می کنیم تفاوت اساسی دارد. گفتمان " ملت" به معنایی که امروزه به کار می رود یکی از ساختکارهای غربیان است که تاریخ چندانی ندارد.

۲. مراد من از این گروه بندی فرهنگی, انکار فرهنگهای قومی نیست بلکه هدف زمینه سازی برای پرداختن به نکته میانی این نوشته است که با چنین دسته بندی بیشتر همخوانی دارد.

***

اقــــرار


باز ز یر ِ نقاب خالی بود
آنهمه کـَروفـَر! خیالی بود!؟

آن تلاوت که می رسید به گوش
ضرب آهنگ ماستمالی بود

چشم و گوش و دل و دماغ همه
همه کوری، کری و لالی بود

راه‏ها سوی چاه‏ها می رفت
باز هر پاسخی سئوالی بود

ما به خورشید رنگ خون دادیم
ورنه خوشرنگ و پرتغالی بود

می درخشید شاد و می رخشید
آسمانش به آن زلالی بود

باز بیگانه شد خداوندی
که هوادار این حوالی بود؟

***

از لایه اوزون تا دروایش گنابادی

تا پیش از دیدن فیلم "مغولها"، گمان می کردم که تلویزیون پدیده تازه ای ست که درسده گذشته پیدا شده است. با دیدن آنتن تلویزیون برروی پشت بام چند خانه در فیلم مغولها دریافتم که ایرانیان در آن زمان تلویزیون داشته اند و ما نمی دانسته ایم. پیش تردر سریال "سلطان صاجبقران"، با دیدن ساعت سیکو روی مچ ناصرالدین شاه دریافته بودم که ژاپنی بودن این ساعت شایعه ای بیش نبوده است.

در این باره هرچه پیش تر رفتم، بیش تر به افتخارات ملی میهنی خویش افزودم، مثلاً این که لایه معروف اوزون باید کار ِ اوزون حسن خودمان باشد که متاسفانه امپریالیزم جهانخوار در تبانی با صهیونیزم بین الملل، با علم به این نکته، اکنون آن را سوراخ کرده اند و چیزی نمانده است که همین روزها بر سر ما مسلمانان فرو بریزد و فاتحه اش خوانده شود و فاتحه ما را هم بخواند. چیزهایی هم هست که از نامشان پیداست که از اختراعات ایرانی هاست، مانند آسانسور که آسان از بالا به پایین می سُرد و "یاهو" که گواه روشنی برهمکاری دراویش گنابادی با آمریکاری جهانخوار است.

 

درباره روشنفکـری

 

روشنفکری يکی از پديده‏های کشورهای پيرامونی‏ست که در کشورهای فلک زده ای مانند ايران از سده گذشته به اين سو، روندی فزاينده داشته‏است. هريک از ما به آسانی می توانيم نام يک دوجين روشنفکر دست اول ِ ساخت ايران را رديف کنيم . اين کار برای يک انگليسی و يا سوئيسی ناممکن است. روشنفکری، ميوه جنگل بحران‏های فرهنگی‏ در کشورهای پيرامونی ست. کشورهای آزاد و آباد نيازی به روشنفکر ندارند. يعنی کسی جرات نمی کند که در آن کشورها " همه دانا" و همه فن حريف باشد. اگر هم چنان کند، فرد نيکوکاری از او خواهد خواست که با وی به نزديکترين مرکز روان درمانی محل برود. چرا؟  برای اين که در آن کشورها بی پايانی ژرفای دانش بشری پذيرفته شده است و دوران علامگی سپری گرديده است و هم از اينرو، ژست های پيامبر گونه در آن سرزمين‏ها نشانه خوش خيالی و خود- غول- پنداری و بيماری‏های روانی ست. 

 

در کشورهای کانونی هميشه برخی از دانشمندان بزرگ، سردمدار آزادی و آزداگی و ستم ستیزی کشورهای جهانخوار بوده‏اند. نمونه اين کسان، اينشتن، سارتر، برتراند راسل، ايوان ايليچ، هابرماس و نوام چامسکی هستند. هر يک از اينان در حوزه کار خود غولی بزرگ بوده و يا هست. اما در کشورهای جهان سوم آنان را روشنفکران غربی می‏پندارند. اما چنين نيست. در غرب، بيکاره همه دانايی که خود را روشنفکر بداند و روضه "چه بايد کرد؟" بخواند، پيدا نمی‏شود. خداوند اين نعمت را تنها به کشورهای پيرامونی ارزانی داشته است.

 

***

شـــبانه

هميشه پنداشته‏ام که اين شعر شاملو يکی از زيباترين شعرهای فارسی است.


يله بر نازكاى چمن
رها شده باشى
پا در خَنكاى شوخ ِ چشمه اى،
وزنجره
زنجيره بلورين صدايش را ببافد

در تجرد شب
واپسين وحشت ِ جانت
ناآگاهى از سرنوشت ستاره باشد.
غم سنگينت
تلخى ِ ساقه علفى كه به دندان مى فشرى

همچون حبابى ناپايدار
تصوير ِ كامل ِ گنبد آسمان باشى
و روئينه به جادويى كه اسفنديار

مسير سوزان ِ شهابى
خط ِ رحيل به چشمت زند،
و در ايمن تر كَهج گمانت
به خيال ِ سست يكى تلنگر
آبگينه عمرت
خاموش
در هم شكند.

چرايى اين چگونگى را از هزار و يك چشم انداز مى‏‏توان بررسيد، اما من در اينجا تنها از يك زاويه به اين شعر خواهم پرداخت.

حكومت و دولت، دو شيوه اداره جوامع انسانى از آغاز پيدايش جامعه تا كنون بوده است. حكومت شيوه ادارى ِ همه براى يكى است بدين معنا كه هر حكومتى همه كارها و كوشش‏هاى شهروندان جامعه را در راستاى استوارى، پايدارى و ماندگارى خود مى‏خواهد و مردم را مهره‏هاى كارساز دستگاه ادارى خويش مى پندارد. در چنين سازمان ادارى، مردم هستند تا حكومت پايدار بماند و آنگاه كه حضور مردم دست و پاگير مى شود، حكومتگران بى هيچ درنگى در پى برداشتن مردم از سر ِ را ه خويش برمى آيند. تاريخ هر سرزمين پر از داستان‏هاى كشتار همگانى بدست  حكمرانانى‏ست كه بسياری از گروه‏های مردم را در گذر زمان با برچسب‏های گوناگون درو کرده‏اند.

 يکی از اساسى‏ترين تفاوتهاى حكومت و دولت اين است كه در شيوه ادارى حكومتى، مردم دارى تكاليفى هستند كه ناگزيراز انجام آنهايند. در سيستم دولتى نيز شهروندان تكاليفى دارند، اما تاكيد در اين شيوه بر حقوق آنان است.

هر حكومتى، انسان را هماره كارا و كوشنده در راستاى نيازهاى ِ خود مى خواهد و از او برداشتى چارپايانه دارد. ادبياتِ حكومتى، ادبيات سربراهى، رمه سازى، برده پرورى و قهرمان خواهى است. اين ادبيات انسان را به مصلحت انديشى و ذات-آزارى و خواست-انكارى و ستيز با نيازهاى درونى خود مى خواند. ادبيات کهن ايران پراز اندرزهاى اين چنينى‏ست كه انگار مى خواهد از انسان موجودى افسانه اى و غيرممكن بسازد. باادب باش تا بزرگ شوى./بروشير درنده باش اى دغل/بروكارمى كن مگو چيست كار/ره چنان رو كه رهروان رفتند/همت عالى زفلك بگذرد/با بدان كم نشين كه درمانى/بزرگش نخوانند اهل خرد.......
اين ادبيات، بى كه رعشه اى از گوهر پَران هنر داشته باشد، دستورالعمل حفظ الصحه و راهنماى مراعات جهات اربعه است.

در فرهنگى با چنان پشتوانه ادبى كه انسان را موجودى هماره كارا و حسابگر مى‏خواهد و  رستگارى را در شقى و رقى و سودمندى مى‏داند، ناگهان شاعرى، تعبير ديگرى از خوشبختى مى‏دهد.

يله بر نازكاى چمن
رها شده باشى
پا در خَنكاى شوخ ِ چشمه اى،
وزنجره
زنجيره بلورين صدايش را ببافد

ولو شدن در دامن طبيعت - يعنى همان كه از ديدگاه رسمی سيستم اخلاقی جامعه "عين بطالت" خوانده مى شود -  و نيز- رها كردن پا در خنكاى چشمه -  بجاى پا بر زمين سخت استوار داشتن و - دل سپردن به بافه هاى بلورين آواز زنجره -  يعنى آنچه كه تاكنون گوش‏‎هاى ما آموزش و پرورش شنيدن آن را نديده‏است و دل‏هايمان اجازه و فرصت رفتن با آن را نداشته است.

خانه نخست اين شعر كه با تصويرهاى بسيار درخشان ِ "نازكارى چمن"، "خنكاى شوخ ِ چشمه" و،  "زنجيره بلورين صداى زنجره" همراه است، با ما از همراهى با طبيعت و يكى شدن با آن سخن مى گويد. پس اگر راه اين است، آنچه را كه ما تا كنون " صلاح كار" مى پنداشته‏ايم، عين گمراهى بوده است. در آغاز اين شعر، شاملو خوشبختى را در شادى خلاصه مى كند. شادى، آخرين خوشبختى انسان است كه در پى آزادى و آبادى پديد مى آيد. آزادى، آبادى مى‏آورد و آبادى، شادىِ همگانى. چنين است كه هيچ حكومتى نه تنها سرسازش با شادى ندارد كه آگاهانه نيز با آن مى‏ستيزد. اما شاعر مى خواهد كه انسان چنان آرام و آسوده خاطر باشد كه:

در تجرد شب
واپسين وحشت ِ جانت
ناآگاهى از سرنوشت ستاره باشد.
غم سنگينت
تلخى ِ ساقه علفى كه به دندان مى فشرى.

جامعه برآنست تا هماره همه را درگير روزمرگى بدارد و ذهن همگان را در راستاى كاركرد نهادهاى خود بكار گيرد. از اينرو، همه مردم هميشه با واهمه هاى بى نام و نشانى كه هيچ بنياد منطقى ندارد در كلنجارند وهماره نگران رويدادهاى ناگوارى هستند كه هرگز روى نخواهد داد. شاملو در اين شعر در آرزوى زمانى است كه بزرگترين نگرانى انسان ناآگاهى از سرنوشت ستاره اى باشد كه به آن خّيره مى شود و سنگين ترين غم جانش تلخىِ ساقه علفى كه در آن حال به دندان مى فشرد. آنگاه:

همچون حبابى ناپايدار
تصوير ِ كامل ِ گنبد آسمان باشى
و روئينه به جادويى كه اسفنديار

مسير سوزان ِ شهابى
خط ِ رحيل به چشمت زند،
و در ايمن تر كَهج گمانت
به خيال ِ سست يكى تلنگر
آبگينه عمرت
خاموش
در هم شكند.

شاعر در اين شعرانسان را جهانى و جهان را انسانى مى خواهد. انسانى كه واتاب ژرفا و گستراى گيتى‏ست. تصوير كامل گنبد رازگونِ افسانه و افسون و روئين تن و جان در برابر جهانى بى پايان‏نما، تا آن را دفتر آرمانهاى خود كند و آنگونه كه مى‏خواهد و مى بايدش بسازد.

بس است. هدف من در اينجا اشاره به شمه‏اى از زيبايي‏هاى اين شعربراى برای نشان دادن گمان من از آن است.

 

***

رويدادی شگفت

يکی از ژرف ترين پرسش هايی که روانشناسان اجتماعی با آن سروکار دارند، اين است که چگونه آرمان‏ها و ارزش‏های سياسی در ژرفساخت روانی انسان به ساختارهای عاطفی فرد

رو می گرداند؟  به زبان ديگر، چگونه در هر دوران، باورهايی که در راستای سود و زيان ِ توانمندان و فرمانروايان است، به نهانخانه ذهن فرد راه می يابد و صاحبخانه را چنان افسون می‏کند که اين ارزش‏ها و آرمان‏ها را ازآن خود بپندارد و با سود و زيان خود پيوند زند!؟  بازهم ساده تر، چگونه سياست اجتماعی دولت، به حوزه خصوصی ذهن فرد راه می يابد و او را چون حلقه ای به زنجيره کنش‏ها و واکنش‏های اجتماعی پيوند می‏دهد و در چرخه توليد و توزيع و مصرف بکار می‏گيرد؟  اين که ارزشی بيرونی در ذهن ما به ارزشی درونی و عاطفی می‏گرداند، رويداد کوچکی نيست و پرداختن به چگونگی آن زمان درازی می‏خواهد.

 

داستان چگونگی گذر انديشه‏ای سياسی از گستره همگانی به خلوتگاه ذهن فرد و به کار گماردن آن در پاسداری از آن انديشه، داستان شگفت واسپاری پديده‏ای فرهنگی به سازمان بيولوژيک انسان است. يکی از بازتاب‏های اين چگونگی آن است که می توان به فردی بودن و خصوصی بودن همه آرمان‏ها و آرزوها و روياها و انديشه های فردی شک کرد و بنياد باورها و انديشه‏های فردی را سياسی پنداشت. 

***

اماميات

 

کيف ما را کوک کرد اين انقلاب

کفر را مفلوک کرد اين انقلاب

 

هرچه چشم‏انداز ِ نامشروع بود

پاک کرد و پوک کرد اين انقلاب

 

امريکا و شوروی را در جهان

جملگی مضحوک کرد اين انقلاب

 

چهره کفر جهانی را چه خوب

پر زچاک و چوک کرد اين انقلاب

 

سنگر صداميان را از ميان

ضربه زد، متروک کرد اين انقلاب

 

مسلمين را گوسفند سر براه

کافران را خوک کرد اين انقلاب

 

آيه "بل هم اضل" درباب شيخ

را بسی مدروک کرد

 

عالمان حوزه را پروار کرد

کافران را دوک کرد اين انقلاب

 

ناخودی نابود کرد و از خودی

گاه تکّ و توک،  کرد اين انقلاب

 

لاکـــن البته ولی با اين همـــــه

کيف ما را کوک کرد اين انقلاب

 

***

 

" عقب ماندگی"

فرهنگ ادبیات سیاسی امروز ما  در بردارنده گفتمان‏هایی است که معانی غیر مستقیمی که می‏توان از آنها برگرفت،  بسی گویا تر و ذهن انگیزتر ازمعانی مستقیم آن‏هاست. منطورم از معانی غیر مستقیم، ارزش‏ها و پیشداوری‏هایی است که در دل این گفتمان‏ها نهفته است که من آنرا بار نگرشی می‏خوانم.  "عقب ماندگی" نمونه خوبی ازاین چگونگی است که چندین کتاب درباره آن به زبان فارسی در چند دهه گذشته درآمده است و چندان دراین زمینه گفته اند و نوشته اند که دیگربیشتر کتابخوانان ایرانی پذیرفته‏اند که ایران کشوری عقب مانده است. اما عقب مانده از کی، از چی، از کجا، و چگونه؟

فیلسوف نماها و "چیز نویس"هايی که در این زمینه قلمفرسایی کرده اند، بنا را براین گذاشته اند که تاریخ جهان مسابقه ای است که با انقلاب صنعتی اروپا آغاز شده است. درآغاز ِ اِین انقلاب،  همه کشورهای جهان، همگون و همانند،  برسرخط این مسابقه با هم به خیزش برخاسته اند و اکنون پس از چند سده، برخی از آنان که بردیگران  پیشی گرفته‏اند، کشورهای پیشرفته خوانده می‏شوند و گروهی هم عقب مانده‏اند که ما ايرانيان در زمره آنانِیم. پس اکنون باید دلایل این "عقب ماندگی" را پیدا کنيم؛  و بسیار زود هم پیدا می‏کنند!!  یکی گفته است کمبود نان، دیگری نوشته است که نخیر، کمبود آب. برخی برآنند که هیچکدام از آن دو،  بلکه پیدایش طلای سیاه یعنی نفت، مایه عقب ماندگی و یا عقب افتادگی ما بوده است و هست.  تا این زمان که این یادداشت نوشته می شود، دلایل دیگری نیزپیدا شده است که برترین‏هایش این‏هاست: فرهنگ مذهبی، تقدیر گرایی، بی سوادی، کمونیسم، فساد اداری، پادشاهی، نبودن قانون، دخالت‏های خارجی، امتناع تفکر، عرفان ایرانی، رندی و درویشی، شاعر پیشگی و بالاخره  جنس خراب ایرانی! 

 این همه را گفته اند و نوشته اند، اما این پرسش ساده را از خود نکرده اند که عقب مانده از چی و یا از کی و از کجا؟  انگار ایران کشوری است در دل اروپا اما علیرغم همسایگی و همپایگی تاریخی آن با آلمان  و فرانسه، از آن کشورها عقب مانده است.  انگار قرار بوده است که ما با انگلیسی‏ها در جهانگشایی رقابت کنیم و در بازار صنعت گوی سبقت از آلمانی‏ها برباییم و دانش و تجربه و تکنیک به دیگر جاهای جهان صادر کنیم، اما هیچ یک را نکرده ایم و یا نگذاشته‏اند که بکنيم.  بار نگرشی این گفتمان این است که پروردگان فرهنگی که خود را در برابر فرهنگ و تمدن حاکم برجهان، خُرد و زبون یافته‏اند، برآنند تا فرو دستی خود در برابر آنان را به گونه ای توجیه کنند. 

اگر چه ما اکنون نا گزیر از آزمودن دانش و توانش خود پرتو برخی از سنجه‏های پذیرفته شده جهانی هستیم، اما این آزمون ، کنترات نامه ما با کسی برای رسیدن به جایی نیست.  قرار نیست و از روز نخست نیز نبوده است که آنچه امروزه پیشرفت خوانده می‏شود، عالمگیر باشد. در حقیقت اگر افسون تکنولوژی غربی دل و دین از ما نربوده بود، هر گز نیزگرفتاری‏های  پیشرفت و پسرفت ذهن ما را نمی آزرد. اکنون که برده است ذهن ما درگیر پرسش‏هایی می‏شود که بنیاد منطقی و تاریخی ندارد.

 

***

افسون زدایی

علیرغم آنچه بیشتر مردم در طول تاریخ پنداشته اند، انسان تافته جدا بافته اى نیست و طبیعتى جدا از جانوارن دیگر ندارد. آنچه كه درباره  نیك سرشتى و پاك نهادى انسان گفته اند، افسانه‏هاى انسانمدارانه‏اى بیش نمى تواند باشد.  برآیش شناسى چون بخشى از زیست شناسى مدرن، انسان را خودكامه اى درنده مى‏داند كه تنها در پرتو آموزش و پرورش و سایش و فرسایش و ورزش ذهن و زبانش مى تواند به پدیدارى فرهنگى- انسانى بدل شود.

دانش مدرن بویژه برآیش شناسى نشان داده است كه انسان‌ - زینده اى كه در ساختارِ افسانه‌ای‌ جهان‌، نگین‌ِ انگشتری‌هستی‌ بشمار مى رفت - جانوری‌ از بیشمار زیندگان‌ِ گیتی‌ ست؛ برگی‌ ازدرخت‌ِ بارورِ هستی‌ كه چونان زیندگان دیگر تا ژرفاى جان، خودكامه و خویشتنخواه است و پنداره‏هايی چون مهربانى، نیكخواهى، از خود گذشتگى و انسانیت، همه سازه‏هاى فرهنگى ست كه از انسان زینده اى آزادی خواه و آبادی خواه و شادی خواه مى‏سازد.

دانش مدرن كه همواره‌ در پی‌ واگشایی‌ِ چیستان‌ پدیدارهای ‌جهان‌ با آشكار كردن‌ ذات‌ِ آن‏هاست، ارزش انسان را كه روزگارى در ذهنیت افسانه اى، "اشرف مخلوقات"،  پنداشته مى شد، تا حد میمونى دوپا پایین آورده  است.

 این نگرش زمین‌ را كه‌ مركزِ جهان‌ بود، به‌ سنگ‌ ریزه‌ای‌ خُرد درگوشه‌ای‌ از اَبَر سنگستان‌ِ كیهان‌ بی‌ كران‌ فرو كاسته‌ است‌ و آسمان‏ها را ازپریان‌ تهی‌ كرده‌ است‌.

 ستارگان‌، دیگر گُل‌ میخ‌های‌ نقره‌ای‌ آسمان‌نیست‌ تا آن‌ "سقف‌ِ بلندِ آبی‌ بسیار نقش ۲‌"، را افراشته‌ دارد، بلكه‌ هریك ‌دوزخی‌ از آتش‌ و كوشش‌ و كشش‏های‌ فیزیكی‌ و توده‌ِ شناوری‌ ازعناصرِ شیمیایی‌ِ در هم‌ فشرده‌ و سنگینی‌ ست‌ كه‌ می‌ تواند با برخورد با زمین‌، این‌ ستاره‌ را چون‌ گرد در هوا بپراكند و تومارِ هستی‌ را برای‌همیشه‌ در هم‌ بپیچد. 

  پس‌، ستارگان‌ دیگر پولك‌های‌ خوش‌ نشان ِ ‌ِآسمان‌ نیستند،

 بلكه‌ هر یك‌ پاره‌ سنگی‌ "تیپا خورد" * را می‌ ماند كه‌می‌تواند بر سرِ ما فرود آید. 

...............................................................   

* گفت این گوى مدور كه زمین خوانى چیست

گفت سنگى ست، برو خورده یكى تیپایى

(بهار

 

***

 

سه شعر کوتاه:

 

سلام‌ بر گل‌ سرخ‌

كه‌ آتشبان‌ِ آبسالان‌ِ جهان‌ است‌

روزنه‌اي‌ روشن‌،

به‌ رازِ رويش‌ِ خورشيد

سلام‌ بر گل‌ سرخ‌

كه‌ ترجمان‌ِ جان‌ است‌.

 

====

 

در سنگلاخ‌،

رود،

بي‌ تاب‌ و بي‌ قرار،

غلتان‌ بسوي‌ دره‌ روان‌ است‌.

 

در جلگه‌،

نرم‌ در جريان‌ است‌.

 

اي‌ سنگبارِ حادثه‌

اي‌ سنگبارِ حادثه‌

 

====

 

من‌ اين‌ سوي‌ آب‌ تشنه‌

تو آن‌ سوي‌

ميان‌ِ ما

درياست‌ تشنگي‌.

 

***

 

درباره طنـز

 

طنز چيز تازه‏ای نيست اما پذيرش همگانی آن پديده تازه ای در تاریخ انسان است. فرهنگ‏های پیشین همه شادی ستیز بودند و رفتارها و کردارهای شوخ و شادی آور را برنمی‏تافتند. در این فرهنگ‏ها، خنده ، نشانه خنگی و خامی بود و خندانندگان، سبک مغز و لوده و یاوه گو پنداشته می‏شدند و اگر میدانی بدانان داده می‏شد، برای نیشخند زدن و یاوه گویی به آنانی بود که فرمان شاه و آئین او را برنمی تافتند.

ادبیات فارسی پر از یاوه سرایی‏ها و هزره درایی‏های شاعران و نویسندگان چابلوسی‏ست که گاه کاسه داغ تر از آش می‏شدند و گردنکشانی را که بردرگاه شاهان سر فرود نمی آوردند، به باد هجو و هزل می‏گرفتند.

 

تا پیش از دوران روشنگری، خنداندن مردم بخودی خود کار درستی نبود و دست اندرکاران این رشته، فرودست و فرومایه انگاشته می‏شدند. این زشتی ریشه در تهیدستی همگانی داشت که همگان را هماره درگیر ناخوشی و نگرانی می‏داشت و هیچ زمانی را برای شادمانی و خوشباشی و خنده سازگار نمی‏یافت. در آن روزگاران که ما گاه با حسرت از آن یاد می کنیم، زندگی انسان نبردی بی امان با گرفتاری‏های روزمره چون درد و مرگ و جنگ و جدل و غارت و فقر و فاقه بود. در چنان روزگاری برای بیشتر مردم، سیر کردن شکم خود و خانواده هایشان بزرگترین پیروزی پنداشته می‏شد و چون چنین کاری بسیار دشوار بود، دیگر فرصتی برای خنده و خوشگذرانی برای کسی باقی نمی‏ماند. نه این که شادی بد بود، نه. بل که زندگی آنچنان دشوار و سخت گذر بود که کمتر زمانی برای شادمانی دست می‏داد و هرچه کسی تهیدست تر بود، با خنده و شادی بیگانه تر می‏بود. چنین است که شادمانی و شادخواری از دیرباز شیوه شاهان و درباریان و رندان ایمان ستیز بوده است و بیرون از دایره دربار، هماره در فهرست رفتارهای خراباتیانی که پا از دایره استانداردهای پذیرفته شده اجتماعی بیرون می‏نهاده اند، می‏آمده است.

 

هم از اینروست که در درازنای تاریخ، طنز آوران را مطربان لوده و مسخره پیشه می‏پنداشتند و آنان را پیروان اهریمن می‏دانسته اند. در فرهنگ ما نیز، آنان که با سخنان خود، شادی می‏آفریدند، مطرب، لوده، ولنگار، وراج، مسخره چی، هزال، و .....خوانده می‏شدند. این چشم انداز پشتوانه اخلاقی و اجتماعی نیز داشت. آورده اند که روزی شوخ طبعی بذله گو با پیامبر اسلام رویارو شد. پیامبر بدو گفت که خداوند در روز رستاخیز به بذله گویان سری به اندازه گنبد مساجد خواهد داد که برگردنی نازکتر از مو نهاده خواهد بود. بذله گو بی درنگ گفت که؛ پس چه نمایش‏های خنده‏آوری با آن سرو گردن می توان داد!  محمد را این سخن خوش آمد و از خداوند آمرزش وی بخواست و سپس او را گفت که؛ اکنون که پیامبر خدا را خنداندی، گناهانت بخشوده شد، هشدار که زین پس دست از این کار برداری.

 

پذیرش طنز و ارجمندی شادی ریشه در چشم انداز مدرن انسان به هستی دارد که پس از دوره رنسانس شکل گرفت. این چشم انداز، انسان را در مرکز هستی نهاد و همه خواهش‏های دلپذیر وی مانند؛ گرایش به شور و شادی و عشق بازی و خوشباشندگی را ارجمند پنداشت. از آن پس دیگر خواهش‏های درونی انسان که پیش‏تر هواهای نفسانی و پلید و اهریمنی پنداشته می شد، پاک و پذیرفتنی و چراندنی انگاشته شد. دیگر کسی از ابراز عشق به دیگری رویگردان نبود و شادخواری و شاد زیستی ، نه تنها پیروی از دیو و اهریمن نبود و گمراهی پنداشته نمی‏شد،بلکه هدف بنیادین زندگی انگاشته شد. ازآن پس نه تنها شادی، زنجیردست و پاگیر ِ اهریمن نبود که بر دست و پای انسان بسته می شد تا وی را به گمراهی و دوزخ بکشاند، بلکه شاعری شاد بودن را هنر می خواند

 

در فرهنگ ما که هنوز بسیاری از ارزش‏ها ریشه در چشم اندازهای هزاره های کهن دارد، شادی و شادمانی هنوز نیز کاری ناپسند و ناخوشایند است و هنوز برای بسیارانی که با فرهنگ مرگ دمخو تر و آشناترند، هر زنجیره شورانگیزخنده، زنجیزی اهریمنی ست که انسان را از خدا دور می کند و به آتش دوزخ اندکی نزدیک. چنین است که بسيارانی، هر لبخند را با پناه بردن به خدا پاسخ می دهند. نیز چنین است که شادی کاران و بذله گویان همچنان در دوران کنونی نیز، در رده بزه کاران و دیوانگان جای دارند. نمونه این چگونگی نام هایی ست که نویسندگان طنز پرداز ما برای خود و کاراکترهای خود در نشریات طنز چند دهه گذشته برگزیده اند. نام هایی چون؛ کریم شیره ای، مشنگ، شاعلام، بی کله، هالو، غصنفر....

 

بیهوده نیست که هادی خرسندی افتخار می کند که واژه " آقا" را برای نخستین بار درباره طنز پرداز ایرانی در "اصغرآقا" بکار برده است. از پی این چگونگی بود شاید که "گل آقا" نیز در پی اصغر آقا به بازار آمد. این همه، بازتاب روزگاری ست که در آن دیگر خنداندن مردم نه تنها لیچار گویی و مسخربازی نیست بل، که همگان اندک اندک می پذیرند که طنز، شاخه‏ای جدی از ادبیات هر سرزمین است که دست کمی از شاخه های دیگر ندارد.

 

.............

1. البته ناگفته نباید گذاشت که شوخ طبعی در راستای ارزش‏های اجتماعی پدیده تازه ای نیست. آنچه طنزمدرن را از شوخ طبعی گذشتگان جدا می کند این است که در گذشته، هجو و هزل و کنایه زنی و شوخ طبعی، ابزارهایی در راستای استوارتر کردن ارزش های اخلاقی زمان بود و کسی برای خنداندن دیگران دست به چنین کارهایی نمی زد. اما در روزگار ما که مرز بین طنز و کمدی و فکاهی از میان برداشته شده است، خنداندن و شاد کردن مردم بخودی خود کاری پسندیده و پذیرفتنی ست، گواینکه طنز سیاسی نیز همچنان در جایگاه خود ارجمند است.

 

***

 

حکايت

 

آورده اند که شبی شاعری روده دراز، کم روی ساده ای را در کمند شعر خود گرفتارکرد و از شام تا بام، با قصيده و غزل و بحر طويل، اعصاب او را خش خشی و خط خطی کرد.  پگاهان که شاعر خميازه و دهان- دره هماره مهمان بديد، گفت:

 

-         خسته شدی، هان؟ انگار با شعر ميونه ای نداری

-         اختيار دارين. خيلی هم لذت برديم. اتفاقاً من غزلهای هادی صداقت را خيلی دوس دارم.

-         هادی صداقت؟..کدوم هادی؟

-         همون که تو لندن زد يه نفر رو کشت.

 

شاعر از اين آدرس دانستی که منظور صادق هدايت بودی. پس در دم دفتر ببست و خود و مهمان خويش و هر چه شعر دوست بودی را در دل ملامت کرد و بر آنان هزار لعنت فرستاد.

 

***

 

ذوب آهن در ولايت ذوب شد

 

در خبرها آمده بود که شهر مياندوآب با کمبود آب روبروست. هنگامی شهری که ميان دو رود پرآب است به خشکسالی دچار می‏شود، لابد بيشتر مردم خشکرود و خور و بيابانک تا حالا از تشنگی شهيد شده اند. چندی پيش پژوهشی در دانشکده پزشکی دانشگاه اصفهان نشان داد که بيشتر مردم اصفهان – مهد ذوب آهن ايران -  از کمبود آهن رنج می برند. البته اين کمبود را از سالها پيش،  دست اندرکاران کارهای ساختمانی متوجه شده بودند و دليلش را ذوب شدن ذوب آهن در ولايت می‏دانستند که بازار آهن را در دست ذوبی های خودی گذاشته است. 

 

ذوب آهن در ولايت ذوب شد

ما هنوز اندر خم ….

 

***

 

نگذاريم پلنگ از در ِ خلقت برود بيرون*

ايران زيستگاه گونه های ويژه ای از گياهان و جانوران بی همانندی ست که در هيچ جای ديگر جهان يافت نمی‏شوند. در اين سرزمين تا کنون 6000 گونه گياه، 140 گونه پستاندار، 115 گونه خزنده، 20 گونه مار، 363 گونه پرنده و 90 گونه ماهی شناسايی شده است که ويژه زيستبوم ايران است. از ميان اين همه، هرسال ريشه هزاران گونه گياه و جانور از روی زمين کنده می شود که شناخته ترين آن‏ها؛ شير ايرانی، ببر مازندران و قوچ البرزی ست. در سايت
انجمن حمايت از يوزپلنگ ايرانی خواندم که نسل يوزپلنگ ايرانی، اين گربه- سان زيبای مازندرانی نيز اکنون بر لبه ترتگاه هستی ايستاده است و ديری نخواهد پاييد که يوزپلنگ ايرانی نيز از در خلقت برود بيرون.

……..

*سهراب سپهری


ترفندهای ِ زندگی

آفتابی‏ترين روزهای دل انسان هميشه در راه است و شگفتا که آرزوی رسيدن به آن روزها، ما را به سياهچال نيستی می کشاند. يعنی که به اميد روزهای بهتر به پيشواز مرگ می رويم. بله، آرمان‏ها و آرزوها، ترفندهای زندگی‏ست تا انسان را پيش از فرارسيدن پايان راه، دلگرم و سرگرم بدارند. ترفندهايی زنگين و خيال پرور که ما را هميشه به هوای روزهای بهتر، به کام نيستی و مرگ در می افکنند. اين همه برای آن است که کسی پيش از فرا رسيدن مرگ طبيعی خود، هستی خويش را پايان ندهد.

***

تاريخ سيب زمينی 

 

سال‏ها پيش يکی از فرهنگيانی که در لندن گردهمايی‏‎های ماهانه برگزار می کرد، از من خواست که شبی مهمان نشست شبانه آن گروه باشم و درباره موضوعی فرهنگی سخنرانی کنم. من بی درنگ اين پيشنهاد را پذيرفتم و به ميزبان گفتم که درباره " تاريخ َسيب زمينی" سخن خواهم گفت. بانی آن گردهمايی که اکنون خود از چهره‏های بسيار سرشناس روشنفکری ايران است و کتاب‏ها درباره "گفتمانهای رنگ وارنگ" نوشته است، پس از اندی درنگ و کش و قوس رفتن با خود پرسيد؛ " تاريخ سيب زمينی!؟" و من گفتم بله، درست شنيديد، تاريخ سیب زمينی. و سپس خواستم بگويم که چرا در اين، " برهه از زمان"، به تاريخ سيب زمينی نيز می توان پرداخت که ميزبان نامدار ما سخن مرا بريد و گفت، " آخه می دونی چيه؟، اين جلسات ماهانه ما خيلی جديه و ما در آن به مسائل طنز و اينا نمی پردازيم." من بی درنگ گفتم که؛ " آقای دکتر.....، موضوع سخن من هم طنز نيست. تاريخ سيب زمينی پيوندهای زيادی با تاريخ انسان دارد.

امشب دريافتم که کاری را که من بيش از بيست سال پيش می خواستم بکنم اکنون کسانی به زبان انگليسی کرده‏اند و ناشرانی نيز آنان را جدی گرفته‏اند و کسی نيز به نويسندگادن اين کتاب نگفته است که؛ " ای بابا، از ميان اين همه گرفتاری‏هايی که ما در آستانه سده بيست و يکم داريم، شماها چرا به تاريخ سيب زمينی و بازتاب اجتماعی آن پرداخته‏ايد؟"  يادم باشد بخش‏هايی از اين کتاب خواندنی را به فارسی برگردانم.    

راستی چرا کسی به نويسندگان اين کتاب، آنچنان که آن دکتر استاد فلانی به من گفت، نگفته است که؛ " آخه اينم شد موضوع کتاب؟ تاريخ تاثير اجتماعی سيب زمينی!!

 

***

 

Catch 22

جوزف هلر، نویسنده امریکایی، سال ها پیش کتاب داستانی نوشته است بنام: ((Catch 22. نمی دانم آیا این کتاب به فارسی برگردانده شده است یانه؟  کتابی دشوار، اما خواندنی.*  درسرزمین های انگلیسی زبان، نام این کتاب بسی بیش از خود کتاب و نویسنده آن، آشناست، به گونه ای که می توان گفت بسیارانی می پندارند که این نام، گویه ای زبانزد است که از دیرباز درزبان انگلیسی بوده است و نه نام کتابی که هلر نزدیک به چل سال پیش نوشته است. اين گويه اشاره به گاهی دارد که انسان برای دريافت چيزی، بايد از راه ناممکنی بگذرد ويا کاری نشدنی بکند. نمونه اين چگونگی آن است که اگر کسی که درباره جهان پس از مرگ کنجکاو است و بخواهد از آن جهان با خبر شود، ناگزير از مردن است. اگر بميرد که نمی‏تواند از جهان پس از مرگ خبری به جهان زندگان بياورد و اگر نميرد، هرگز از آن جهان با خبر نخواهد شد.

ما در زبان فارسی برابر نهادی برای این گویه را نداریم و اگر هم داریم، من از آن بی خبرم. اگر نداشته باشيم، شايد بتوان آن را "دوبن بست" ناميد. اين همه را نوشتم که ديباچه‏ای برای نکته‏ای که می‏خواستم بنويسم باشد که حالا مانده‏ام که آن نکته چه بود!؟

 

***

 

شعـر

 

خيره‌ بر آب‌

خيره‌ بر خيزاب‌

 

خيره‌ بر آب‌

خيره‌ بر خيزاب‌

 

خيره‌ بر آب‌

خيره‌ بر خيزاب‌

 

چشم‌ در چشم‌ِ روشن‌ِ خورشيد

خيره‌ بر آبي‌ِ برهنه‌ آب‌

و بر الياف‌ِ آفتاب‌ بر آب‌

خيره‌ بر آب‌

خيره‌ بر خيزاب‌

 

خيره‌ بر رويش‌ِ رونده‌ موج‌

خيره‌ بر تاب‌ِ آفتابي‌ِ آب‌

خيره‌ بر خيز و ريزِ آب‌ بر آب‌

مانده‌ام‌،

                        در نگاه‌ِ آبي‌ آب‌ 

رفته‌ام‌،

                             تا به‌ اوج‌ِ خوابي‌ ناب‌

***

آب و هوا

 

پژوهش‏های تازه‏ای در گستره روانشناسی برآيشی نشان داده است که حال و هوای انسان،  بسی بيش از آن که پيش‏تر پنداشته می‏شد، پيرو آب و هوای زيستبوم اوست. پايانداد چندی از اين پژوهش‏ها اين هاست:

 

1. هوای ابری و آبناک، سودای گريختن و رهيدن و رسيدن به چشم‏اندازهای آفتابی را در انسان افزون می‏کند. چون زيستبوم‏های اين چنينی هماره طبيعتی نمور و جنگلی دارد، مردم آن سرزمين‏ها هماره  رويای رفتن و رسيدن به فراخجايی گسترده و آفتابی و خوش آب و هوا هستند. اين رويا، پنداره‏ نابجايی در ذهن انسان پديد می‏آورد که درآن فرد، زادگاه خود را جای زيبنده‏ای برای زيستن نمی‏داند. شايد از اينروست که خودکشی در سرزمين‏های ابری و بارانی‏، بيشتر از جاهای ديگر است.

 

2. جنگل زيان شنوايی بهتری از کوهزيان دارند و بينايی‏ ناکارآمدتر. کوهزيان دير زی‏تر از جنگل نشينان هستند اما آسيب پذيرتر و زودرنج‏تر.

 

3. تن مردم سرزمين‏های خشکسال، بسی آبگيرتر و آب نگهدارتر از تن مردم دشت‏های ترسال است.

بازتاب آب و هوا بر حال و هوای انسان چنان است که اگر انسان را به کامپيوتر مانند کنيم، می‏توان گفت که  آب و هوای زيستبوم انسان، زمينه ساز نرم‏افزار جان اوست.

 

 

جامعه جوان

جامعه ايرانی را جامعه جوان نيز خوانده اند. پايين بودن ميانگين سن، يکی از ويژگی های کشورهای پيرامونی و تهيدست است. جامعه جوان، جامعه بی‏تاب و پُرتنش و ناپايدار و نااستوار است. جامعه آرمانهای بزرگ و دست نيافتنی و فرصت سوز و زيانمند. جامعه ای که در زير چتر نادانی و ناتوانی و ناآگاهی همگانی، هميشه برلبه پرتگاه روزگار می گذراند. خشم و خشونت و خامی و خرابی و خواری چندی از ويژگی های چنين جامعه ای‏ست.

ارز معــــذرت

 

رندی را پرسيدند كه از اين همه ارز كه حکومت ايران را از فروش نفت و گاز و فرش و پسته و آهن و كاشى و كفش ملى حاصل آيد، ملت را چه نايل آيد؟ گفت؛ ارز معذرت.

 

پــرواز

 

ساقيا بزن جامی ازشراب آلبانی
تا دمی شوی پاتيل آنچنان که خود دانی

مفت ِ مفت بنمايی سير انفس و آفاق
سر در آری از ايران فی البداهه و آنی

بينی آنچه را خواهی، ورنخواستی کاهی
ازهرآنچه ناشايست وز هرآنچه ويرانی

فی المثل نمايی پاک سرزمين ايرا ن را
از خرافه و خامی وز بسيجی جانی

خط کشی روی حوزه پاکسازی از روضه
خاک کشور خود را در کمال آسانی

مرد و زن رها سازی از حقارت و خاری
وزقيود ريشم و پشم، وز جمود ِ روحانى

حق هر که را خواهی وانهی کف دستش
وز هر آنکه می بايد داد خويش بستانی

شهرها کنی آباد مرد و زن همه آزاد
زندگی سراسر شاد، آخ بگو چه ايرانی!

نه آخوندی و شاهی نه شکنجه و آهی
نه خبر ز روزِ قدس نه که چارِ آبانی

تا به کی چنين باشی، ديپرس و غمين باشی
خيز و خيزشی بردار زين همه پريشانی

ای گريخته از بند، بشنو از من اين يک پند
"وقت را غنِمت دان آنقدر که بتوانی"

چون حقوق را قسمت، بی حضور ما کردند
حق نباشدت خواهی، ازحقوق انسانی

دم به خمره زن گاهی تانمايدت راهی
ورنه می زنی درجا در همين هلفدانی

چند در تکاپويی را ه چاره می جويی
يک دقيقه اينجايی، يک دقيقه ايرانی

اين دوگانگی تا چند، بی نشانگی تا چند
خيزوکاسه ای سرکش زان شراب آلبانى

***

 

بيچاره امامزاده طاهر!

 

خاکسپاری نويسندگان و شاعران و نام‏آوران گستره فرهنگ و هنر در امامزاده‏ها رويداد تازه‏ای نيست، اما آنچه اين کار را در نگاه من ناشايسته و پرسش انگيز می‏نمايد اين است که چرا با گذشت بسی بیش از نيم سده از برپايی بناهای با شکوه غير دينی بر آرامگاه‏های برخی از بزرگان فرهنگ و هنر ايران چون فردوسی و خيام و سعدی و حافظ و ابوعلی سينا و نيز جنگاوران و کماندارانی چون نادرشاه افشار، هنوز پيکر گرانان نوانديشی چون شاملو و گلشيری و مختاری و پوينده بايد در امامزاده طاهر کرج بخاک سپرده شوند؟ آخر احمد شاملوی بی دين و خداگريز کجا و امامزاده طاهر کرجی که ای بسا سيد گدای دوره گردی ساده و روستايی بوده است. شاملويی که امامزاده‏ها را دکان‏ها و بندهايی می‏دانست که پای انسان را به بندگی اندر خود می‏دارند. به گفته خودش؛

"گوری ماند و نوحه ای
و انسان جاودانه پا در بند
به زندان بندگی اندربماند"

با اين حساب، چه شير پاک خورده‏ای شاملو را به همسايگی امامزاده طاهر برد؟ آيا با امامزاده طاهر دشمنی داشت يا با شاملو؟ مگر بانی کتاب کوچه نمی‏توانست در يکی از کوچه‏های مردمی مردگان بهشت زهرا آرام گيرد؟ زنده يادان مختاری و پوينده چه پيوندی با اين امامزاده می‏توانستند داشته باشند؟

هيچ فرهنگی سرپيچی از شيوه‏های رفتاری و کرداری خود را برنمی‏تابد و کسانی را که در زمان زنده بودن از پذيرش راه‏ها و رسم‏ها و هنجارهای آن فرهنگ سرباز می زنند، پس از مرگ در تور خود می اندازد و گور آنان را خودی می‏کند. چنين است که چرايی خاکسپاری اهل قلم در امامزاده‏ها را از اين ديدگاه بايد بررسيد. من اين چگونگی را بازتاب ايدئولوژی حاکم بر چرخه کردارهای اجتماعی می‏دانم. از اينروست که حکومت نيز با همه دشمنی‏ای که با کسانی چون شاملو و گلشيری و مختاری و پوينده و ديگر اهل قلم دارد، اجازه خاکسپاری آنان در امامزاده‏ها را می‏دهد. اگر چه برخی از اين بخاک خفتگان را اوباش همين حکومت خفه کرده باشند، اما باز خاکسپاری آنان در چنان جايی در بردارنده اين پيام است که حتی دشمنان اين آئين نيز پس از مرگ، نيازمند به پناهجويی در سايه بزرگان آنند. برروی سنگ مزار پروين اعتصامی که او را نيز در صحن معصومه در قم بخاک سپرده‏اند، می‏خوانيم که؛

صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
آدمی هرچه توانگر باشد
چون به اين نقطه رسد، مسکين است

البته ديری‏ست که روزگار ديگر شده است و اکنون صحن و سرای امامزاده طاهر جولانگاه جوانان شيک پوش و بی حجاب و بی نمازی‏ست که نه برای "طلب حاجت و مغفرت" از آن امامزاده "لازم‏التعظيم" که برای گلباران کردن مزار اهل قلم در آنجا گردهم می آيند و سرود می خوانند و دست افشانی می‏کنند و باز می‏گردند. بيچاره امامزاده طاهر!


چندی پيش خادم امامزاده مشهد اردهال گفته بود که سهراب سپهری را نبايد در اين "مکان شريف" بخاک می سپردند زيرا که اين کار، پای توريست‏های ناباب شهری را به امامزاده بازکرده است که تنها برای عکس گرفتن با سنگ قبر "آنمرحوم" به اينجا می آيند و آنقدر همت ندارند که وضويی بگيرند و بداخل حرم مطهر بيايند و طوافی هم بکنند.

***

دل به دو جا

آدم همه کاره، انسانی هیچ کاره است. او جهان را بسی ساده تر از آنچه هست می پندارد و خود را برهمه کارهای آن توانا می داند. جایگاه چنین انسانی در تاریخ شکل گیری ذهنیت بشر، دوران پیش از پیدایش ویژه کاری و تخصص است. روزگاری که جامعه انسانی ساختاری ساده و روستایی داشت و همگان را توانایی همه کارها بود و گاه کسی چندین و چند کار را با هم می کرد، مانند دلاک ها که سلمانی و دندان کشی و قولنج شکنی و ختنه گری و چراغ کشی در جشن های عروسی و گاه خوانندگی نیز می کردند. . در چنان جامعه ای هر خانواده، کانونی خود کفا از زنان و مردان و کودکان همه کاره بود. البته گاه در میان برخی از اقوام و گروه ها، باورهای دینی سبب می شد که پاره ای از کارها ویژه زنان و یا مردان باشد.

 

بـله، در روزگاری که نیازی به مهارت ِ ویزه نبود، همگان نیز همه کاره می توانستند باشند، و بودند. اما در دنیای کنونی که هر روزه از هرشاخه درخت دانش، افشانه های چندین رشته تازه سر می زند و هر افشانه خوشه ای از رشته های تازه می رویاند، همه کارگی، نماد ِ بی چون و چرای هیچ کارگی ست. در چنین روزگاری، آنکه خود را همه فن حریف و همه- دانا می داند، نادانی خود را از پیچیدگی و ژرفای جهان کنونی آشکار می کند و هیچ کاره بودن خود را به ما می نمایاند. آن که امروزه دستی - نه از روی شوخی - در کاری دارد، نیک می داند که دنیای کنونی، دنیای " دل به دو جایی" نیست.

 

***

 

شعـر

 

روشنای‌ سايه‌ سای‌ آرمان‏‏هايت‌

خطی‌ از خورشيد تا فرداست‌

روشن‌ باش‌

روشن‌ باش‌

 

در بلورِ آبی خوشرنگ روياهات‌

ماهيان‌ِ سرخ‌ دريا

اوج‌ می‌ گيرند

روياهات‌

مايه‌ دلگرمی‌ِ هر تشنه‌ درياست‌   

روشن‌ باش‌

روشن‌ باش‌

 

(تا بدارد آتش‌ از طوفان‌،

شعله‌ را در جام‌ِ جان‌ِ خويش‌ می‌ دارد)

 

ای‌ چراغ‌ِ روشن‌ِ انديشه‌ات‌

هنگامه‌ هستی‌

آسمان‌ در دست‏های‌ توست‌

و جهان‌ نام‌ تو را

در كهكشان‌های‌ دگر تكرار خواهد كرد

روشن‌ باش‌

روشن‌ باش‌

 

تا بيفروزد

بگيرد                       

تا بسوزاند جهان‌ را عشق

‌ روشن‌ باش‌

روشن‌ باش‌

 

***

 

در باب قصـيده

 

بزرگترين قصيده به زبان فارسی، کار خاقانی شروانی‏ست قصيده نويس بزرگ ايران است که 337 بيت دارد. اين قصيده با ستايش خدا و پيامبر اسلام اين گونه آغاز می‏شود.

 

من در اين ژرفای دل نام خدا بشنيد‏ه‏ام

وز دل و جان و جهان يا ربنا بشنيده‏ام

 

در مناجات سراسر سوزش سوته دلان

 نغمه‌ی یا ربنـــــا اغفـرلنــا بشنـیده‌ام 

 

البته اين جناب خاقانی منظومه بلندی بنام "ختم‏الغرايب" و يا "تحفة‏العراقين" در 3070 بيت دارد که گزارش سفر وی به مکه است. اين منظومه نمونه نيکويی از شعر کوششی در تاريخ ادبيات ايران است. البته قصيده همان شعر کوششی‏ست، يعنی آنچه از روی قصد ساخته می‏شود. می‏گويند که قصيده، نخست "قصديه"، بوده است. قصيده نويسی گونه‏ای مضمون کوک کردن است.

 

در روزگار ما شاعری آذری بنام صولت عطالوشعری بنام "گوی ارخج"، بزبان آذری در 782 بيت نوشته است، تا روی خاقانی را کم کند.

 

به گمان من قصيده نويسی بخشی از ادبيات پای کُرسی‏ست که امروزه با از ميان رفتن کُرسی، پايگاه خود را از دست داده است. در روزگارانی که گذراندن شب‏های بلند زمستان کاری بس دشواربود، نوشتن و خواندن قصيدهای کشدار و بی پايان‏ نما، در بحر 'رمل مثمن محذوف'، سرگرمی دلنشين و شب‏کـُشی بود. اما اکنون که صدها کانال تلويزيونی، هزاران فرستنده راديويی، مليون‏ها کتاب و نوشته و سايت و وبلاگ، با يکديگر بر سر کشيدن گوش‏ها و چشم‏های ما در ستيزند، قصيده‏ به ناگزير در وطن خويش ناخوانده و ناشنيده و غريب می‏ماند. 

 

***

غول از بند رسته

يکی از بارزترين ويژگی های سياست مدرن، پذيرش خواهی همگانی آن است. سياستمدار مدرن دوست می‏دارد که برنامه‏های سياسی حزب اش، همه پذيرباشد. در کشورهای دموکراتيک، سياستمداران برنامه های  سياسی خود را مردم پسند می خواهند و با ارائه آن برنامه‏ها در مانيفست‏های انتخاباتی خود برآن می شوند تا پذيرش همگانی را پشتوانه کنش‏ها و کرداراهای سياسی دولت خويش سازند. اين پذيره که دولت بايد مشروعيت خود را از مردمی  بگيرد که آزادانه و با اختيار خود در همه پرسی انتخابات شرکت می کنند، رويدادی مدرن و تاريخی‏ست. پيش تر، مشروعيت حکومت‏ها ريشه در مشّيت الهی، خاک و يا خون داشت و سياست ابزاری برای پايداری حکومت در برابر فشارهای مردمی بود(1).  اما سياست مدرن خود شيوه کنترل فشارهای گوناگونی ست که گروه های مختلف در راستای اهداف گروه و صنف و دسته و رسته خود به دولت وارد می آورند. پس دولت مدرن را می توان ميداندار و کارگردان  مجموعه ای ناهمايند و گاه ناسازگار از گروه های گوناگون فشار دانست و سياست را ابزار رهنوردی و هدف يابی در ميان فشار اين گروه‏ها.

 

همه دولت های ليبرال و دموکراتيک کنونی، پشتوانه مردمی را سرچشمه مشروعيت خود می دانند وپنداره ها و انگاره های همگانی درباره خود را بارزترين سنجه ميزان موفقيت برنامه‏ها ی خود می شمارند.  چنين است که برخلاف آنچه برخی می پندارند، سياست ماکياولی را  نه آغازدوره سياست مدرن که پايان روزگار سياست کهن بايد دانست.  دولت‏های مدرن، هماره با يادآوری آراء خود، فرمان مردم را اساس کارهای خويش می دانند و واتاب باور همگانی را  برترين گواه  برراستی برنامه های خود می پندارند.

 

پنداره همخوانی برنامه های دولت و خواست‏های مردم را رسانه های سياسی هر روز پرنماتر می کنند و همه پرسی‏های آسان و آنی که با فشار دکمه ای يا کليکی روی می‏دهد، انتظار مردم را در کشورهای غربی بالا برده است.  پيدايش رسانه‏های آنی و آسانياب مانند تلويزيون‏های ماهواره ای، اينترنت، موبايل، فکس و پيام گير، جهان را در ديدرس بيشتر مردم جهان قرار داده است و آنان را به داوری درباره رويدادهای آن می کشاند.  روزگاری ارتش انگليس مرزهای کشور پهناوری چون هندوستان را می بست و با بسياری از هندوان بيگانه ستيز، آن چنان می کرد که جانيان ِ روانی با قربانيان خود در کمينگاه های جنگلی. همزمان با اين درندگی، روزنامه های انگليسی و انگليسی- پناه نيز از آبادسازی انگليسی ها در هندوستان و آزاد سازی زنان و بردگان و تهيدستان در آن سرزمين می نوشتند. اما امروزه تلويزيون‏های ماهواره ای، بينندگان خود را هر شب و روز و گاه و بی گاه به ميدان‏های نبردها و کارزارهای جهانی می کشانند و گاه پيش تر از آن که حادثه ای رخ دهد، در آن ميدان‏ها در کمين حادنه می نشينند تا رويدادی را زنده گزارش کنند.

درگيری جهانيان در درگيری های جهان، غولی از بند رسته است که خواب شيرين خودکامگان را سخت آشفته است. خودکامگی، نياز به پنهان کاری دارد و در بی خبری همگانی پا می گيرد و جا خوش می کند. حکومت‏های خودکامه بيشتر همَ- و-غم خود را در دور نگاه داشتن مردم از سياست بکار می گيرند و هيچ چيزی را هراسناکتر از درگيری همگانی در برنامه‏های سياسی نمی دانند. چنين است که آنان رويدادها و روندهايی که می تواند اين درگيری را دامن زند، خوش نمی دارند.  وبلاگ نويسی، در کشورهای آزاد، چيزی فراتر از گشودن دفتر خاطرات فردی در برابر چشم ديگران نيست. اما همين ابزار ساده در کشورهای ديگر، رسانه ای پرتوان و کنترل ناپذير می شود. رسانه ای که می تواند بردانش و توقع کسانی را که درگير آنند، افزايش دهد، اما سر ِ برخی از آنان را نيز برباد دهد.

.....................................

*. برای نمونه، خواجه نظام الملک در فصل هفتم سياست نامه، اندر باب شرط سياست،  به حاکمان گوشزد می کند که؛

 

 " به هر شهری نگاه کنند تا آنجا کيست که او را بر کار دين شفقتی است و از ايزد تعالی،  ترسان است و صاحب غرض نيست، او را بگويند که امانت اين شهر و ناحيت در گردن تو کردِيم. آنچه ايرد تعالی از تو پرسد، ما از تو پرسيم. بايد که حال عامل و قاضی و شحنه و محتسب و رعايا و خرد و بزرگ می دانی و می‏پرسی، و حقيقت آن معلوم ما گردانی، و در سٌر و علانيت می نمايی، تا آنچه واجب آيد اندر آن می فرماييم. و اگر کسانی که بدين صفت باشند، امتناع کنند و اين امانت نپذيرند، ايشان را الزام بايد کرد و به اکراه ببايد فرمود." 

 

در اين چشم انداز سياسی، خواجه نظام الملک، سرجشمه مشروعيت حکومت را الهی می پندارد و شاه را نماينده خدا می داند و هم از اينرو او را به انتصاب حکمران پارسايی خدا ترس در هر ناحيه فرا می خواند.

 

***

سوء تفاهم

 

لب برلب او نهاد و گفتا؛ چونى؟

گفتش خودتى و جد و آبادت نيز

از دیـــر رسیدن و زود گـــزیدن 

 

دستگاه چاپ سُربی در سال 1439 میلادی ساخته شد و ده سال پس از آن در سراسرِ اروپا ‏درکار بود. این صنعت در سال 1816 به ایران آمد اما هشتاد سال پس پيدايش آن، در ایران بکار ‏گرفته شد. اگر چه چاپ سنگی در ایران در چند دهه‏ای پیش از بکار افتادن دستگاه چاپ ‏سُربی دایر بود اما چاپ مکانیزه سربی 458 سال پس از پدید آمدن در غرب، در کشور ما ‏به بهره برداری رسيد. این دیرآمدن را باید یکی از شوم‏ترین بدآوردهای ایران در سده گذشته دانست. ‏

پیدایش پدیده چاپ یکی از بزرگ ترین رویدادهای تاریخ جهان است. برخی از پی‏آیندهای ‏آن این‏هاست: ‏

• آموزش و پرورش همگانی در پرتو تیراژ فراینده کتاب‏، بويژه کتاب‏های درسی و آموزشی
• همگانی کردن خواندن و نوشتن و پدید آوردن توانایی اندیشیدن و آموزاندن به دیگران.‏
• افزایش ذهنیت نوشتاری و روشمند و کاهش ذهنیت شفاهی و دگرگون شونده
• نوشتاری کردن فرهنگ شفاهی و پایدار کردن سرمايه‏‏های فرهنگی و ادبی با انباردن آن‏ها ‏درکتاب و سياهه‏های چاپ شده. ‏
• استاندارد کردن شیوه نوشتاری. ‏
• گسترش دانش و هنر با آسانیاب نمودن اندیشه‏های دانشمندان وهنرمندان و ‏سخنوران و نویسندگان و اهل قلم.‏
• توانایی بیشتر ویرایش و پیرایش و آرایش اندیشه و متن.‏
• امکان ترجمه روشمند و ترابری اندیشه از فرهنگ و یا سرزمینی به سرزمین دیگر. ‏
• پیدایش رسانه‏های نوشتاری چون روزنامه، شبنامه، مجله، دستور کار، شیوه کارکرد، ‏و تدوین قانون و اساسنامه و مرامنامه. ‏
• پیدایش کتابفروشی، کتابسرا، کتابخانه همگانی و بازار کتاب و روزنامه و نشریه. ‏

چنین بود که پیدایش صنعت چاپ، در کشورهای غربی زمینه ساز فوران دانش و دانستنی ‏درباره پدیدارهای جهان گردید و گستره دانش و آگاهی همگانی را به گونه ژرف و شگفت‏انگیزی ‏دگرگون کرد. اما در ایران دست‏هایی که هماره در بزنگاه‏های ‏ تاریخی برای مردم دیوار ‏می‏کشند و ‏شکوفایی ذهنی آنان را برنمی‏تابند، بسی بیش از چهارسده از آمدن صنعت چاپ به ایران جلوگیری کردند. ‏

اولین چاپخانه در ایران در سال 1233هجری در شهر تبریز برپا شد.1 این کار با نکوهش ‏ملایان همراه بود که چاپ کتاب را "امری الحادی" می دانستند و آن را مایه برباد رفتن دین ِ ‏مردم می‏پنداشتند. از اینرو این چاپخانه دیری نپایید و تا سال 1314، چاپ سربی در ایران پا ‏نگرفت. احمد کسروی در این بارنوشته است که؛ " مستبدین، حروف سربی چاپخانه امید ترقی ‏را ذوب کرده و به صورت گلوله در آورده و به روی این ملت بیچاره انداختند. 2
دیر آمدن صنعت چاپ سربی به ایران، سبب دیرآمدن آموزش و پرورش مدرن به اين کشور شد.  ‏دیر آمدن آموزش و پرورش، سبب ناآشنایی بهنگام مردم ايران با ارزش‏ها و اندیشه‏های مدرن و نيز بازماندن از جهانیان در کتابخوانی شد. ‏

البته جنگ کهنه پرستان و کژاندیشان با نمادهای زندگی مدرن، تنها برسر ِ چاپ سربی نبود. ‏آنان هماره در گذر تاریخ با هر پدید تازه‏ای سرِ ستیز داشته‏اند و از دبستان و دوش و ساعت مچی ‏و ويديو گرفته تا تویتر، همه  را در آغاز حرام می‏دانند. سیاستی که امروز در ایران در پیوند با اینترنت پی‏گيری می‏شود، همانی‏ست که در سده گذشته درباره چاپ دنبال می‏شد. پیدایش گستره مجازی ‏اینترنت، جهان را دستخوش دگرگونی‏های شگرفی کرده است که بازتاب‏های آن ای بسا که در ‏آینده‏ای نزدیک، گفتمان "پیشرفت" را شتابی نوری دهد. اما شوربختانه حکومت ایران اینترنت ‏را هووی صدا و سیما می‏داند و با آن که از نقش روزافزون آن در جهان کنونی باخبر است، ‏اما از آن می‏هراسد و از فراگیر شدن آن جلوگیری می‏کند. ‏

انگار که ما باید همیشه دیرتر از دیگران برسیم و زمانی هم که می‏رسیم ترن رفته است. ‏گفتمان نوشداروی پس از مرگ سهراب، نماد روشنی از این گرفتاری تاریخی ماست که ای ‏بسا ریشه در ناخودآگاه قومی ما دارد. شاید همین دیر رسیدن‏ها ما را زودباور و زودرنج و ‏زودانداز و زودگزین کرده‏است. شاید .

‏..............................................‏
‏1. احمد کسروی در کتاب "تاریخ هیجده ساله آذربایجان" آورده است که، در سال ۱۲۳۳ ‏هجری قمری اسباب و آلات چاپ حروفی را به تبریز آورده و تحت حمایت عباس میرزا نایب ‏السلطنه که در آن زمان حکمران آذربایجان بود مطبعه کوچکی برقرار نمود. البته پیش از آن ‏در زمان صفویه، سفیر «پاپ» یک دستگاه ماشین چاپ ، برای شاه عباس هدیه آورد و «کتاب ‏مقدس» چاپی را به شاه داد؛ شاه دستگاه چاپ را به کلیسای جلفا بخشید.

‏2. همان کتاب.‏

***

گذار از شرق‌ به‌ جهانِ سوم‌

گفتمان "گذار از شرق‌ به‌ جهانِ سوم"، انديشه‏ای بسيار ژرف و فلسفی از داريوش آشوری انديشمند بزرگ روزگار ماست. فشرده اين گفتمان اين است که ما شرقيان که روزی خود را در مرکز جهان هستی می‏انگاشتيم، اينک به پيرامون جهانی به مرکزيت غرب پرتاب شده‏ايم و اين جابجايی جان و جهان ما را با بحران بسيار ژرفی رويارو ساخته است. به گفته خود آشوری:

"مفهومِ غرب‌زدگی‌ برای‌ من‌ همچنان‌ مفهومی‌ست‌ روشنگرِ وضعِ تاریخی‌ ما. یعنی‌ وضعِ گذار از جایگاهِ تاریخی‌ ـ جغرافیایی‌یِ اسطوره‌ای‌ ـ افسانه‌ای‌، در مرکزِ جهان‌ ــ که‌ ویژگی‌ همه‌ی‌ تاریخ‌های‌ اسطوره‌ای‌ ـ افسانه‌ای‌ست‌ ــ به‌ جایگاهِ تاریخیِ پیرامونی‌ در بسترِ تاریخِ جهانی‌ با مرکزیتِ غرب‌. و از جغرافیای‌ افسانه‌ای‌ به‌ جغرافیای‌ پیموده‌ شده‌ و سنجیده‌ به‌ دستِ اراده‌ی‌ جهانگیر و ذهنیتِ علمی‌ مدرن‌، که‌ نخست‌ در غرب‌ پدیدار شده‌ است‌. من‌ این‌ گذار را زیرِ عنوانِ «گذار از شرق‌ به‌ جهانِ سوم‌» فرمول‌بندی‌ کرده‌ام‌. این‌ گذار، که‌ افقِ جهان‌نگری‌ و بنیادهای‌ فرهنگی‌ دیرینه‌ را به‌ پرسش‌ می‌کشد و به‌ بحران‌ دچار می‌کند، ناگزیر روان‌پریشی‌آور است‌، خواه‌ از سرِ غرب‌شیفتگی‌ باشد خواه‌ غرب‌گریزی‌ یا غرب‌ستیزی‌. گرفتاری‌ در چنگالِ عقده‌های‌ حقارت‌ ــ که‌ زاینده‌ی‌ انواعِ مگالومانیاها و مالیخولیاهای‌ تاریخی‌ نیز هست‌ ــ از پی‌آمدهای‌ آن‌ است‌. چنین‌ وضعِ روانی‌ یا نگاهِ حسرت‌ به‌ غرب‌ دارد یا نگاهِ نفرت‌. ما هنگامی‌ از چنین‌ بیماری‌ روانی‌ ـ فرهنگی‌ آزاد خواهیم‌ شد، یعنی‌ از «غرب‌زدگی‌»، که‌ از آن‌ نگاهِ حسرت‌ و نگاهِ نفرت‌ رها شویم‌، و همچون‌ انسان‌ آزاد و مسؤول‌، جایگاهِ پیرامونی‌ خود را در متن‌ تاریخِ جهانی‌، با همه‌ کم‌ـ وـ کاستی‌ها و کج‌ـ وـ کولگی‌های‌اش‌، بتوانیم‌ به‌روشنی‌ بازشناسی‌ و تعریف‌ کنیم‌. برای‌ چنین‌ فهمِ تاریخی‌ ناگزیر باید به‌ سیرِ هبوطی‌ «از شرق‌ به‌ جهانِ سوم‌» پایان‌ بخشیم‌ و از نظرِ شیوه‌ی‌ نگاه‌ به‌ تاریخ‌ و افق‌ فهم‌ تاریخی‌ غربی‌ شویم‌، یعنی‌ معنای‌ ابژکتیویسمِ علمی‌ و فلسفیِ مدرن‌ را درک‌ کنیم‌."

 

به گمان من اين گفتمان نمونه‏ای از انديشه فلسفی‏ست. پس نمی‏توان گفت که ما فيلسوف نداريم و کسی سخن تازه‏ای در آين گستره نياورده است. انديشه فلسفی پخته و جاافتاده يعنی همين. البته در فرهنگ بحران زده و پيرامونی ما، انديشه‏های ژرف و گران خريداران زيادی ندارد. بازار فرهنگ بحران زده و پيرامونی، بازار هياهو و هوچی‏گری‏ست و انديشمند در چنان سرزمينی، "در وطن خويش غريب" می‏باشد. فرهنگ پيرامونی، فرهنگ ارج گذاری بر کوشش‏های انديشمندان ژرف انديش و خاموش نيست بل، که فرهنگ روشنفکران جلف ِ نيازمند به شهرت و شهوت است. فرهنگ آدمک‏های ماسک پوش باسمه‏ای، فرهنگ بازيگران "هميشه در صحنه".

 

***

 

شعـر

 

درهای‌ بسته‌ است‌

               ـ اگر هست‌ -

چيزی‌ ميان‌ِ ما و رسيدن‌

ما در مدارِ بسته‌ خواب‌ هزاره‌ها

تكرار می‌ شويم‌ و گرفتار می‏‌شويم‌

 

آهنگ‌ِ پر كشيدن‌

با سايه‌های‌ سنگی ‌ِ اسبان‌ِ بالدار

پروای‌ دل‌ سپردن‌

بر آب‌ های‌ رفته‌

بر يادهايی بی‌ بار

 

ما در چهل‌ ستون‌ِ سكون‌ ايستاده‌ايم‌

 

افسون‌ِ سادگی‌ ست‌

دستی‌ كه‌ خواب‌های‌ مرا نقش‌ می‌ زند

اين‌ برج‌ِ عاج‌ از هوس‌ِ زيستن‌ تهی‌ ست‌.

 

آنگاه که زبان در می‏ماند

موسیقی آوای آرمان‏های کهن ِ انسان است. آرمان‏هایی چنان ژرف که تن به تور راز گشای واژه‏ها نمی دهند. موسیقی، آفتاب ِ رخشه‏های آتش سرکشی‏ست که از دیرباز در جان ِ انسان در گرفته است و تا جان انسان در جهان است، شعله ور خواهد ماند. موسیقی را باید سرآمد هنرهای دیگر دانست؛ هنری که ریشه در رازآلودترین هواهای انسانی دارد.

 پنداره همگانی براین است که انسان دریافتی شنیداری از موسیقی دارد. اين درست است، اما پیش از آن که ترنم آهنگی شنیده شود، موج‏های پراکنده موسيقی به پرده‏های گوش‏های انسان می‏خورد. پس موسیقی پیش از آن که شنیداری باشد، بساوایی ست.

 شنوایى، پنجمین و آخرین حس ِ جانوران زنده است كه سده‏ها پس از چهار حس دیگر برآمده است و بر فهرست حس‎هاى زيندگان افزوده شده است. بساوایى، نخستین و فراگیرترین حس است كه جانوران ِ بسیار ساده نیز از آن برخوردارند. پس از آن حس‏هاى چشایى و بویایى است كه شاید هزاران سال پس از توانایى بساویدن شكل گرفته است. سپس حس بینایى است كه در جانوران ِ بینا، برهمه حس‏هاى دیگرِ آنان چیره مى شود و خود را بهتر و برتر مى نمایاند. بساویدن، حسی عاطفی ست و با زبان انسان از همه حس های دیگر دورتر است يعنی که گزارش زبانی آن بسی دشوارتر از به زبان آوردن ديده‏ها و شنيده‏هاست. دریافت‏های لمسی، بی نیاز از زبان است و یکسره دریافت می شود. چنین است که انسان و بستگان نزديک ِ برآیشی او یعنی میمون‏ها در هنگام رسیدن به همدیگر، يکدیگر را به گونه ای لمس می کنند. هم از اينروست که برای همه جانوران، اوج ابزار مهر و دوستی و نزديکی، درآغوش کشیدن، بوسیدن،  لیسیدن، گزیدن، مزیدن و چشیدن است. برای انسان،  دست دادن و بوسيدن، شیوه مدرن این کردار میمون ِانسانی ست. این رشته سرِ دراز دارد، اما دنباله کار را در اینجا نمی توان گرفت.

 در ميان جانوران، ساييدن پوست تن برپوست تن ديگری، جرقه‏ای از آتش هموندی در جان هردو می زند و آنان را به يکديگر نزديکتر می‏کند. هرچه پيوند ميان دو دوست بيشتر باشد، دست و تن آندو بيشتر به هم نزديکتر است. اين چگونگی در ميان عشاق، خواهش هماره می‏شود و عاشق  خوش می‏دارد که معشوق را هماره در ديدرس و دسترس و در آغوش خود داشته باشد. چنين است که عشق، پيوند ميان دو دست را به پيوند ميان دوتن بيکديگر بدل می‏کند و چنان آتشی در دل آن دو می‏افروزد که شرح آن در هيچ واژه نمی‏گنجد و تنها با مالش و سايش پوست برپوست بيان می‏شود. موسيقی نيز پيوندی اين گونه با ذهن انسان دارد و همسايه عشق بازی‏ست. اين گونه است که گفته‏اند؛ آنگاه که زبان در می ماند، موسيقی آغاز می‏شود.  

 ***

 اگه اعليحضرت زنده بودند

 "من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان"

تا زتو ياد کردمی لول ِ لول ِ لول گشتمی

 اگه اعليحضرت زنده بودند، جام جهانی و المپيک هر سال در کشور خود ما برگزار می شد و کنفرانس سران جهان هم همين طور.  بی شک سران گروه يک به اضافه هشت ( شاهنشاه و اون هشت‏تای ديگه)، هريک با خوردن چلو کباب و يک سيخ گوجه اضافه و ماست و موسيرو مخلفات ديگرش مانند يک پارچ دوغ و اين‏ها، زودتر به توافق می رسيدند تا با خوردن  غذاهای تهوع آورد انگليسی. شايد اصلاً اعليحضرت با آن مناعت طبعی که داشتند، با شنيدن مشکل کم آبی در آفريقا، دستور می فرمودند که از طرف دولت شاهنشاهی، دوغ آبعلی و آب زرشک و سکنجبين به مردم آن قاره داده شود که از آب خوردن خيلی بهتراست وصفرا بُر هم هست.

 در ضمن اعليحضرت، رئيس آژانس اتمی  را هم به اين کنفرانس دعوت می کردند تا پيزُر بارش بگذارند و موافقت او را برای ساختن يک بمب اتمی درجه يک شاهنشاهی بگيرند. شايد هم اگه اعليحضرت زنده بودند، اوراينوم ما ملت اين قدر ضعيف نمی شد که احتياجی به غنی کردن داشته باشد.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، خيابان شهيد لب حوضی امروز خيابان سرکوزی بود و ميدان شوش، ميدان بوش و سه راه تاجر می شد سه راه تاچر و بازار کفاشهای هم می شد بازار پوتين.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، يک تخته فرش نفيس نائين بهمراه مقداری گز و پسته و زغفران برای مدير ويکی ليکس، می فرستادند تا او گزارش‏های آبرومندی درباره اعليحضرت بنويسد و دشمنان ايران را سکه يک پول بکند.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، همه مردم هم مثل سابق سرجای خودشون نشسته بودند و اين بلبشو و بلوا در کشور برپا نمی شد و ملی گراها و جمهوری خواهان و کمونيستها و مذهبيون، همه در پشت درهای بسته در اوين با هم مشکلاتشان را حل می کردند. در ضمن آقای هخا هم بجای اين که از آمريکا به ايران بيايد، با حکم حکومتی از ايران به آمريکا می رفت تا به ارشاد مردم آن خطه بپردازد.  

 اگه اعليحضرت زنده بودند، اين پسره اکبيری دهاتی هم هرگز گل زيادتر از دهنش نمی خورد و هوس رياست و سياست و مديريت جهان به سرش نمی زد و الان فراش مدرسه 4 آبان در شهباز جنوبی بود. در مورد ِ مسئله رهبری، شايد خود اعليحضرت شخصاً مسئله رهبری جهان تشيع را - با توجه به حساسيت موضوع در اين بُرهه از زمان - بدست می گرفتند واگر هم که صلاح نبود، جمشيد آموزگار را می کردند فقيه عاليقدر. 

 اگه اعليحضرت زنده بودند، ملا عمر يا رئيس حوزه علميه هرات بود و هرسال در عيد قربان پيام تبريکی از دربار همايونی دريافت می کرد و يا در تبعيد، در خيابان ناصر خسرو محضر دار می شد. بن لادن هم زير سايه شعبان بی مخ، باشگاه تن پروری لادن را اداره می کرد.  صدام حسين هم مهمان افتخاری اعليحضرت می بود و تا اطلاع ثانوی در کاخ مرواريد زندگی می کرد.

 اگه اعليحضرت زنده بودند، اول پيشنهاد می کردند که از تجربيات سعيد حجاريان در ساواک استفاده بهينه بشود و در ضمن رياست اداره امور ناکاره‏ها هم به او داده شود. همچنين دستور صادر می فرمودند که اکبر جنگی، نماينده ويژه اعليحضرت در برپايی تظاهرات در خارج از کشور باشد و دم به دم از بزرگان جهان امضاء بگيرد. در مورد روشنفکران دينی همه توصيه‏های لازم را به وزير علوم می فرمودند تا کرسی روشنفکری دينی در دانشگاه‏های کشور داير شود تا روشنفکران دينی با خيال آسوده زير اين کرسی‏ها بنشينند موضوعات دين دانشی و دانش دينی را قبض و بسط دهند. به شيرين عبادی هم يک پيکان نو هديه می دادند و حقوق و مقرری برایش تعيين می کردند. همچنين می فرمودند که خاتمی را زنده بگذاريد تا طبق معمول مزه بياندازند و مردم و حکومت را بخندانند.  

  اگه اعليحضرت زنده بودند، يک پدری از اينهايی که سخن از همه پرسی و سکولاريسم و دموکراسی و وفاق ملی و اينها می زنند در می آوردند که اون سرش ناپيدا. 

 ***

  جنگ پیر و جوان

دوره جوانی دشوارترین زمان ِ زندگی ست. جامعه ما همیشه پدر سالار بوده است. پدر سالار و پیر سالار. در سرزمین ما همیشه میان پیر و جوان دیواری از بی اعتمادی و ناراستی برپا بوده است. نماد این چگونگی کشته شدن سهراب بدست رستم است. پدر سالاری و پیر سالاری یکی از گرفتاری‏های تاریخی ماست. جنگ کنونی مردم و حکومت در ایران را نیز به تعبیری، جنگ پیر و جوان می‏توان خواند. جنگی که ریشه در تنش ناشی برخورد ایده‏ها و اندیشه‏های پوسیده و عهد بوقی آخوندها و آرمانهای جوانان امروزی خویشنخواه و خوشباش و زندگی پرست دارد. چنین است که جوان کشی یکی از ویژگی‏های حکومت آخوندهاست. جامعه پیر سالار از تغییر – هرگونه تغییری – گریزان است.

هراس ما از تغییر، هراس ازافتادن کار بدست جوانان است. ما از دیگرگون شدن و نو شدن گریزانیم. چرا؟ برای این که هر پدیده نو، گستره تازه ای ست که ای بسا ما درباره آن چیزی نمی دانیم و می ترسیم که این نادانی ما سبب شود که دیگران جای ما را بگیرند. دیگر این که تغییر یادآور این حقیقت است که ما ماندنی نیستیم. انسان، همیشه خواستار جاودانگی و ماندن است و هر نوع دگرگونی، بی ثباتی ِ هستی را یادآروی می کند. بگذریم که تازگی‏ها مد شده است که رفتن با جهان و تغییراتِ آن را نشانه روندگی و پویایی انسان بدانند. شاید چنین باشد، اما حقیقت این است که انسان از زمانی که مرگ را باور می کند، یعنی از چهل به بالا، دیگر از تغییر و دیگرگون شدن خوشش نمی آید.

جنگ ِ پیر و جوان هم ریشه در همین چگونگی دارد. پیران از تغییر گریزانند، اما جوانان که مرگ را باور ندارند، خواستاردیگرگونی جامعه و جهان‏اند. چنین است که درهمه جا، پیران اهرم‏های قدرت را با چنگ و دندان نگه می‏دارند و با جوانان و آ زوهای آنان با پوزخند برخورد می کنند و این که:

آنچه در آینه جوان بیند
پیردر خشت خام آن بیند

در کشورهای دموکراتیک، نیاز جوانان در برنامه ریزی های کشوری در نظر گرفته می‏شود، اما در نظام‏های خودکامه ِ دیکتاتوری، حکومت هماره با جوانان و نهادهای جوانی، مانند دانشجویان و مد پرستان و دیگراندیشان و دیگرخواهان درستیز و کشمکش است و پایاندادِ این چگونگی هم درهم ریزی جامعه و هرج و مرج و انقلاب است. یکی از بازتاب‏های این چگونگی شمار فزاینده خودکشی در میان جوانان است. اگر پژوهش روندهای اجتماعی در ایران آزاد می‏بود، همگان در می‏یافتند که خودکشی یکی از بزرگترین گرفتاری‏های اجتماعی امروز کشور ماست.

چند سال پیش که به ایران رفته بودم در دیداری با دوستی که اکنون رئیس دانشکده علوم انسانی یکی از دانشگاه‏‎های بزرگ ایران است، از بزرگترین مشکلات اجتماعی آنروز ایران پرسیدم. در پاسخ او، خودکشی و خودسوزی زنان جوان در آغاز فهرست گرفتاری‏های اجتماعی ایران بود.

***

اندر پس یک کوچه

اعصاب شناسنان برآنند که کوبه‏های چکشی و پیاپی بر تورینه اعصاب انسان، وی را دیوانه می‏کند. نمونه این چگونگی فروافتادن پیاپی چکه‏های آب بر روی پوست معز انسان است که شکنجه گران از دیرباز به پیامدهای روان گردان آن پی برده بوده اند. پیوند ِ تکرار و ذهن انسان، پیوندی بسیار شگرف و شگفت و رازآمیز است. از سویی تکرار در شعر و موسیقی وساختمان سازی، در شکل قافیه و ردیف و طاق و جشمه، بسیار دلنشین و طربناک است و از سوی دیگر نیز خسته کننده و آزارنده. بررسی این چگونگی، کاری‏ست کارستان که باید آن را به اهلش واگذارد. آنچه را من امروز در اینجا و اکنون می خواهم بنویسم نکته دیگری‏ست و آن این که کوبه‏های پیاپی و چکشی بر تورینه اعصاب مردم در هر دوره ای، آنان را برای پذیرش برخی از گفتمان‏ها و چشم اندازهای دیگر آماده می کند. یعنی چه؟

هرحکومتی برآن است تا برای پایداری و ماندگاری خود، ایدوئولوژی خود را به گستره عواطف خصوصی فرد بکشاند و آن را به اندیشه‏های وی بدل کند. حکومت زمانی در جامعه جا می افند که همگان بپندارند که ارزش‏های بنیادی آن حکومت ارزش‏های دلخواه آنان نیز هست. این چگونگی از راه‏های گوناگون شکل می‏گیرد. حکومت‏های ناکام آنانی هستند که از درونهفتن ارزش های ایدئولوژیک خود در نهانخانه ذهن شهروندان خود ناتوانند. هنگامی که مردمی آگاهانه برآن می شوند که همه راهکارها و رهنمودهای حکومتی، ارزش‏هایی مردم ستیز و واپس زدنی‏ست، آن هنگام را باید آغاز پایان آن حکومت دانست.

این چگونگی مردم را اندک اندک رویاروی حکومت وامی دارد و در ذهن آنان هرآنچه را با آن حکومت سرِ ناسازگاری دارد، ارج می نهد. یکی از گرفتاری اساسی در این راستا این است که هرآنچه در هرزمان در سرزمینی به زیان حکومت آن سرزمین است، ، خودبخود بسود ِ مردم آن دیار نمی‏تواند باشد. یعنی همه آنچه به زیان حکومت خودکامه است، هماره با سود ملت نمی‏تواند باشد. نمونه آشکار این چگونگی، گفتمان "غربزدگی" و کوشش برخی از روشنفکران ایرانی در دوره حکومت ِ پهلوی در بدنام کردن چهره فرهنگ غرب و دستاوردهای آن است. تاریخ نشان داد که این گفتمان و کامیابی نسبی ِ آورندگان آن در ایران، تاکنون بازتاب‏های بسیار گران و زیانمندی داشته است.

ارزش‏هایی مانند ستیز با زندگی مدرن و شهر نشینی که در گذشته برای مبارزه با رژیم پهلوی فراگیر شد، پس از فروپاشی آن رژیم، زیربنای فرهنگی حکومتی دیوگون و انسان ستیز شد. آنان که گفتمان "بازگشت به خویش" را تنها راه چاره برای آبادی و آزادی ایران می‏دانستند، هرگز توانایی انگاشتن این خویش خیالی را نداشتند و چیزی از دامنه ددمنشی او نمی‏دانستند. اما تاریخ چند دهه گذشته، " بازگشت به خویشتن خویش" را برای ما به بهای گزاف و شیوه خونباری معنا کرده است. بازگشت به خویشتن خویش، یعنی بازگشت به دیوگون‏ترین شیوه‏های روابط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی؛ یعنی سنگسار و کشتار و رفتارها و کردارهای جنگلی در دهشتناکترین شکل آن‏ها؛ یعنی دریدن همه پرده‏ها و درهم شکستن همه سنجه‏ها و هنجارهای انسانی و ایمانی و ایرانی؛ یعنی بی خیالی از بی‏آبرویی در گستره جهانی و جانور پیشگی سرزمین خود؛ یعنی دیوگونی با مردم خویش و دیوانه بازی با دیگران، ( یعنی بازگشت به خیش؟)   

چنین می‏نماید که ارزش‏هایی که بسیارانی اکنون برای ستیز با حکومت کنونی ایران برگزیده‏اند، بار دیگر در آینده دست و پاگیر گردد. یکی از این ارزش‏ها دین ستیزی‏ست. فرهنگ روشنفکری کنونی ما، فرهنگی لائیک و دین ستیزاست و شاید همین ویژگی سبب شده است که ما راه رستگاری را در براندازی دین بجوییم. البته شاید چنین باشد اما شاید هم نه. ما به این شاید دومی چندان بها نمی دهیم و همین چگونگی سبب می‏شود که بازهم بدام پاسخ های ناراست و دروغین بیفتیم. به گمان من اندیشه‏های کسانی چون آرامش دوستدار را که باید با به یادداشتن آنچه گفتم بررسید و از خود پرسید که آیا دلنشنیی این اندیشه‏ها ناشی از زمان و مکان کنونی ماست و یا نه؟ آیا اگر امروز دین نقشی پیرامونی درکشور ما می‏داشت، بازهم دین خویی را زمینه واماندگی خود می‏دانستیم و همه کاسه کوزه‏ها را بر سر آن می‏شکستیم؟

اینشتن برآن بود که هر چیستانی را پاسخی آسان است و آن پاسخ همانی‏ست که هنگام رویارویی با آن چیستان در ذهن ما شکل می گیرد. آن پاسخ نیز همیشه نادرست است. ساختار ذهن انسان به گونه ای‏ست که بی پاسخی را برنمی تابد و همواره هر پدیده نا آشنایی را آشنا می کند و حلقه های گمشده ویا ناپیدای هر رویدادی را خود می‏سازد. چنین است که هنگامی که انسان در ابر خیره می‏شود، ذهن او با دمیدن آرزوهای و آرمانهای وی در آن، چیزی درخور خواست های وی می‏سازد. به گمان من بسیاری از پاسخ‏هایی را که روشنفکران روزگار ما به پرسش‏های بسیار پیچیده ما می‏دهند، ته مایه ای از همین مکانیزم خودکار ذهنی را درخود دارد. هم از اینروست شاید که پرسش‏ها ی ما همچنان بی پاسخ مانده است و ما همچنان اندر پس یک کوچه‏ایم.

***

تب، ترفند ماندگاری

بخشی‌ از برآیندهای‌ هر بیماری‌، ناشی‌ از واکنش‌های‌ دفاعی‌ِبدن‌ در برابر آن‌ است‌. تب‌، زکام‌ و سرفه‌ که‌ در پی‌ِ سرماخوردگییمی‌آید، نمادهای‌ این‌ بیماری‌ نیست‌، بلکه‌ واکنش‌ برآیشی‌ بدن‌ در برابرِسرماخوردگی‌است‌. پیش‌ گیری‌ از این‌ واکنش‌ها گاه‌ زمان‌ِ بیماری‌ رادرازتر می کند. کلوگر، تب‌ شناس‌ِ بزرگ‌ امریکایی‌ در این‌ باره‌ می‌نویسد؛ "امروزه‌ مدارک‌ِ بسیاری‌ در دست‌ است‌ که‌ نشان‌ می‌ دهد که ‌تب‌، یکی‌ از کردارهای‌ پایدارِ برآیشی‌ است‌، که‌ در واکنش‌ به‌بیماری‌های‌ عفونی‌ به‌ کار می‌ افتد. وی‌ بر آن‌ است‌ که‌ توانایی‌ِ تب‌کردن‌، بیش‌ از یکصد ملیون‌ سال‌ِ پیش‌ برآمده‌ و به فهرست کردارهای برآیشی انسان افزوده شده است‌. بنا به‌ گفته‌ کلوگر،تب‌ بُر، بیماری‌ را طولانی‌تر می‌ کند و واکنش‌ِ طبیعی‌ بدن‌ نسبت‌ به‌بیماری‌ را خنثی‌ می‌ سازد.

پژوهش‌های‌ چندی‌ در این‌ زمینه‌ نشان‌ داده‌است‌ که‌ حتی‌ جانوران‌ِخونسرد، در هنگام‌ِ ابتلا به‌ بیماری‌های‌ عفونی‌، در پی‌ بالا بردن‌ دمای‌بدن‌ خود بر می‌ آیند. مارمولک‌، یکی‌ از این‌ جانوران‌ است‌ که‌ هنگام‌ِابتلا به‌ بیماری‌های‌ ویروسی، به‌ سوراخی‌ آفتابرو می‌ خزد و گرمای‌بدن‌ خود را تا ۲ درجه‌ بالاتر می‌ برد. خرگوش‌های‌ نوزاد که‌ توانایی‏ ‏تب‌ کردن‌ ندارند، در هنگام‌ بیماری‌ در گوشه‌ ای‌ گرم‌ می‌ نشینند.خرگوش‌ِ بزرگسال‌ توانایی‌ تب‌ کردن‌ دارد. در آزمایشی‌ بر روی‌ خرگوش‌ بزرگسال‌، آشکار شد که‌ پایین‌ آوردن‌ِ دمای‌ بدن‌ خرگوش‌ باداروی‌ تب‌بُر، احتمال‌ مرگ‌ آن‌ را بیشتر می‌ کند.

تب‌ کردن‌ در هنگام‌ بیماری، ناشی‌ از برهم‌ ریختن‌ِ سیستم‌ کنترل‌ دمای‌ بدن‌ نیست‌، بلکه‌ واکنشی‌ برآیشی‌ و قانونمند است‌. شوربختانه این چگونگی پزشکی سنتی هنوز در نیافته است.

***

خفـخان

آیت‏الله… در یک جمله فتوا داده بود که کندن پیراهن برای سینه زدن در مجلس عزاداری امام حسین جایز نیست زیرا که این عمل با شئونات اسلامی و فرهنگ ملی و مذهبی ایرانیان جور در نمی‏آید و زنان و مردان دیگر را هم به معصیت وا می‏دارد.
در پی اعلام این فتوا، انجمن مداحان و شورای هیئت‏های سینه زنی و زنجیرزنی کشور در نامه‏ای سرگشاده به آیت‎الله اعتراض کردند که در راه "آقا امام حسین"، برهنه و شیفته و آسیمه سر باید عزاداری کرد و اگر امام امت، خون گریه کردن برای امام حسین را جایز دانسته‏اند، شما چرا روحرف امام حرف زده‏اید و حرفهای امپریالیست‏ها و صهیونیست‏ها را تکرار کرده‏ای؟
جبهه بسیجیان ذوب در ولایت از آیت‏الله خواست که توضیح دهند که چرا فتنه براندازی سال پیش از دید ذره بینی ایشان دور ماند و حضرت آیت‏الله حکم تکفیر سران فتنه را که هنوز هم که هنوز است، دارند در کمال وقاحت، راس راس در جامعه اسلامی ما راه می روند، صادر نکردند.
اصلاح طلبان در سایت‏هاشان نوشتند که بجای پرداختن به این مسائل پیش پا افتاده، بهتر می‏بود که حضرت آیت‏الله یزید زمان را مردم معرفی می‏کردند و جای دوست و دشمن را به آنان نشان می‏دادند.
سازمان‏های حقوق بشری پرخاش کردند که؛ آقا، سینه زنان با میل خودشان لخت می‏شوند. شما فکری بحال دختران و زنانی بکنی که این رژیم با تو سری روسری بر سرشان انداخته است و حقوق انسانی آنان را پایمال ‏کرده و می کند.
فمینیست‏ها گفتند؛ آقا، چرا پای زنان را در این ماجرا به میان کشیده‏ای؟ چرا کندن پیراهن مردان، زنان را به معصیت وامی‏دارد؟ تا کی باید زنان در جامعه مرد سالار مسئول همه کژی‏ها و کاستی‏ها باشند و همه کاسه کوزه‏ها بر سر آنان شکسته شود؟

سخنگوی سفیران جمهوری اسلامی در پیامی محرمانه خطاب به حضرت آیت‏الله یادآورشد که این گونه فتواها هزینه سیاسی زیادی برای جمهوری اسلامی دارد، چرا که امپریالیست‏ها و صهیونیست‏ها این مسائل را پیراهن عثمان می کنند و به نشخواری برای رسانه های استکباری مبدل می سازند. پس بهتر است که در این برهُه از زمان، علمای اعلام به حساسیت‏های این جوری توجه ویژه‏ای مبذول دارند تا قلب حضرت ولی عصر از همه ما راضی و خشنود باشد انشاالله.

ملی گرایان نوشتند، لطفاً فرهنگ ملی ایرانیان را رنگ مذهبی نزنید. یادتان باشد که همه ایرانیان شیعه نیستند و ما هم میهنان سنی و ارمنی و یهودی و بهایی نیز در این کشور داریم. ملیت فراگیرتر از دین افراد است و نباید این دو را به هم چسباند. ما همانگونه که ایرانی مسلمان داریم، ایرانی زردشتی و ارمنی و و سنی و یهودی و بهایی و پیرو ادیان دیگر هم داریم.
کانون جوانان کرد اعلام کرد که کدام فرهنگ ملی...
سکولارها نوشتند که آخر چرا بحران های .....
روشنفکران دینی گفتند که بهتر می‏بود......
جامعه طلاب جوان فریاد ....
صدای امریکا در برنامه...
بی بی سی...
با تماشای این همه، آیت‏الله... بیچاره درماند که برما چه رفته است که مردم این گونه وقیح شده‏اند و تو روی علما می ایستند؟ مملکت که بیش از سی سال است که بحمدالله اسلامی شده است. ما هم که حرف بدی نزده‏ایم. آنچه گفته‏ایم هم که بر اساس احادیث و روایت معتبر بوده است. پس وحدت کلمه مسلمین کجا رفت؟ کاسه صبر انقلابی مردم چرا لبریز شد؟ خدایا علمای اسلام چه شیوه‏ای باید در پیش بگیرند؟

 ***

ملت تونس، چتونس!؟

از ما ايرانی‏ها بپرسيد چه بايد کرد. ما در اين راه چند قدم از شما جلوتريم. ما چون هم خودمان انقلاب کرده‏ايم و هم دوست داريم که دوباره انقلاب کنيم، هم رفتارهای انقلابی شما را درک می‏کنيم و هم درک نمی کنيم. درک می‏کنيم که شما هم کاسه صبر انقلابی‏تان مانند ما لبريز شده‏‏است و دارد سرمی‏رود. اما از سويی هم درک نمی‏کنيم، چون کاسه صبر انقلابی ما که سر رفت، همه اين کارهايی را که شما امروز داريد می‏کنيد، کرديم و امروز مانده‏ايم که که در آن زمان چه اشتباه بزرگی کرديم! آخه اين کاسه لعنتی که سر می‏رود، همه چیز از دست آدم در می‏رود. در مورد ما که اين جوری شد. می‏ گفتند که، "ديوچو بيرون رود، فرشته در آيد." اما... خب ديگه، نيازی به گفتن ندارد. ديديم که کی در آمد. حالا به امروز شما که نگاه می‏کنيم، هم دلمان برايتان می‏سوزد و هم به شما رشک می‏بريم و به خودمان می‏گوييم؛ "ببين، اين جوری بايد زد و بیرون کرد. آخوند کثافت که با زبان خوش دک نمی‏شود و نمی‏فهمد که در برابر شعارهای مردم سرش را از خجالت پايين بيندازد و مثل بچه آدم گورش را گم کند."

ملت تونس، چتونس!؟ اگر داريد برای زندگی بهتر و آزادی و آبادی بيشتر انقلاب می‏کنيد، خوش بحالتان. اما اگر مانند ما در پی نجات خزعبلاتی مانند کرامت انسانی و دين خدا و رستگاری بشر و رسالت تاريخی و مستضعفين جهان و.... هستيد، نيم نگاهی به روز و روزگار ما ايرانيان بيندازيد و از خر شيطان پياده شويد. يادتان باشد که انقلاب، مرداب‏های پنهانی پديد می‏آورد که پس از چندی گنداب‏هايی می‏شوند که از آن‏ها جانوران جرّار جگرخوارسر در می‏آورند و روز و روزگار مردم را بباد می‏دهند.

***

دستاوردهاى شگفت انسان 

زندگى، شگفت ترین چیستان هستى‏ست و خودآگاهى كه شاید درمیان گیاهان و جانوران، تنها ویژه انسان باشد، پدیدارى به شگفتى ذات هستى‏. این كه ما از هستن خویش در جهان آگاهیم و مى‏توانیم خود را درسویی و جهان را در سویى دیگر رویاروى خود بداریم و یا بپنداریم، چنان شگفت است كه ذهن همه فیلسوفان ژرف اندیش گیتی را در چنبر پٌر کشش ِ خود داشته و دارد. بخود آمدن ِ بخشی از جهان هستی و جدا کردن خوِیش از دیگر پاره‏های آن، پدیداری شگفت و تعریف گریز است که نوشتن درباره آن را باید به زمانی دیگر وانهیم. سخن در اینجا درباره دستاوردهای شگفت انسان است. دستاوردهایی که هریک به گونه ای چشم انداز بشر را دگرگون کرده است.

نخستِین دستاورد بزرگ  بشر رویکرد او به کشاورزی‏ ست. پیش از پیدایش کشاورزی، انسان به گونه دیگری می‏زیست و می‏اندیشید. در آن روزگاران همه هم- و- غم او گردآوری توشه مورد نیاز برای پرکردن شکم خود و فرزندانش بود. فرهنگ بود، هنر نیز، اما نوع و کیفیت فرهنگ و هنر در آن روزگاران هیچگونه همگونی به آنچه ما امروزه از این دوگفتمان مراد می کنیم، نداشت. فرهنگ جامعهِ کوچنده، فرهنگ زیستن بر لبه لغزان ِ پرتگاه و راه رفتن برروی پلی سست از ریسمان است. اگر فرهنگ‏های امروزی راهنمای چگونه زیستن است، فرهنگ کوچند گانی که پیش از پیدایش کشاورزی می زیستند، فرهنگ چگونه نمردن و گریختن از بلایای روزمره بود. هنر نیز در آن روزگار، ابزار ذهنی برآوردن نیازهای نخستین ِ انسان بود و نه پٌرانه ای برای رهاندن انسان از یکنواختی زندگی و روزمرگی.

هنگامی که انسان در پرتو کشاورزی توانست برای اولین بار به انباردن ِخوراکِ بیش از نیاز خویش بپردازد، ساختار روانی او و شیوه خویشداری و خويشتنداری و زیستبانی و  شهرداری او به گونه شگفت آوری دگرگون شد. دیگر همگان را نیاز به کار کردن هماره نبود، زیرا که یک کشاورز می توانست با برداشتن هفتاد تخم از هر دانه بذر،  توشه هزاران نفر را فراهم آورد. آن هزاران نیز می‏توانستند به کارهایی دیگر بپردازند. و چنان نیز می‏کردند. و چنان شد که امروزه چنین ویژه کاری‏ها و مهارت‏های شگفت آوری پدید آمده است. پس کشاورزی را باید چشمه زاینده و زیر بنای اقتصادی تمدن و فرهنگ و هنر ِ پایدار بشر دانست.

یکی دیگر از دستاوردهای شگفت انسان، زمینی کردن زندگی و رازهای آن است. پیش تر از پیدایش این نگرش که زاده روزگار روشنگری است، راز چیستی هستی و کیستی انسان و چرایی و چگونگی زایش و رویش و روش پدیدارها، همه آسمانی و ریسمانی بود. مرادم از ریسمانی این است که همه چیز در پنداره انسان با ریسمانی نادیدنی به آسمان بسته بود و هرچه دل ِ استاد ازل می خواست با آن سرنخ‏ها می کرد. پیش پنداره این نگرش این بود که همه جهان آفریده آنی نیروی آسمانی‏ست و راه‏ها و چاه‏ها همان‏هایی است که در کتاب‏های دینی آمده است. نگرش مدرن پس از رنسانس، تومار این همه را درهم پیچید و برآن انگ "خرافه" زد. از آن پس هر پدیده ای می‏بایست با شیوه های روشمند وِ خرد پذیر بررسی و تعریف می شد. این نگرش، ریسمان‏ها را گسست و آسمان‏ را از فرشته تهی ساخت وپدیدارهای زمینی ِ آسمان آویز را "زمین خیز" کرد. از آن پس انسان دیگرنه تنها "اشرف مخلوقات" نیست بل، که خلقت او نیز افسانه ای کهن پنداشته می‏شود. انسان از دیدگاه برآیشی ِ مدرن، شاخه ای از درخت پربار جانوران است که در طی پنجاه ملیون سال با گذر از هزاره‏های پر فراز و نشیب تاریخی خود از دل دیگر زیندگان جنگل- زی  برآمده است.

این نگرش شگفت، جهان را که تا پیش از آن شناخته شده و آشنا پنداشته می‏شد، یکباره به چیستانی تازه روگرداند تا هر ذره آن در پرتو پژوهش و پالايش در بوته‏های آزمایشگاهی سنجیده و شناسایی شود.

یکی دیگر از دستاوردهای بزرگ انسان، کشف اتم است. اتم کوچکترین واحد سازند ه ذرات جهان است که شناسایی آن دست بردن در پدیده های جهان را ممکن کرده است. این شناسایی سبب پیدایش چيزهای تازه و داروهای فراوانی برای درمان بسیاری از دردهای بی درمان انسان شده است. کشف اتم، همانند یافتن کلید پدیدارهای جهان بود. این چگونگی سپس به دستیابی انسان به ژن کشیده شده است که خود از دستاوردهای بزرگ روزگارماست. اگر اتم کلید گشایش راز پدیدارهاست، ژن نیز کلید رازهای تن و جان ِ زیند گان است.

 
یكى دیگر از دستاوردهاى شگفت انسان، پى بردن به نسبی بودن نگرش انسان در پيوند با پدیدارهاى جهان و تعریف‏هاى آن‏هاست. نسبیت به ما مى آمورد كه معناى هر پدیده، پیوندى نزدیك با چشم انداز معنا كننده آن پدیده و زاویه دید او دارد. از اینرو، هیچ حقیقت مطلق و جاودانه اى در جهان وجود ندارد وهر حقیقت با توجه به زمان و مكان وموقعیتِ معنا كننده اش معنا پذیر است.

این چگونگى، انسان را در شناسایى جایگاه چیزها در جهان توانمندتر نموده است و تعریف‏ها را دقیق تر و درست‏تر كرده است. این كه انسان بداند كه هر نگرشى در چارچوب زمان و مكان و بیان ویژه خود معنا دارد، مى‏‏تواند از افتادن انسان در چاله "ظلام یقین" و درجا زدن او در آن جا جلوگیرى كند. نسبیت به ما مى آموزد كه در رفتارها و كردارهاى خود هماره آگاه باشیم و همیشه نسخه "نابود باید گردد" براى آنچه نمى پسندیم، نپيچيم و یادمان باشد كه درستى چیزىاز زاویه دیدِ ما، نشانه درستى قطعى آن براى همگان نمى تواند باشد.

از دیگر دستاوردهاى شگفت انسان، شناسایى پدیدار شگفتى بنام " ژن" است. هر ژن دربردارنده برنامه زایش و روش و روش بخشى از كالبد گیاهان و جانوران است. ژن، بخشى از هر ملكول كروموزوم است كه در هسته یاخته‏هاى زیستاران جا دارد و از اسیدى بنامDNA  ساخته شده است. اگرچه زیندگان گونه هاى مختلفى دارند اما ساختار شیمیایى ياخته‏هاى همگون ساز آن‏ها در همه باكتری‏ها، ویروس‏ها، قارچ‏ها، گیاهان و جانوارن یكسان است. شناسایى ژن نه تنها به سبب پیدایش دانش‏هاى بسیارى چون ژن شناسى، ژن پردازى، ژن درمانى و ....شده است كه بنیاد دانش‏هاى دیگرى چون زیست شناسى، پرشكى و روانشناسى را نیز دگرگون كرده است.

ژن پردازى به معناى توانایى دستبرد در ساختكار ژن، بزرگترین رویداد تاریخى در دانش زیست شناسى در سده كنونى است. اهمینت این رویداد در آن است كه تاكنون همه زیستاران ِ جهان اسیر ژن‏هاى خود بوده اند و چون ابزار نگهدارى و ترابرى آن‏ها از نسلى به نسلى دیگر رفتار مى كرده اند. فن ِ ژن پردازى از این پس ژن‏ها را به فرمان انسان درخواهد آورد و او را در ویرایش و پرداخت آن‏ها در راستاى بهزیستى و ماندگارى توانمند خواهد نمود.

یكى دیگر از دستاوردهاى اندیشه بشر، پى بردن به وجود ناخودآگاه و نقش آن در رفتارها و كردارهاى انسان است. تا پیش ازپیدایش این اندیشه بوسیله زیگموند فروید، همگان رفتارها و كردارهاى خود را ناشى از اندیشه‏هاى آگاهانه خود مى دانستند.1 فروید با بررسى نقش نیروى آرمان‏هاى سرخورده و منكوب شده در ناخودآگاه انسان، نشان داد كه بخش بزرگى از رفتارهاى انسان ریشه در آرمان‏ها و آرزوهاى بربادرفته او دارد و در حقیقت بخش بزرگى از آنچه ما خِرد مى خوانیم، بربنیاد نابخردى استوار است.

اندیشه برآیشى چارلز داروین- كه چگونگى پیدایش زیندگان برروى زمین را به سادگى نشان داده شده است- را نیز باید یكى از دستاوردهاى بزرگ انسان دانست. این تئورى، شیوه پیچیده همگون سازى گیاهان و جانوران را چنان ساده و زیبا بیان كرده است كه واتاب‏هاى آن در زمانى كمتر از صد سال، بنیاد بسیارى از دانش هاى مدرن را دگرگون كرده است.

درپایان باید گفت كه آنچه در اینجا آمده است، شمه‏اى از دستاوردهاى شگفت اندیشه انسان است. هدف من در این نوشته یادآورى دستاوردهاى نه چندان آشكار بشر بود و گرنه كیست كه از اهمیت برق و آنتى بیوتیك و اینترنت و پاستوریزاسیون و حقوق بشرو هزار و یك دستاود سودمند دیگر آگاه نباشد.

 ...............................................

 1. به گمان من از دو گونه اندیشه مى توان سخن گفت: یكى اندیشه‏هایى كه در پرتو غریزه‏هاى انسان و با چشمداشت به برآوردن نیازهاى غریزى وى شكل مى گیرند و دیگر اندیشه‏هاى دیگر. غریزه نیازى به اندیشه ندارد و مكانیزم آن خودكار است. براى نمونه؛ فشار خون ما خودبخود تنظیم مى شود و براى چنین كارى نیازى به فكر كردن نیست. در حقیقت كردارهاى غریزى از دایره آگاهى ما بیرونند و ما را از چگونگى كاركرد آنها نیست. اما سازمان ژنتیك انسان هماره ما را به سمت و سوى پاسخگویى به غرایز مى سُراند. از اینرو، اندیشه هایى كه در راستاى برآوردن غریزه‏هاست، بسیار آسانیاب و گاه خودروست. براى نمونه، اندیشه ساختن تن پوش و بالا پوش و سرپوش. پس آنكه براى نخستین باربه غار نشینى براى گریز سرما و گرما و آزارِ جانوران درنده اندیشید، با آنكه كار بسیار سودمندى كرد و ما امروز در پرتو آن اندیشه، خانه و كاشانه داریم، اما چون ساختن ِ خانه در راستاى نیازى غریزى است، چنین كارى شدنى بود و دیر یا زود به ذهن كسى و یا كسانى راه مى یافت. پیدایش انبار آب و انبارغله و دیگر فراورده هاى سودمند نیز با همه سودمندى دستاوردهاى بزرگى نمى توان دانست. اما آنكه براى نخستین بار به دموكراسى اندیشید، كارى كرد، كارستان، زیرا چنین اندیشه اى رویاروى طبیعت خویشخواه و خودستاى انسان است كه برابرى همگانى را بطور ذاتی برنمى تابد. پس دموكراسى را باید در زمره دستاوردهاى شگفت انسان قلمداد كرد.

 ***

 گویش و نگارش

 گفتن و نوشتن دو گستره جدا از هم است. در برخی فرهنگ ها این دو حوزه با هم همسایه‏اند اما در زبان فارسی از هم بیگانه اند. چرا؟

پاسخ این پرسش آسان نیست، و یا هست و من نمی دانم. شاید از آنرو که فرهنگ شفاهی، فرهنگ زیر دستان است و فرهنگ کتبی فرهنگ زبر دستان. زبان شفاهی، زبان روزمرگی ونزدیک شدن به ديگران و مهربانی و خودمانی شدن است و زبان نگارش، زبان رسمی و اداری و درباری و سند و مدرک و تاریخ. شاید.

 البته زبان گویش و نگارش باید از هم جدا باشد اما این جدایی به معنای بیگانگی این دو از یکدیگر نیست. به گمان من نگارش باید دو ویژگی داشته باشد. نخست، رسانه زبان استاندارد باشد، یعنی که کاربر ِ واژگانی باشد که همه آشنایان با زبان آن را دریابند. دیگرآن که گونه بی لهجه زبان باشد تا همگان در هرکجای گستره زبانی که هستند، بتوانند با خواندن متن، معنا را دریابند. البته به این سادگی هم نیست، اما دنباله کار را در اینجا نمی توان گرفت.

 ***

 خودخواه

 جهان چنان کوچکی دارد که هیچ کس را جز او در آن جایی نیست.

 ***

 ما چه می گوییم !؟

 خورشید، خوشه ای از ابَرَ آتشفشان‏های کیهانی ست که روشنای آتش آنها همين آفتاب عالمتاب است. هزاران هزار کوه های آتشبار با دهانه هایی به قطر هزارن کیلومتر. می گویند اندازه انرژی افشان یک ثانیه ازهریک از آن کوه‏ها، برابر با انرژی مورد نیاز هزار سال زمینیان است!

 ***

 بازتاب‏های ناخواسته

 روزگاری بیدادگران، نابرابری حقوقی را توجیه فلسفی و اخلاقی و دینی می کردند. یکی آن را کارخدا می‏دانست، دیگری بازتاب گوهر گوناگون افراد و برخی نیز جایگاه و پایگاه خانوادگی، زیستبومی، قومی، فرهنگی و یا دانشی کسان را زمینه نابرابری در جامعه می‏پنداشتند. اما روند رویدادهای فرهنگی و اجتماعی در کشورهای صنعتی شونده مانند؛ چین و کره و هندوستان نشان می‏دهد که نابرابری حقوقی بر اساس آنچه تاکنون پنداشته می‏شد، دیگر خریدار ندارد، زیرا که توجیه اقتصادی ندارد.

 این چگونگی، یعنی که دیگر نمی توان پرداختن به برابری حقوقی را تشریفات زائدی پنداشت که تنها در ادبیات روشنفکری کاربرد دارد. بل، که برنامه ریزان کشورهایی مانند کره جنوبی و هندوستان به این نتیجه رسیده‏اند که برای هماوردی بازرگانی با امریکا و اروپا و ژاپن، ناگزیرند که برخی از سنت های قومی و قبیله ای خود را که با هنجارهای بازار سرمایه داری جور در نمی آید از میان بردارند. در خبرها آمده بود که دولت هندوستان به تازگی برنامه گسترده ای در زمینه سنت زدایی آغاز کرده است که پی آیندهای آن می‏تواند در آینده ساختار طبقاتی را در آن کشور دگرگون کند. چشم انداز گسترده این برنامه، برداشتن دیوارهای فرهنگی و ذهنی میان گروه های گوناگونی ست که سده‏ها چون جزیره‏های بسته و بی‏گذرِ اجتماعی، بی هیج رفت و آمد و گرفت و داد و گفت و شنودی، در کنار یکدیگر زیسته اند. یکی از این برنامه‏ها وادار ساختن کانون‏های آکادمیک به پذیرش ِ دانش آموز و دانشجو از طبقه " ناپاکان" است. براساس ِ این برنامه، مرکزهای آکادمیک ناگزیرند که هرساله 20% از دانش پژوهان خود را از میان این گروه برگزینند.

 درست است که هدف از این کوشش‏ها، بازسازی و بازپردازی ساختار فرهنگی و اجتماعی جامعه هند در راستای نیازهای اقتصادی آن کشور است، اما هر کنش دو گونه واکنش در پی دارد؛ یکی پیش بینی شده و دیگری ناخواسته و حساب نشدنی. این دومی بزرگترین سازه دگرگونی‏های ناخواسته در جهان بوده است که بسیاری از آنها خجسته و بسیاری نیز زیانمند بوده است. البته اگر این چگونگی در کار نمی بود، جهان هنوز در چنبر بیداد فراعنه و پیشینیان آنان می بود. صدام را همین واکنش ناخواسته به روز سیاه انداخت. شاه را هم، همچنان که بخت النصر و ضحاک و همه دیکتاتورهای دیگر. بسیاری از افروزه‏های امید در کشورهای پیرامونی، بازتاب همین واکنش های ناخواسته است. بسیاری از ناهنجاری‏ها نیز.

 شگفتا که در روزگاری که بسیاری از مردم  کشورهای پیرامونی در پی کمرنگ کردن و زدودن سنت‏های سنگلاخی و دست و پاگیرند، در کشور ما حکومتيان در پی پرنما کردن و کاراکردن اين سنت‏ها. چرا؟

 ...............................

1. Untouchables

2. Unintended Consequences. کردار شناسان بازتابهای این چنینی را پیرو قانونی ناشناخته می دانند و بدان The Law of Unintended Consequences می گویند.

 

***

 بيضه اسلام

 دروغ‏هـای بزرگ است آيــه‏های شمــا

ز جهل و کينه دميده است پايه‏های شما

 پروژه‏ ‏های بزرگ دروغ پردازی‏ست

حديث‏های شما و روايه‏های شما

رسالت همه‏تان مال و ثروت اندوزی‏ست

حقيقتی نبود در رساله‏های شما

 سگان هار ِ هوادار قدرت و پولی‏ايد

بشر چو ديو شود، زير سايه‏های شما

 ولی چه خوب که روشن شده است بر مردم

که هست بيضه‏ اسلام، خايه‏های شما

 به روز واقعه چيزی نمانده است دگر

چه خوب شد که فتير است مايه‏های شما

 ***

 جريان از اين قرار است که....

 روندها و رويدادهای چند دهه گذشته، جان و جهان مردم همه سرزمين‏ها را دستخوش دگرگونی‏های بنيادی کرده است. برخی از اين دگرگونی‏ها بازتاب‏های دامنه داری در چگونگی شکل گيری آينده خواهد داشت. پيدايش خبررسانی آنی، خيزش اقتصادی کشورهای خاور دور، بويژه چين و هند، دسترسی بسياری از مردم جهان به دريای بی پايان نمای اطلاعات در اينترنت، گسترش ناگهانی آموزش دانشگاهی در کشورهای پيرامونی و دسترسی همگانی دختران و پسران جوان بدان در شهرهای بزرگ آن کشورها و سيل سرگردان پناهنده و مهاجر درهمه جای جهان، نمونه‏هايی از رويدادها و روندهای روزگار نزديک گذشته است که در آينده، همگان را ناگزير از بازنگری پنداره‏ها و انگاره‏هايشان درباره کيستی و چيستی انسان و جهان خواهد کرد.

 پايانداد بسياری از آزمايش‏های روانشناسيک درباره  پيوند جانوران با زيستبومشان نشان داده است که آنگاه که شمار جانوری در زيستگاهش فراتر از تاب طبيعی آن زيستگاه می‏رود، شيوه رفتارها و کردارهای آن جانور، اندک اندک به گونه شگفت‏آوری دگرگون می‏شود و خشم و خشونت و خونريزی، جايگاه بالاتری در فهرست رفتارها و کردارهای روزمره نسل آن جانور می‏يابد. اين چگونگی در ميان گروه‏های انسانی به جنگ راه می‏برد. افزايش جمعيت هر جانور درزيسبومش پيوندی وارون با سازه‏های زيستی دارد وهر چه جمعيت بيشتر می‏شود، رقابت برسر زمين و خوراک و نوشاک و پوشاک بيشتر می‏شود.

 پنجاه سال پيش، بخش بزرگی از مردم خاور دور، تهيدست و اندکخوربودند. امروز گرفتن بازار چين که بازارهای همه جهان را گرفته است، سبب شده است که مليون‏ها چنينی به شعار " مصرف بيشتر، زندگی بهتر"، ايمان بياورند و با ديگر مردم جهان در ريخت و پاش همراه و همگام شوند. اين چگونگی تقاضا برای هرگونه مواد خام را افزايش داده است. اما چون عرضه بسياری از اين مواد یکنواخت و فوران ناپذير ا‏ست، بهای بسياری از مواد کانی و کشاورزی گرانتر و ناياب‏تر از گذشته است. افزايش مشتری در ميدان اقتصاد، بازتابی مانند افزايش جمعيت دارد و تنش‏های اجتماعی و سياسی را افرون می کند.

 در کشورهای کانونی، بالا رفتن بهای مواد مورد نياز روزمره مردم، کيفيت زندگی را کاهش می‏دهد اما در کشورهای پيرامونی به شورش و بلوا کشيده می‏شود و حکومت و جامعه را بهم می‏ريزد. آنچه امروز در تونس و مصر و اردن و سودان می‏گذرد، نمونه‏هايی از اين چگونگی‏ست. در يونان و پرتغال و اسپانيا و انگليس و ايرلند هم قيمت‏ها افزايش چشمگيری داشته است، اما در هيچکدام از آن کشورها سخن از انقلاب و زنده باد و مرده باد نيست.

 پنچاه سال پيش، بخش اندکی از دانش آموزان به دانشگاه راه می‏يافتند. امروز يکی از بزرگترين گرفتاری‏های اجتماعی و اقتصادی همه کشورهای جهان‏، داشتن لشکر بزرگی از بيکارگان دانشگاه رفته و دوره ديده است. لشکر بيشمارشهروندانی که خود را دارای حقوق انسانی می دانند و از حکومت‏های خود جهانی درخور انسان امروزی و شهرزی می‏خواهند. هيچ حکومتی نيز ديگر نمی‏تواند شهروندانی اين چنينی را با وعده سرخرمن، سرگرم کند.   

 پنجاه سال پيش کسی کارچندانی به کار مردم کشورهای ديگر نداشت. امروز همه رويدادهای جهانی روز و شب از راه تلويزيون و اينترنت به خانه‏های بسياری از مردم جهان راه می‏يابد و در روستای دور افتاده‏ای در اقليد، برای سلامت معدنچيان شيلی که در زير آوار مانده‏اند، آش نذری می پزند. امروز جهان به روستای کوچکی می‏ماند که اهالی آن چشم‏اندازی جهانی دارند.

 پنجاه سال پيش....... بس است. جان سخن اين که انسان در آستانه روزگار تازه‏ای‏ست که ما را ناگزير از بازتعريف انسان و جهان خواهد کرد. روزگاری که در آن هر روز رکوردهای کهنه شکسته خواهد شد.           

 ***

 آينده

 جهان در پنداره هرکس به سویی می رود. یکی آن را رویان بسوی تکامل می پندارد و دیگری روان به ژرفای نیستی. یکی مانده است تا کسی بیاید و جهان را پر از "عدل و داد" کند و دیگری در این آرمان که کسی برود تا جهان آبادان شود. یکی آن را با آرمانهای خویش همراه می داند و دیگری با ده فرمان خدا. اما راست این است که این جهان در اندک زمانی که انسان دران می زید، به هیچ کجا نمی رود.

 برآوردهای زمین شناسیک، عمر زمین را نزدیک به پنج میلیارد سال می داند. نسل انسان در پنجاه هزار سال برروی زمین پدید آمده است و ای بسا که در پنجاه هزار سال آینده نیزنشانی از او برروی این گوی گردان تیپا خورده نباشد. نسل هر زینده ای در جهان عمر ویژه‏ای دارد که با پایان یافتن آن، همه دسته‏ها و رسته‏ها و گونه‏های آن زینده رخت از جهان برمی بندند. البته اگر دگرگونی‏های ناگهانی زیستبومی پیش از پایان عمر نسل آن زینده، او را از درگاه طبیعت بیرون نکند.

 بــله، هر چه هست در ذهن ماست. تاریخ با کسی قراری ندارد و جهان به جایی نمی رود.

 ***

 شعر

 شمه‌ايش در مشام‌ِ شب‌

گوشه‌ ايش‌ در گريبان‌ِ سپيده‌

پرتويش‌ در نگاه‌ هاي‌ گرم‌ِ شما

 

بهشت‌ِ من‌ كجاست‌

كه‌ در رقص‌ِ شكوفه‌ مي‌ شكوفد

و با غلتاغلت‌ِ آب‌ روان‌ مي‌ شود؟

 

از آب‌ و آتش‌ بايد باشم‌

كه‌ در آتش‌ِ نگاهي‌ آب‌ مي‌ شوم‌!

ماهي‌ِ راهي‌ِ دريايي‌ ديگر

- شايد -

كه‌ شورِ نور در من‌ شعر مي‌ شود

بايد گم‌ شده‌ باشم‌

كه‌ اين‌ گونه‌ بيگانه‌ام‌!

 

اينجا كجاست‌

كه‌ آشنا و بيگانه‌ است‌!؟

كيستم‌؟

كجايم‌؟

بهشت‌ِ من‌ كجاست‌

كه‌ راهي‌ از روزن‌ِ نگاه‌ تو دارد؟

 ***

 بعدش چی؟

 فرهنگ ما زادگان ِ بنیاد کاو و پرسشگرنمی پرورد. چنین است که این فرهنگ با پژوهش و پالایش ذهنی بیگانه است و ذهن انسان را انبانی از رهنمودهای خطر گریز می خواهد. در چنین فرهنگی، اندیشمند و نویسنده، مانند "زینب ِ زیادی" ِ تغزیه اند و پژوهش و کاوش و نگارش، کارهایی تشریفاتی و فرمایشی و زورکی.

 آموزش چندین شیوه دارد که دوتای از آنها بر دیگر شیوه‏ها برتری دارد؛ یکی این که آموزگار، پدیده ای را داستان وار آنگونه بیاموزاند که دانش آموزدر پایان بپرسد؛ " بعدش چی؟". برای نمونه؛ هنگامی که راوی می گوید؛ یکی بود، یکی نبود، شنونده در پی دنباله داستان می ماند. براساس همین شیوه می توان گفت که؛ زمین در بیش از چار میلیارد سال پیش چون لخته سنگی از خورشید جدا شد و چون جزیره آتش گرفته ای در کهکشان به گردش بدور خورشید پرداخت. با شنیدن این جملهِ، شنونده در پی شنیدن ِ دنباله داستان زمین است. از اینرو این شیوه را "بعـــدش چـــی؟1 می خوانند.

 شیوه دوم این است که آموزگار از پایان کار آغاز می کند. هنگامی که می گوییم که رستم به دست سهراب کشته شد. نخستین پرسشی که در ذهن هر پُرسنده سالم شکل می گیرد این است که؛ "چگونه؟"آنگاه آموزگار ناگزیر از بازگشت به آغاز داستان ِ رستم و سهراب و بازگفت چگونگی کشته شدن رستم بدست فرزند خویش خواهد بود. پس با شنیدن این جمله که؛ " زمین در زمانی نزدیک به چار میلیارد سال پیش پدید آمده است، نخستین پرسش این خواهد بود که، "چگونه". و هم از اینرو این شیوه آموزشی را شیوه، "چگونه می خوانند.

 این دو شیوه، دو جهان نگری گوناگون به کودکان می آموزد. در کشورهایی که آزاد اندیشی ممنوع است، آموزش و پرورش، شیوه نخست ( بعدش چی؟) را برمی گزیند. این شیوه آموزشی، ذهن کودکان را انبانی از افسانه های بارداری می خواهد که وی را در بزرگسالی به خدمت ایدئولوژی گروه حاکم بگمارد. این شیوه چیزی جز آموزش " بایدها" و "نباید ها"ی ایدئولوژی ویژه ای نیست. پرورده این شیوه آموزشی، به حُکم جلودار، سر در پیش می‏دارد و راه را تا پایان می پیماید و هیچ از درستی و نادرستی آن نمی پرسد.

 شیوه دوم با پرسشگری سروکار دارد و از چه و چون و چرا می پرسد. این شیوه آموزشی که برآیندی از مدرنیت است، ویژه نهادهای آموزشی برتر در کشورهای دموکراتیک است. این شیوه، شکاک پرور است و دانش پژوه را کنکاشگر و پرسشگر و به ناگزیر، نوآور بار می آورد.2

 ...................................

1 . What next and How

2. چندی پیش با خانمی که گزینشگر ِ دانشجو در دانشگاه آکسفورد انگلیس است گفتگو می کردم. ایشان می گفت که همه متقاضیان دانشگاه آکسفورد برترین‏های هوش و پشتکارند و همه می پندارند که داشتن نمره‏های خوب برای ورود به این دانشگاه کافی ست. اما ما تنها کسانی را که توانایی چند رویه نگری و نوآوری دارند، می‏پذیریم.

 3. تصویر ِ " جزیره ِ آتش گرفته" را از این شعر ِ زنده یاد نادر نادرپور گرفته ام :

 آیا شود که روزی از این روزهای گرم

از آفتاب پاره سنگی جدا شود

وان سنگ چون جزیزه آتش گرفته ای

سوی دیارِ دوزخی ما رها شود

ما را بدل به توده خاکستری کند

خاکستری که خفته درآن برقِ ِ انتقام

 

***

هونـــدا 

هوندا چان در زايشگاه هوندا چشم به جهان گشوده بود و در کوی کارگران هوندا بزرگ شده بود و پدر و مادر و عموهايش کارگران کارخانه هوندا بودند. پدر و مادر و عموهای بهترين دوستانش نيز. هوندا چان در چهار سالگی به کودکستان هوندا رفته بود و سپس به دبستان و دبيرستان هوندا و سپس تر به کالج تکنولوژی هوندا راه يافته بود و اندکی پس از پايان دوره آکادميک خود، در بخش موتور هليکوپتر سازی هوندا به کار پرداخته بود.

جهان هوندا چان، جهان هوندا بود. شيک، امروزی، ثروتمند و اميدوار به آينده. هوندا گاه در روزهای تعطيل بهمراه دخترش سيويک و خانم‏اش ساچی به کلوپ مهندسان هوندا می رفت و يکبار هم شانس آورده بود و در ماموريتی سه روزه به هلند رفته بود. پيش‏تر از آن سفر، گاه وسوسه شده بوده که بکند و بزند برود اروپا و يا آمريکا. شنيده بود که چندی از آنها که رفته بودند، کارشان به جاها رسيده است. اما سفر به هوندای هلند و مقايسه آن با هوندای ژاپن، آتش اين وسوسه را در هوندا برای هميشه خاموش کرده بود. ديده بود که هوندا، هونداست. همان کارخانه و همان سازوکار و همان رژيم کاری. او که هرگز خيال نداشت که از دايره هوندا بيرون بزند. پس اينجا و آنجا برايش يکی بود. تازه، هوندای مادر در ژاپن امکانات بيشتر و بهتری داشت. اگر روزی از کار در کارخانه هليکوپتر سازی خسته می‏شد، آسان می‏توانست به بخش قايق سازی برود و يا در همان بخشی که پدرش کار می کرد که ماشين چمن زنی می ساختند، دست بکار شود.

فراتر از اين همه، او که نمی توانست با اين اسم، در جای ديگری مثل؛ تويوتا و يا نيسان تقاضای کار بکند. آنها چشم ديدن رقبای خود را ندارد. پدرش از پدر خودش، يعنی پدر بزرگ هوندا خواسته بود – يعنی وصيت کرده بود – که بپاس قدردانی از کمپانی هوندا، اگر روزی پسری ندنيا آورد، نام او را "هوندا" بگذارد. او خودش – يعنی همان پدر بزرگ هوندا – که در سال 1348 در کارخانه هوندا کارگرفته بود و چل سال پس از آن در گورستان هوندا بخاک سپرده شده بود، پشيمان بود که چرا پسر خودش – يعنی پدر هوندا – را به همين نام نخوانده بود. او به پسرش گفته بود که تو هميشه خدمتگزار کمپانی باش، کمپانی هم هميشه هوادار تو خواهد بود. اين قانون هونداست. پس کارگری هوندا برای هوندا بيشتر از موضوع کارگر و کارفرما بود. هوندا هويت هوندا بود.

سپس مدير عامل صنايع جهانی هوندا، نگاهش را روی دايره مردمی که بر گرد مزار ايستاده بودند چرخاند و با صدای بلند و مد دار گفت؛ هوندا نمرده است، نه، هوندا هرگز نمی ميرد.
....
مدير عامل از سيرتا پياز زندگی هوندا را که در انشايش نوشته بود، با لحنی صميمی و اندوهگين خواند و همه چيز را گفت، اما نگفت که هوندا روز پيش از خودکشی‏اش، نامه اخراج خود از کمپانی هوندا را دريافت کرده بود. نامه‏ای که کسادی بازار جهانی را عامل بيکار کردن هزار کارگر و کارمند دانسته بود.

زيربـنا – روبـنا

به گمان من، پنداره، "زیربنا- روبنا" در پیوند با پدیدارهای اجتماعی یکی از درخشان ترین دریافت‏های ذهنی انسان است. این بخش‏بندی که نهادهای اجتماعی را دارای ساختاری دوگانه، بنادین و بنیادین، می‏انگارد و شیوه بهره وری و سازگاری با زیستبوم درهرسرزمین -  یعنی شیوه تولید و توزیع و مصرف – را زیربنای همه نهادهای دیگر اجتماعی می‏داند، برای من از گونه اندیشه های ژرفی ست که آسان به ذهن نمی رسد.  البته این ژرفا سبب می‏شود که آسان نیز از ذهن آسان پذیران بگریزد. اما به هررو، با ید آن را دستاودی بزرگ شمرد. 

البته این گفتمان از نخستین شهدای جنگ سرد  بود و گفت و نوشت ِ آن این روزها، چه بسا که برای بسیاری سبب سرشکستگی نیز باشد.  البته این جنگ پایان نیافته است بل، که با نابودی یکی از دو سو، بی آن که پایان یابد، نیروهای دیگری را هدف گرفته است. از دیدگاهی می توان آغاز این  جنگ را در افسانه های کهن پی جُست. جنگ اهورا و اهریمن و افسانه های این چنینی. بگذریم.  

با این که سخن در این باره را بسیاری کهنه گویی می پندارند، اما به گمان من گفتنی ها را باید گفت تا راستی ناگفته و پنهان نماند. پس می گویم که از دیدگاه من که در این زمینه از چشم انداز برآیشی مایه ور است، کنش ها و کوشش های اقتصادی در هر جامعه، زیر بنای همه رفتارها و کردارها و کنش ها و کوشش های دیگر انسان است.

- چرا؟

- برای این که اگر همه رفتارها و کردارهای انسان را ابزارهای آشکار و نهان  برای سازگاری وی با جهان و ماندگاری ژنهای او بدانیم، بناگزیر، این ابزارها باید در راستای شیوه بهره وری انسان از طبیعت - یعنی شیوه فراهم آوردن خوراک و نوشاک و پوشاک – شکل گیرد. نیز چون رفتارها و کردارها زمینه ساز ِ فرهنگ است، پس اقتصاد را می‏توان زمینه ساز فرهنگ دانست. البته دستاوردهای فرهنگی می‏تواند انسان را به بازبینی و دگرگون سازی نگرش‏های اقتصادی وادارد، اما فرهنگ، هرگززمینه ساز اقتصاد نمی‏شود.

***

واکنشی ناخود آگـاه

ادبیات هرفرهنگ آینه آرزوهای دارندگان آن فرهنگ است و نه برتاباننده ارزش‏های آن. همانگونه که زندانی هماره در آرزوی آزدای‏ست، ادبیات مردم سرزمینی که خود را در بند می‏پندارند نیز، سرشار از ستایش آزادی و آزادگی‏ست.  در فرهنگ فارسی تاکنون بیشتر نویسندگانی که در پی یافتن گواه تاریخی و پشتوانه ادبی برای بزرگ نمایی فرهنگ خود بوده‏اند، این چگونگی را وارونه می پنداشته‏اند، یعنی که وجود موج‏های گران انسان دوستی و گذشت و مهرورزی و آزاداندیشی درادبیات فارسی‏‏ را نشانه وجود این ویژگی‏ها در فرهنگ ایرانیان دانسته‏اند. به گمان من این اشتباهی بسیار بزرگ و گمراه کننده است زیرا که درآن "آرمان‏ها" بجای "واقعیت‏ها" پنداشته می شود. هشدار سعدی درباره نيازردن موری که دانه کش است، واکنشی به آزار بی مرز در روزگار اوست، يعنی که حتی آزردن کوچکترين جاندار نيز نکوهيدنی‏ست، چه رسد به کشتار انسان.

وارونه ديدن اين چگونگی بدان می ماند که ما رویاهای موجنده در فیلم‏های هندی را واقعیت‏های زندگی هندوان بپنداریم و صحنه‏های زنگین آن‏ فيلم‏ها را نمادی از زندگی خوش آب ورنگ آنان. البته اگرچنین می‏‏بود، دیگر این فیلم‏ها برای سینماروان در هند، هیچ کششی نمی توانست داشته باشد. نیز چنین است ازرش‏های نهفته در ادبيات کلاسيک فارسی. موج ارزش‏های انسانی و اخلاقی‏ای که در اين ادبيات، بويژه شعر کهن فارسی ديده می‏شود،  نشانه نبود و يا کمبود آن‏ ارزش‏ها در روزگاران گذشته است. این آثار با ما از فرهنگی می‏گويند که باید باشد و نیست. از مهر و دوستی و باهمی. از آزادی و آبادی و شادی.

البته پرداختن به اخلاق و کوشش در بومی کردن ریشه‏های پیدایش آن در این روزگار، تنها ویژه روشنفکران ایرانی نیست. این درگیری ذهنی، جهانی‏ست و بازتابی از اهمیت اخلاق در فرهنگ مدرن اروپایی‏ست که همگان را دارای حقوق برابر انسانی می پندارد. اندیشه برابر پنداری حقوقی همگانی را باید بزرگترین رویداد حقوقی جهان پنداشت. یکی از بازتاب‏های این رویداد، ورشکست کردن سازمان اخلاقی همه نگرش‏های پیشین بود. این ورشکستگی سبب شد که جهانیان به بازنگری ارزش‏های اخلاقی چشم انداز خود بپردازند و در پی بازسازی آن‏ها برآیند. بسیارانی در این راستا کوشیدند تا ریشه‏های اخلاق مدرن را در آئین و فرهنگ خود بجویند. برای نمونه؛ برخی از مسلمانان گفتند که گفتمان "برابری"، در فرهنگ مدرن غربی، همان گفتمان "برادری"، در فرهنگ اسلامی‏ست. نمونه دیگر،  این ادعای برخی از ایرانیان است که حقوق بشر، دو هزار و پانصد سال پیش از آن که به ذهن غربی‏ها برسد، بفرمان کورش، پادشاه ایرانی جهانگیر شده بود. گفتنی‏ست که فرهنگ همه ملت‏ها، پراز افسانه‏های این چنینی‏ست. این افسانه‏های دل- ‏خوش- کنک، خود خُرد بینی و کمبودهای فرهنگی ِ مردم کشورهای پيرامونی را درمان می کند و زندگی در دهکده جهانی را پذیرنده می‏سازند.

................

در بــاره تن

آنان که در پی پیرایش جان، تن را خوار می دارند و به خیال خام خود مغز را از پدیدارها برمی دارند و "پوست را پیش خران"، می اندازند، نمی دانند که کوچک ترین، کار ِ تن، ساختن جان است. اگر تن انسان نبود، نه از جان خبری می بود و نه از جان آفرین. خدا و جان و جن و جهان، همه دستکارهای کارگاه خیال انسان است. کارگاهی که در گوشه ای از تن انسان بنام مغز، که هماره در کار بافتن رویاهای رنگین است تا در هر دوره از زندگی، رنگین کمانی درخور حال و روزِ انسان،  فراروی او بگذارد و وی را به ماندگاری در جهان و سازگاری با زندگی و پرداختن بدان دل گرم کند.

 

اگرچه تن، هدف نهایی هستی نیست و تنها حلقه ای از زنجیره دودمانی‏ست که ژن های ما را از زمانی به زمان دیگر گذر می‏دهد و به آیندگان می‏سپارد، با این همه می‏توان گفت که هرچه راه و رسم و قاعده و قانون در جهان بوده  و هست و خواهد بود، همه درباره تن و چگونگی کاربرد آن در جهان است. تن، خانه ژن‏های جانداران و پایگاه پرش آنها از امروز به فرداست. چنین است که طبیعت پرورش تن را پاداش می‏دهد و آزردن آن را پادافره.  نیز چنین است که تندرستی،  هماره و همه جا برای همگان، سرآمد همه نیکی‏ها پنداشته می‏شده است و می‏شود. نیز نهادهایی چون بهداری و بهزیستی و تربیت بدنی، در زمره ارجمندترین نهادهای اجتماعی ست و کارهایی چون پزشکی و داروسازی و درمانگری، در رده آبرومندترین کارها.

تن انسان سرچشمه همه دلبری‏ها و  دلاوری‏ها وسوزها و  سازهاست.  هم از اینروست که همه دین‏ها و آئین‏ها، برای اداره امور تن، فرمان‏ها آورده اند. برخی آن را فتنه انگیز خوانده‏اند و پوشاندن و پنهان داشتن آن بهتر دانسته‏اند و برخی آن را پرستشگاه زیباپرستان. در حقیقت، پنداره‏های هرآئین از تن را می‏توان زمینه هستی شناسی آن  دانست.

فردانیت انسان از تن او آغاز می‏شود. چنین است که تن در فرهنگ‏هایی که فردانیت را بها نمی‏دهد، خوار و زبون پنداشته می‏شود. این ارزشداوری را در کاربرد واژه "تن"،  در زبان این فرهنگ‏ها می‏توان دید. واژه هایی چون،  تن پرور، تن آسا و تن لش، تن آسا و ... در زبان فارسی، نمونه‏هایی از این چگونگی ست. هم نیز هزاران هزار شعر و مثل و متل و افسانه در ادبیات فارسی درباره خواری و ناپایداری تن و ارجمندی و والایی جان.  

***

 

شعـــر

 

آن همه ستاره!!
اين همه سكوت!!

ردِ پاي كيست
آن همه ستاره؟
چيست،
نامِ آن همه ستاره؟
چيست؟

امشب از هميشه آشناترم
با هميشه
با سكوتِ سبز بی كرانگی

ذاتِ آفتابیِ تو
در من آسمانی از ستاره مي شود
امشب آسمانی از ستاره ام
لبالبم

گستران و ساده و زلال
كهكشانی از ستاره،
از هميشه،
از شـبم

ای حباب های بركه های نور
ای نگاه های گرمِ گرمِ گرم
ای چراغ های دورِ دورِ دور
در من از شما نشانه ای ست.
در من از خيال‏ها و خواب‏های روشنِ شما،
جرقه ای،
جوانه ای ست

اي نگاه‏هاي گرمِ گرمِ گرم
اي چراغهای دورِ دورِ دور

***

 

طلای سياه يا بلای سياه؟

ساختار روانی انسان به گونه‏ای‏ست که پيروزی‏های خود را بحساب خودش می‏گذارد و شکست‏ها و ناکامی‏هايش را بحساب ديگران. اين سخن را درباره قوم‏ها و ملت‏ها نيز می‏توان گفت. نمونه ايرانی اين چگونگی، رويارويی ايرانيان با رويدادهای تاريخی‏ست؛ هر رويدادی را که پنداره همگانی خوشايند می‏داند، به ايرانيان نسبت می‏دهد، مانند؛ ماندگاری زبان فارسی برای فارسی زبانان و پايداری آن در برابر يورش زبان و فرهنگ عربی. اما هرآنچه ناخوشايند و ناروا انگاشته می‏شود، کار ديگران است، مانند؛ ناتوانی ايران در صنعتی شدن – که به گمان بسيارانی، کار انگليسی‏هاست – و يا ناکامی از بهره وری از سود ناشی از نفت که – باز هم تقصير انگليسی‏ها و البته امريکايی هاست. گاه نيز رويدادی دستکار خود ايرانيها پنداشته می‏شود و سپس با آشکار شدن پيامدهای حساب نشده آن به ديگران نسبت داده می‏شود، مانند انقلاب که نخست نزديک به صد در صد مردم آن را بومی می‏دانستند و اندی و چندی بعد بسياری درماندند که – بقول شاعر- ما انقلاب کرديم يا انقلاب ما را؟

امروز بيش از يک سده از روزی که نخستين کلنگ ِ اولين چاه نفت در خاورميانه در ايران به زمين زده شد، می گذرد. يک صد سال پيش، نخستين بشکه نفت از اين سوی جهان از ايران بسوی انگليس روانه شد. از آن زمان تاکنون سخن درباره خوب و بد اين رويداد بسيار گفته و نوشته شده است. برخی پيدايش نفت در اين سرزمين را " بلای سياه" خوانده‏اند. اين سخن اشاره به بازتاب های سياسی و فرهنگی‏ای دارد که پيدايش و فروش نفت سبب شده است، برخی ديگر پاسخ داده‏اند که اگر چنين است چرا نفت را بايد بلای سياه خواند؟ مگر نه اين است که اين ماده تنها جنس صادراتی جدی کشور ماست که هر ساله ميلياردها دلار بسوی ايران سرازير می‏کند؟ پس با اين حساب بايد شيوه مديريت نفت را بلای سياه خواند و نه خود آن را که سرمايه بزرگ و سودمندی برای کشور ما بوده است.

***

 

نيايش

 

سه شبانه‌ روزِ تمام‌، علمای‌ اعلام‌ و حُجج‌ِاسلام‌ بدرگاه‌ خدا نالیده‌ بودند و از او طلب‌ باران‌ كرده‌ بودند. دو سال‌ بود كه‌ دراصفهان‌ باران‌ نباریده‌ بود و زاینده‌ رود دیگر نه‌ زاینده‌ بود و نه‌ رود. بچه‌ها نمیدانستند برف‌ چیست‌ و فقط‌ تعریف‌ِ آن‌ را ازبزرگترها شنیده‌ بودند.  كم‌ كم‌ خاطره گل‏های‌ كُركین‌ جامه‌ اصفهان‌ به‌ افسانه‌ها پیوسته‌ بود و هوا بوی‌ خاك‌ مرده‌ می‌داد. مردم‌ دیگر به ‌صغیر و كبیر رحم‌ نمی‌كردند و می‌رفت‌ كه‌ در آینده‌ نه‌ چندان‌ دوری‌، آدمخوری‌ هم‌ باب‌ شود. با اینهمه‌ دعای‌ علما نیز سودی ‌نبخشیده‌ بود و از آسمان‌ همچنان‌ آتش‌ بر دشت‏های‌ برشته‌ اصفهان‌ می‌بارید.

 

با شكست‌ِ علما، مطربان‌ِ شهر دور هم‌ جمع‌ شدند و برآن‌ شدند كه‌ شبی‌ را در كوه‌ صفه‌ برای‌ آمدن‌ باران‌، بزنند و بخوانند وبرقصند.  چنان‌ كردند. همگی‌ تا آخرهای‌ شب‌ می‌زدند و می‌ قصیدند و می‌خواندند:

 

ای‌ ابر بده‌ باران

‌از بهرِ گنهكاران‌

 

آخرهای‌ شب‌، كمیته‌چی‌ها سررسیدند و همه‌ را با دريده دهانی تا می‌شد، زدند و دایره‌ها را شكستند و نی‌ لبك‏ها را زیر پا خرد كردند ودستان‌ مطرب‏ها را از پشت‌ بستند و در اوان‌ پگاه‌،همگی‌ را از پیر و جوان‌، خرد و خمير، روانه‌ زندان‌ كردند.

 

اوان‌ِ پگاه‌، بغض‌ آسمان‌ در ابر اندوهی‌ سنگین‌ و دلگیر تركید و آنچنان‌ بارید كه‌ زاینده‌ رود را دوباره‌ براه‌ انداخت‌. و چنين شد که زاينده رود دوباره همه زاينده شد و هم رود.

 

***

 

الم شـــنگه

 

در آستانه سالگرد ِ 28 مرداد نوکران و مزدوران ِ ايرانی ِ امريکا و انگليس الم شنگه تازه‏ای درباره کودتای ننگين امريکايی-انگليسی عليه دولت مصدق در رسانه‏های جهانی براه انداختند. سخن امسال اين جيره‏خواران اين بود که آن کودتا کار ِ آخوندها بود و امريکا و انگليس نه کاری با آن داشته‏اند و نه خبری از آن! 

 

دوباره پردازی و بازنويسی تاريخ کارتازه‏ای نيست، اما اين کار نياز به چند سده و گاه هزاره دارد تا بتوان رويدادی را در روزگاری ديگر بازنوشت. اگر امروز کسی داستان تاج‏گذاری بخت‏النصررا به گونه ديگری که گذشتگان نوشته‏اند، بنويسد، نگارندگان تاريخ شاهان می‏توانند در آن درنگ کنند. اما انکار نقش امريکا و انگليس در کودتای 28 مرداد، آنهم تنها دو سه سال پس از اقرار سردمداران آن کشورها به آن کار و پوزش خواهی آنان از مردم ايران، پيش از آن که بازنويسی تاريخ باشد، توهينی به هوش و آگاهی مردم است.

 

***

 

درنگ

 

آدم فروشان که خرند

آدم خران تا چه خرند

 

***

 

فرهنگ تهيدستی

 

کشورهای پيرامونی ويژگی‏های همانندی دارند که بزرگترين آن‏ها؛ فرهنگ بسته، ذهنيت پيرامونی، بيدادگری اجتماعی و افسانه باوری ست. اين همه را درباره ايران نيز می‏توان گفت. بزرگترين و ريشه دارترين فرهنگی که در تاريخ بشر هماره با او بوده است، فرهنگ تهيدستی ست1. اين فرهنگ در پرتو کمبود سازه های زيستی، يعنی خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه انسان برای ماندگاری نياز دارد، شکل می‏گيرد. در گذشته اين فرهنگ در سرزمين‏های خشکسال و بی‏بهره و بيابانی پديد می‏آمد و امروزه، بازتاب زندگی در سرزمين های تهيده و ناداری‏ست که چيزی برای فروش در بازارهای جهانی ندارند، مانند؛ مالی؛ سومالی؛ بنگلادش و بسياری از کشورهای آفريقايی و آسيايی.

 

فرهنگ تهيدستی، فرهنگ زندگی هماره برلبه پرتگاه نيستی‏ست. اين چگونگی سبب می شود که مردم درجامعه تهيدست، همگان را هماره درديدرس خود داشته باشند تا اگر يکی برديگری در کاری برتری جويد، راز آن پيشرفت را بيابند و آنان نيز چنان کنند. چنين است که در جامعه تهيدست جايی برای فردانيت و خصوصيت نيست و آنچه در جاهای ديگری "حريم خصوصی" خوانده می شود، وجود ندارد. زندگی برلبه پرتگاه، جايی برای آزمايش و تجربه و خطا نمی‏گذارد و همگان می‏بايد هماره با کاربرد کمترين انرژی، بيشترين بازده را بدست آورند. در چنان جايی،  ادبيات و هنر نيز در خدمت شيوه زيستی‏ست و اخلاق و آداب ِ همگانی آهرم‏های فرهنگی پايداری آن شيوه.  

 

فرهنگ تهيدستی، فرهنگی همرديف ِ فرهنگ جانوری ست و ريشه در رفتارها و کردارهای برآيشی انسان دارد. اين فرهنگ، انسان را خودپسند، بی گذشت، رشک بر، مطلق گرا و قبيله ای بار می آورد و رفاه انسان را با چشمداشت به چگونگی دسترسی او به فرآورده های زيستبومی تعريف می‏کند. فرهنگ ِ تهيدستی، فرهنگ ِ "همه برای يکی" است و آن يکی، نمادی از خويشتنخواهی و ديگر- ستيزی هر فرد در آن جامعه است.  فرهنگ تهيدستی، فرهنگ ِ رو در رويی بی مياندار با زيستبوم و زندگی و جهان است و پروردگان چنين فرهنگی، ساده انديش، آسان خواه و افسانه پذيرند. 

 

فرهنگ تهيدستی در راستای هراس انسان از مرگ شکل می گيرد و همه ترفندهای آن در دورادور بهره وری هر چه بيشتر ِانسان از زيستبومش پديد می آيد. چنين است که هدف اساسی اين فرهنگ، گريز از مرگ است. اين چگونگی، پروردگان اين فرهنگ را مجالی برای آينده نگری و پرداختن به برنامه های بلند و دراز مدت نمی دهد. فرهنگ تهيدستی، فرهنگ اينجا و اکنون و ماندگاری و درجا زدن تا جاودان است. چنين است که جوامع تهيدست هماره همسان و تغيير ناپذيرند و هرگونه دگرگونی با دلخوری و نگرانی شکل می گيرد.

 

تا پيش از پيدايش نفت، فرهنگ بسياری از مردم جهان، فرهنگ تهيدستی و ناداری بود. اين چگونگی پس از رنسانس در پاره اروپا دگرگون شد. پيدايش ماشين و توليد انبوه، بازرگانان اروپايی را در پی يافتن مواد خام و نيز مشتری کالاهای غربی به آنسوی آب روانه کرد. از آن پس، توليد انبوه به فرهنگ ديگری نياز داشت که از قناعت و صرفه جويی و اصراف تهی باشد.  اين روند را پالايش نفت و کاربرد آن بعنوان خون دراقتصاد مدرن، چند چندان کرد. شايد اگرکشف نفت و گشودن چاه های آن نبود، چرخه صنعت و اقتصاد درجهان هرگز به شکل کنونی آن دور برنمی داشت و بسياری از دستاوردهای الکترونيک کنونی هرگز پديد نمی‏آمد. شايد آنچه را که به نگاه مدرن به هستی و بازتاب‏های آن نسبت می‏دهند، ناشی از پی آمدهای کاربرد زيربنايی نفت دراقتصاد جهان باشد و با پايان يافتن آن جهان به روال تاريخی خود، به روش کند پيشين بازگردد. شايد.    

 

 پيدايش صنعت و تکنولوژی و توانايی توليد انبوه، پيدايش فرهنگی را سبب شد که مصرف بيشتر را نشانه زندگی بهتر می‏پندارد. اين فرهنگ درکشورهای اروپايی جامعه‏های پُر ريخت و پاش پديد آورد و مصرف سرانه مردم را يکباره به ده ها برابر افزايش داد.2  از ديدگاه اين فرهنگ، انسانی که در دوران توليد انبوه می زيد، ديگر نگران مرگ ِ ناشی از کمبود خوراک و نوشاک و پوشاک نخواهد بود. پس، از اين چشم انداز، انسان در لبه پرتگاه نيستی نمی زيد و می‏تواند و بايد در زندگی شاد و آزاد باشد و در زيستبومی آباد زندگی کند. هنگامی که انسان از " غم ِ نان" می رهد، خود را از مرگ اندکی دورتر می پندارد و به انديشه ها و آرمان ها و آرزوهايی می پردازد که تا پيش از آن او را زمان و شرزه پرداختن بدان‏ها نبود. اين گونه است که هنر و ادبيات و فلسفه در روزگار آبسالی و رفاه بارورتر می‏شود.

 

....................................

1. فرهنگ تهيدستی(Culture of Poverty)  گفتمانی دامنه دار در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی ست.

 

2. Throw Away Society

 

***

 

رشک و بيداد

 نگرانی۱، پديده ای طبيعی و سودمند است. سودمند؟ بله، سودمند. برآيندی هشدار دهنده، تا انسان هرجا به مرگ نزديک می شود، چاره ای جويد و راه گريزی بيابد. قانون خيز و گريز و خيز و ستيز يادتان هست؟ گفتم که هرجا که انسان با مرگ رويارو می شود، طبيعت او را بی درنگ وادار به گزُيدن يکی از آن رفتارهای ژنتيک می کند؛ يا برمی خيزد و می گريزد و يا با خطر می ستيزد. نگرانی، کليد اين دو گزينه برآيشی ست.  نگرانی،  زنگ خطر ِ طبيعت است که به ما هشدار می دهد که چيزی در جايی از زندگی می لنگد وبدان که چاره ای بايدت انديشيد. چنين است که می گويم نگرانی سودمند است.  نشانه ای هشداردهنده از آنچه نبايد باشد و هست.

 هنگامی که نگرانی دنباله دار و بی درمان بماند، پس از چندی جای خود را به بازتاب برآيشی ژرف تری می دهد که به فارسی بايد آن را " آسيمه سری"۲، ناميد.  اين بلا زمانی سر آدم می آيد که نگرانی را پايدار و گريز ناپذير بپندارد. جهان ِ انسان ِ آسيمه سر، به شبی سرد و تلخ و بی سپيده می ماند. شبی که بيمار، از گفتن و نوشتن و شنودن درباره آن ناتوان است. آسيمه سر در اين دوره، حال و هوای هيچ کاری را ندارد و هماره کلافه و درهم  و تلخ و تند خو با خويش و جهان در ستيز است. گهگاه نيز برتافته و بی خويش و هراسناک، بخود می پيچد و از خود و ديگران می گريزد. آسيمه سری، دالان تاريک افسردگی ست.  آنان که تنها و بی کس گذارشان به اين وادی می افتد، کارشان به افسردگی و دلمردگی و واخورد گی و گاه خودکشی  نيز می کشد.

رفتار انسان ِآسيمه سربرای کسی که چيزی از اين چگونگی نمی داند، شگفت و بی خردانه  است. فارسی زبانان اين بيماران را " خُل و چل"، می خوانند. پيش تر می گفتند؛ "کسی که بالاخانه را اجاره داده است."  امروزی ها می گويند؛ "شوت"، قنديج"  و يا، "بی کلاج".  نامش را همه  به گونه ای  می دانند اما چرايی پيدايش آن را کمتر. هدف من هم در اينجا پرداختن به ريشه های آسيمه سری نيست. اين کار را می گذاريم برای زمانی ديگر. در اينجا می‏خواهم، سخنی از ابن سينا را با اين چگونگی پيوند دهم. وی گفته است که؛ دو چيزچراغ عقل خاموش کند؛ رشک و بيداد.  گمان نمی کنم که روانشناسی  ِ مدرن بتواند " چيز" ِ سومی به اين سخن بيافزايد.  گونه نخست ِ اين چگونگی را همگان ديده اند؛ سرگذشت عاشقی که برروی رقيب عشقثی ِ خود آتش می گشايد و يا برروی معشوقی که رقيب را براو رجحان داده است، اسيد می پاشد.  روزنامه‏ها هرروزه پُر از گزارش و داستان در اين باره است.

 

نمونه کردارهای ناشی از بيداد نيز در روزنامه ها زياد است اما کمتر کسی به ريشه های آن می پردازد.   نوجوان فلسطينی که خانه اش را برسر خانواده اش خراب کرده اند و او را يتيم و تنها در اردوگاه  پناهندگان رها کرده اند. تا اينجا همه چيز عادی ست! سرگذشت اين نوجوان وقتی خبرساز می شود که وی آسيمه سرو بيمار، به پيشنهاد گمراهانی که سوراخ دعا را گم کرده اند، کمربند انفجاری را به کمر خود می بندد و به ميان مردم  ِ بی گناه کوچه و خيابان می رود و اين گونه، به خيال خود، داد از بيدادگران می ستاند!

 

اين رويداد از چشم انداز کسی که از گوشه امن خانه خود، خبرها را از تلويزيون دنبال می کند، ريشه های ديگری می يابد

 ...................

1.                 Stress

2.                  Distress

***

شيرين و مجنون

 

چون ميُسر نيست برمن کام او

عشـق بـازی می کنم با نـام او

(نظامی)

---

 

ديد مجنون را يکی در لاله زار
توی کافی نت ِ بسی زار و نزار

گفت لابد در پی ليلی هنوز
نيستش با اين جهان میلی هنوز

 

غرق در بحر مجازی گشته است

اندگی سرگرم ِ بازی گشته است

 

يا پی وبلاگ ليلی می رود
سوی آن يار طفيلی می رود

مانده عاشق در گذار روزگار

آفرين، اين است عشق پايدار


گفت لابد توی گوگل کو به کو
می کند در سرچ انجين جستجو

تا ازاو عکسی، پيامی،چيزکی
يابد و در خود کند انگيزکی

چون ميسر نيست بر وی کام او

می زند سر گاه بردات کام او

رفت از او پرسد که ای وبگرد ِ زار
تو کجا و کافی نت در لاله زار!؟!؟

اين چنين زار و نزارکيستی
ماوس در کف، بيقرار کيستی


..............


با تعجب ديد، مجنون بی هراس

جای ليلی داشت با شيرين تماس

 

بی حيا و بی اصول و بی فروع

بجث شيرين کرده با شيرين شروع

 

رفته در رويای شيرين می چرد

عشوه هايش با دل و جان می خرد

 

گرم و نرم چت زدن با او شده

خود بسان شير و او آهو شده

 

با زبان چرب، نرمش می کند

نرم نرمک نرم و گرمش می کند

 

می پزد او را و می پردازدش

چون اورانيوم غنی می سازدش

 

شوخ و شنگ و عشوه گر با يگديکر

در خيال خويش روی هم دمر

 

گويد ای شيرين بدجنس ِ بلا

بازهم گفتی که؛ "نه"، ای ناقلا

 

باش تا دستم رسد بر دامنت

بعد می گويم چه خواهم از تنت

 

بعد از آن ای دلبر خوب و قشنگ

می برم روزی تو را با خود فرنگ

 

می شويم آنجا پناهنده، اگر

بختمان ياری کند در اين سفر

 

می رويم آنجا پناهنده شويم

کردگار عشق را بنده شويم

 

عشقبازی با تو خِيلی عالی است

زندگی بی عشق خرحمالی است

 

....................

 

مرد گفتا، کار دنيا چون شده!

يا که مجنون واقعاً مجنون شده!

 

لابد از ليلی کمی بد ديده است

اندکی او را مردد ديده است

 

قهرمان ملی فرهنگ ما

گشته اينک واقعاً همرنگ ما

 

دل به دريا می زند در لاله زار

وای برما وای بر اين روزگار

 

هرزه و وبگرد و آلاخون شده

چيزکی در رگ زده مجنون شده

 

همچو ما او نيز هم وا داده است

دين و ايمان جمله يکجا داده است

 

اين چنين در فکر دختر بازی است

لابد او هم مثل ما ناراضی است؟

 

درهوای لحظه های آنی است

البته او هم چو ما ايرانی است

 

اهل رنگ و اهل نيرنگ و رياست

اين همه تقصير موساد و سياست

 

***

 

فرهنگ ِمانا، زبان ِ مانا

 

زبان فارسی کارايی چندانی برای ترابری مفاهيم دانش‏های مدرن ندارد، اما زبان ورزيده ای برای پرگويی و لطيفه و لغز و بحرطويل است. ببينيد شاعر، "انار" را چگونه تعريف کرده است:

مهندس لعل ساز
لعل تراشيده باز
لعل ِ تراشيده را
ياقوت آجيده باز
ياقوت آجيده را
نرم بلوريده باز
نرم بلوريده را
پهلوی هم چيده باز
پهلوی هم چيده را
به حقه پيچيده باز
به حقه پيچيده را
بنام ناميده نار

تازه اين همه درباره يک ميوه ازهفتاد و پنج  ميوه‏ای‏ست که اين شاعر درباره آن‏ها نوشته است. اين هم نمونه ای از نثر تافته ِ درهم بافته فارسی از قاآنی که همه زورش را در اينجا زده است تا گوی بلاغت و فصاحت از پيشينيان و پسينيان برُبايد:


 " نه هر متکلمی فصيح است و نه هر معالجی مسيح. سحبان را به آقل چه نسبت و نادان را به عاقل. نه هر ستاره برجيس است و نه هر مظلومی جرجيس. هر شبانی کليم نيست و هر معماری ابراهيم. نه هر سياهی عنبر است و نه هرغلامی قنبر. نه هر تلخی عقار است و نه تيغی ذوالفقار. نه هر چه سرخ است لعل رُ مانّی‏ست ونه هر سفيد دُر عمانی."


انگار که قاآنی در اين نوشته نه با زبان کاری داشته است و نه با زمان. اين بازی‏های زبانی برای گذراندن شب‏های بلند زمستان پای کُرسی و يا در کنار منقل، شايد بسيار بجا و زمانمند بوده است. اما آنسان که پيش‏تر نوشتم، روزگار ِ ما، روزگار آگاهی زبانی‏ست و يکی از برآيندهای اين آگاهی زمانمند بودن ارائه مفاهيم است، يعنی که هر انديشه را چنان بايد در ظرف‏های زبانی که واژگان زبان هستند ريخت که در کوتاه‏ترين زمان ممکن حق مطلب ادا شود. يعنی که ذهن انسان امروزی، روده درازی و آذين بندی سخن را برنمی‏تابد. فرهنگ زبانی روزگار ما، فرهنگ تيترهای کوتاه و فشرده پسندی و خلاصه خواهی و سر خط خوانی‏ست. کتابخوان و روزنامه خوان امروزی نمی‏خواند بل، که تيترها و سرخط‏ها و جمله‏‎های کليدی ِ برنما شده را با چشم می‏بلعد و می‏گذرد. چنين است که امروزه هر زبان زنده دنيا، بسی بيش از گذشته، در رود زمان روان است و هم از اين رو، فشردگی و زبده گرايی، دو ويژگی زبان‏های کارآمد جهان مانند انگليسی و فرانسوی و آلمانی ست.

اگر امروز هدف ما ورزيدن زبان فارسی برای پيوستن به دنيای مدرن است، به گمان من اين زبان با واژه سازی و برگرداندن چند کتاب و جزوه از زبان بيگانه، کارآمد نخواهد شد.
- چرا؟
 - برای اين که زبان پويا، نماد فرهنگ پوياست.  جت بوئينگ 747 از اندکی بيش از يکصد و هفتاد  و چهارهزار قطعه ساخته شده است و هر قطعه نام ويژه خود را دارد. ساخته شدن اين ماشين، سبب افزوده شدن اندکی بيش از صد و هفتاد و چهار هزار واژه  نو به فهرست واژگان زبان انگليسی گرديده است. عطر سازان فرانسوی تاکنون نزديک به سی و سه هزار بوی خوش از ترکيب بوی گل‏ها و گياهان خوشبو در يکديگر برای ساختن عطرهای تازه پديد آورده‏اند و هر بو را نامی تازه داده‏اند. اين چگونگی سی و سه هزار واژه  تازه در زبان فرانسوی پديد آورده است که بسياری از آن‏ها را به زبان‏های ديگر نمی‏توان بازگرداند و به ناگزيز بايد با پيشوند "يک‏جور"، بکار برد، مانند؛ بوی يک جوربنفشه، يک‏جور بوی ياس ِ خيس و يا يک‏جوربوی عسل و غروب مديترانه! پس زبان نه بخودی خود بارور می‏شود و نه با خيالپردازی‏های روشنفکرانه و شاعرانه. تا هنگامی که جامعه راکد و ماناست، زبان مردم آن جامعه نيزراکد و مانا خواهد ماند.  

ديگر آن که برابر آوری و واژه سازی زمانی می تواند سودمند باشد که همزمان با مفاهيم مدرن برای روشنگری و آموزش آنها شکل گيرد.  گيرم که ما در برابر اصطلاح انگليسی " Bipolar Disorder" واژه " دو سر پريشی" را هم بسازيم. اما تا زمانی که معنای آن را ندانيم، اين برابر نهی و واژه سازی راهی بجايی نخواند برد. اما اگر همين کار بنا به نيازِ آموزگاری برای تدريس موضوع انجام شود، واژه نوساخته می‏تواند جامه فارسی مفهومی باشد که از زبانی بيگانه به زبان ما وارد می‏شود.

 

گرفتاری بسياری از واژه های نوساخته و برابرنهادهای فارسی اين است که اين واژه‏ها، بی پشتوانه به زبان ما وارد شده است و امروزه ابزار خودنمايی درس خوانده‏ها و مايه شگفتی عوام است. چنين است که هرگاه کسی از ترموديناميک اجتماعی، فرافکنی ِ آرمانهای منکوب شده، ضمير ناخودآگاه، شالوده شکنی، فنومن ساختارگرايی و....، می گويد، نه خود بدرستی می داند چه می گويد و نه شنونده چيزی از شنيدن آنها دستگيرش می شود. به گمان من اساسی ترين گرفتاری‏های زبانی ما در بنياد زبانی نيست بل، که ريشه در نابسامانی‏ها و ناهنجاری‏های اجتماعی و فرهنگی ما دارد. در زبان فارسی در چند سال گذشته گفتمان‏های شگفتی پديد آمده است که نمادهای اين نابسامانی ست. اين گفتمان‏ها که الفبای بخشی از فرهنگ روشنفکری ما را شکل داده است، بی بنياد، بی اساس، من – در- آوردی و خرد ستيزاست. نمونه؟ روشنفکردينی، فمينزم  اسلامی، نمايندگان لائيک، طلاب چپ گرا، مردم سالاری، تعديل گرايی و ... اين همه نشان از ناآگاهی ما از مفاهيم و گفتمان‏های مدرن دارد. ترجمه هر يک از اين گفتمان ها به زبان های اروپايی بسيار خنده آور می شود، اما درکشور ما هريک نشانه مشغله‏ای ذهنی آنهم در حد روشنفکری ست.

اين مفاهيم خطای ساختاری از ديدگاه دستور زبان ندارد ، اما با خِرَد انسانی جور در نمی آيد. يعنی که گرفتاری اساسی آنها خطای منطقی ست. روشنفکری، برآيندی از روزگار روشنگری است که هرگونه باور آزمون ناپذير را افسانه می داند و پديدارهای گيتی را دارای ذاتی مادی و تاريخمند و پرسش پذير و قانونمند می‏داند. از اين ديدگاه جهان پديده‏ای آنی و آسمانی و دست ساز و هدفمند نيست. اما ديدگاه دينی، ريشه در ابرابهام افسانه های خِرَد ستيز دارد. ديندار با وحی سروکار دارد و روشنفکر با خِرُد. خِرَد ورزی در دين، آغاز کفر است و دينمداری خردمند، درگذشتن از گستره دانش و اندرشدن به حوزه وحی. روشنفکراز ترديد در ذات پديدارها می‏آغازد و آن‏ها را به پرسش می‏گيرد و ديندار، از پايگاه يقين به هستی می‏نگرد. پس روشنفکر دينی نه ديندار خوبی می‏تواند باشد و نه روشنقکر.

زبان آينه تمام نمای فرهنگ است و بسياری از گرفتاری‏های زبان فارسی برای اين است که زبان ِ فارسی درگير فرهنگی سياست زده است که هماره در چند دهه گذشته در جستجوی پاسخ‏ها و راهکارهايی سياسی برای پرسش‏ها و گرفتاری‏های تاريخی و فرهنگی ِ ما بوده است.

***

 

آه ، شاعر
از باران مگو ،
بباران !

اين سروده يدالله رويايی را بهترين تعريف شعر هم می‏توان خواند.  باراندن، شعر است، يعنی که شعر بايد خودِ باران باشد. پس هرچه جزآن، يعنی عکس مار را کشيدن و بجای خودِ مار جا زدن. البته باراندن آسان نيست. اگر ‏بود، شعر نمی‏توانست باشد. شاعری بينش ويژه‏ای می‏خواهد که از ديدگاه زيست شناسيک، بينشی ناراست و ناسالم است. آن که شاعر است روانی ناميزان دارد. روانی پرّان، جنگلی، سرکش و نارام. چنين است که اين چگونگی مانند هر بيماری ديگری فرا‏‏گير نيست و خوشبختانه تنها انگشت شمار آدميان را بخود مبتلا می‏کند. خوشبختانه؟ 

بله، بیينش هنری، بينشی توانکاه، بل که جانکاه است. هنرمندان ِ ناب‏آور، پيشگامان وادی ديوانگی و ناخويشتنداری هستند. پيوند سرراست ِ ميان نوآوری و بيماری‏های توانکاه روانی سال‏هاست که آشکار گرديده است. اما برخی از مردم مردم کوچه وبازار، تنها نام آوری و ارجمندی هنرمندان بزرگ را می‏بينند و با سودای ناموری و بلند جايی پا به اين گستره می‏نهند. گستره هنر نيز چونان حوزه‏های ديگر انگل زده می‏شود.

اگر باراندن را بجای از باران گفتن تعريف هنر بدانيم، آنگاه می‏توان گفت که با آن که کشور ما سرزمين گل و بلبل نام گرفته است، اما اندک هنرمند ناب‏‏آور در خود پرورده است. ما شاعران خودانگيخته بسيار داريم، اما شعر خوب بسيار کم داريم. شاعر از آنرو زياد داريم که شعر در تاريخ ما هماره ارجمندتر از هنرهای ديگر بوده است و شاعران نام آورِ  تنها کسانی هستند که نامشان برای بيشتر مردم آشناست. اما شعر خوب، يعنی شعرِ حس‏-آميز و خيال‏پرور و پرَانی که بتواند از صافی ترجمه بگذرد و همچنان خيال انگيز باشد و با سنجه‏های ادبی امروز شعر بخواند، بسيار بسيار کم داريم، همانگونه که کارهای ديگر هنری.

فرهنگ ايرانی در شکل کنونی‏اش نوآوری را ميدان نمی‏دهد چه رسد به ناب‏آوری. آنان که کاری درخشان در اين گستره کرده‏اند، چاه‏های آرتزين در کوير بوده‏اند و جوشش درونی ِ مانش ناپذير داشته‏اند. در آينده به نمونه‏هايی از اين دست خواهيم پرداخت.  

 

***

 

دموکراسی

دموکراسی بدترين شيوه اداره جامعه انسانی‏ست. البته شيو‏‏ه‏های ديگر بسی بدترتراز آن است. پس اگرچه در ميان روش‏هايی که تا کنون برای گرداندن جامعه به ذهن انسان رسيده است، دموکراسی از همه بهتر و ارجمندتر است، اما اين چگونگی به معنای خوبی آن نيست. چرا؟

برای اين که انسان به گوهر،جانوری خودکامه و خويش‏خوشخواه است و خوش ندارد که کسی يا چيزی جلوگير او باشد و او را از آنچه می خواهد کند، بازدارد. اما دموکراسی خواهش‏ها و آرزوهای فرد را تا مرز حقوق ديگران ميدان می‏دهد و به کسی اجازه دست اندازی به گستره حقوقی ديگران نمی‏دهد. پذيرش اين چگونگی، يعنی قيد و بند‏های فراوانی که تنها فرد را در گستره خيال، آزاد می گذارد.

با اين همه، فرهنگ دموکراتيک، گستره آزادی‏های فردی را تا جايی که به آزادی ديگران زيانی نرساند، محترم می‏شمارد. شيوه‏های ديگر، همين يکی را نيز از فرد دريغ می‏کنند و در گستره خيال نيز، بايدها و نبايدهای بسياری دارد.

بدون دموکراسی، فرهنگ هيچ جامعه‏ای هرگز بسود همگان دگرگون نمی‏شود. در جامعه‏ای که دموکراسی وجود ندارد، تنها هراس و نگرانی و ناامنی، همگانی‏ست. اگر ملت را نماد همگانيت کشوری بپنداريم، می‏توان گفت که کشوری که دولت دموکراتيک ندارد، ملت هم نمی‏تواند داشته باشد، چه رسد به چيزی ملی. در چنان کشوری، فرد و يا گروه حاکم، برسرمايه‏های همگانی چنگ می‏اندازد، اما آن‏ها را "ملی" می خواند، بی که ملت دستی در آن داشته‏باشد. نمونه‏اش "شرکت ملی نفت ايران" بود که ملی بودنش به ملی بودن کفش در "شرکت کفش ملی" می‏مانست! شوربختانه ملت ايران تاکنون هرگز سمهی در تعريف مليت خود نداشته است. اين گونه است که سخن گفتن از چنين گفتمانی، بسيارانی را می‏آزارد.


***


بيدل


چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که برخاکم آيی و من مرده باشم
(بيدل)

سالهاست که دلم می خواهد چيزی درباره بيدل هندی بنويسم اما هربار که دست به قلم می برم، دست و دلم می‏لرزد. ما ايرانی‏ها زبان را حرام می کنيم. لااقل من اينجوری می انديشم. اقتصاد زبانی سرمان نمی شود. خودم را می گويم. هزار جمله می نويسيم، تا يک نکته را بگوييم. ما قدر زبان را نمی دانيم و هميشه به گفته ناصر خسرو،دُر دری را پايمال می کنيم.

اما درباره بيدل....نه، بهتر است بيشتر روش فکر کنم.

***

پرسش

 

نگاهت، تركمان ِ هرزگى‏ست
تالاب طرب سوز تباهى
آينه با نگاه تو خاموش مى شود

دشنام دُُرُشتى
از دهانى دريده
برنيشخندى از دريوزگى

چگونه مى شود
شهد خورشيد و شيره گـياه
زبونى را اُفتى از اين دست !؟
چگونه مى شود!؟

 

--

 

انگاره

 

روزگار کنونی مردم کشورهای پیرامونی مانند ایران به گونه ای‏ست که هر روز پیوند گذشته آنان با آینده گسسته‏تر می شود. اگر چنین باشد، بررسی گذشته آنگونه که بسیارانی می‏پندارند، راهگشای آینده نخواهد بود. پیوند گذشته و اکنون و آینده دیریست که در کشورهای پیرامونی ازهم واگسسته است و گذشته، در چند و چون امروز آنان نقش چندانی ندارد و بازتاب آن بر آینده روز بروز کمرنگ‏تر می شود.

 

***

 

کشف الاسرار

 

بتازگی دانشمندی اسلامی روشن کرده‏است که عشاق تاريخی ما مانند؛ شيرين و فرهاد، وامق و عذرا، ليلی و مجنون و صمد و ليلا، تنها عاشق پيشه و الکی خوش نبوده اند، بلکه از شخصيت‏های برجسته در دوران خود بوده‏اند و کلی آبرو برای ايراينان حفظ  می‏کرده‏اند. اين دانشمند فرزانه، دکتر حسن تاجبخش نام دارد که گويا دامپزشک است اما براساس نوشته‏هايش بايد او را؛ "علامه پزشک الاسلام" ناميد.  وی در مقاله ای در مجله "گزارش ميراث" ادعا کرده است که براستی هنر نزد ايرانيان است و بس. ايشان براساس متون کهن و منابع تاريخی‏ای که پژوهيده اند، ادعا کرده اند که مدرنيزم ريشه ای ايرانی دارد و خارجی‏ها اين موضوع را تاکنون از ما پنهان داشته بوده‏اند.

 

براساس پژوهش‏های این استاد درجه يک اسلامی، فرهاد، که در ادبيات فارسی به عاشق پيشگی شهرت دارد، در واقع مهندس بوده است و نخستين سيستم شيررسانی درون- شهری را پايه گذاری کرده است. براساس اين تحقيقات، مهندس فرهاد شيررسان، در اوقات فراغت به کوهکنی و عاشق‏بازی می‏پرداخته است اما کاراصلی‏اش مهندسی بوده است. نامبرده در يک گاردن پارتی که آن نيز اختراع ايرانيان است اما به اسم خارجی‏ها ثبت شده، با دکتر شيرين خوش آب و رنگ آشنا می شود و يک دل نه صد دل عاشق دکتر می شود و سر به صحرا می گذارد. مهندس شيررسان چند بار پيشنهاد صيغه شدن به دکترخوش آب و رنگ می دهد که با پاسخ منفی وی روبرو می‏شود. درپی اين ناکامی وی بار ديگر سربه صحرا می گذارد و به عنوان شهيد مفقود به قلب تاريخ می پيوندد.

براساس تحقيقات دکتر پزشک الاسلام همه نام آوران ادبيات کهن ما دارای مدارک دکترا از دانشگاه های مشهوری مانند دانشگاه گندی شاپورو دانشگاه آپادانا بوده اند. (البته خدا رحم کرد که اين بزرگان از دانشگاه آکسفورد دکترا نگرفته بودند وگرنه مجبور می بوديم که افشايشان کنيم.) حتی کريم شيراه ای هم که به گواهی تاريخ داخل آدم نبوده است، دارای مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه شيراز در رشته ارتباط شيره و مزه  پراکنی در روزگار باستان بوده است.

براساس تحقيقات اخير، دکتر ليلی مجنون خواه استاد روانپزشکی در دانشکاه مکران که امروزه به کرمان مشهور است، بوده است و در تراپی های هفتگی خود عاشق مريضی بنام غلامرضا چارده معصومی که با نام "مجنون" در کافه های لاله زار در آن دوره تخلص می کرده است، شده است وماجرای اين عشق آتشين را به روزنامه نگاری بنام نظامی فروخته است.

در اين راستا بايد از کسانی مانند؛ دکتر وامق عذرا خواه، مهندس ويس يک دل نه صد دل، دکتر حافظ رند نژاد (الکلی) و حجه الاسلام دکتر سعدی شيرازی نيز ياد کرد و از خداوند تبارک علّو درجات برای ارواح پرفتوح آنان و زيارت خانه خدا از رهبر معظم انقلاب برای وراث آنان آرزو کرد

 

***

شــــيوه طالــبانی

 

هر حکومت دينی ناگزير از گزينش شيوه طالبانی در رويارويی با مردم است. اين چگونگی از آنروست که هيچ دينی آيين کشور داری ندارد. در هيچ دينی نيز، گفتمانی‏هايی بنام "انسان"،  "آزادی"، "اخلاق" و "کشور"، به معنای مدرن آن‏ها يافت نمی‏شود. هر دينی تنها پيروان خود را انسان می‏شمارد و پيروی بی‏پرسش از فرمان‏های خود را اخلاق می‏خواند.  "کشور" در فرهنگ سياسی جهان مدرن بستر جغرافيايی "ملت" است. اما ملت در فرهنگ دينی معنای ديگری دارد. . برای نمونه، اسلام، تنها "ملت ابراهيم"  که پيروان دين‏های ابراهيمی هستند، را ارج می‏نهد و ملت‏های ديگر را به رسميت نمی‏شناسد و آنها را نجس و کافر و دوزخی می‏داند.  پس هر حکومتی که با نام اسلام  برپا شود، هر اندازه نيز که خوش چشم انداز باشد و گردانندگان آن نيکخواه مردم باشند، ناگزيراز کشيدن شدن به خونريزترين و ويرانگرترين حکومت‏های تاريخ است.

 

خمينی و دار و دسته‏اش، نه آنگونه که بسيارانی می‏پندارند، دست نشانده بيگانگان بودند و نه بدخواه مردم. آنها با اين باور که اسلام برای همه پرسش‏ها پاسخ دارد، پا به کارزار سياست نهادند، اما هنگامی که به پوچی باور خود پی بردند، مزه قدرت آنان را درگير و اسير خود کرده بود و دل بريدن از آن را به زيان "بيضه اسلام" می‏دانستند. داستان اين گونه بود که گروهی تهيدست، ساده انگار و ناآگاه،  که از روستاها و دوزخی‏ترين بخش‏های شهرهای بزرگ، تکبيرگويان آسيمه‏سر و پرخاشگر، خود را به کاخ‏های سعدآباد و نياوران رسانده بودند و در آنجاها جا خوش کرده بودند، دل بريدن از آن "مکان‏های شريف" را دور از انصاف می دانستند. پس فتوا دادند که "امروز حفظ نظام از اقامه نماز هم مهمتر است". يعنی که جای ما خوب است و ديگر کاری به اين که در اسلام سياست و حکومت و علم و اين‏ها هست يا نه نداريم.

 

اوباش حاکم برايران اين نکته را بدرستی دريافته‏اند و می‏دانند که تن در دادن به اندک‏ترين خواست‏های مردمی، آغاز ِ پايان حکومت اسلامی خواهد بود. در سی ساله گذشته هربار که اندک روزنی به سوی اميد و آرمان‏های انسانی باز شده است، واکنش اين حکومت، موج ويرانگری از خونريزی و لوَردن مردم بوده‏است. ناسازگاری دين و انسان، داستان تازه‏ای نيز نيست. اين داستان هيچ پيوندی نيز با دنيای مدرن ندارد. دين در سراسر تاريخ دراز دامن اجتماعی انسان، بزرگترين آفت ذهن و زمان او بوده است. همه دين‏ها با ادعای آورندگانشان، برای رستگاری انسان پديد می‏آيند و اگر به آن‏ها ميدان داده شود، اندک اندک انسان و انسانيت را به نابودی می کشند. مومنان راستين هماره شرمسار از ناتوانی در ريختن خون گناهکاران زنده‏اند.  خوشبختانه اکنون در کشور ما ژرفا و پهنای بلای بزرگ که بر سر ايران و ايرانيان آمده است، اندک اندک دارد برای همگان آشکار می‏شود. بدبختانه اين آشکاری، بهای بسيار گران و گزافی برای ايرانيان داشته است.

 

بله، هر حکومت اسلامی، با هر انگ و رنگ و چشم‏اندازی که باشد، اگر به خواسته‏های مردم تن در دهد، در اندک زمانی برچيده خواهد شد و اگر بخواهد بماند، ناگزير از خونريزی و ويرانگری و دهشت زايی هماره و همگانی‏ست. چنين است که می‏گويم که هر حکومت دينی ناگزير از گزينش شيوه طالبانی در رويارويی با مردم است.

***

آينـه‏ای ديگر

 

رفتارهای اينترنتی، حوزه تازه‏ای در رفتارشناسی‏ست که گستره‏ای کم و بيش جهانی دارد. اين حوزه اکنون در دست سرويس‏های ااينترنتی و ماشين‏های جستجو مانند گوگل و ياهوست. آمار اين شرکت‏ها خريداران زيادی دارد؛ از شرکت‏های چند مليتی گرفته تا نهادهای آکادميک مردم شناسی و سازمان‏های برنامه ريزی و جاسوسی دولت‏ها و حکومت‏ها. دستاوردها و پايانداد پژوهش‏های اينترنتی از آنرو ارزشمند است که بخش بزرگی از آن نشان دهنده کردارهای کاربران در خلوت خويش است و می‏تواند خريدار گزارش‏های اين پژوهش‎ها را به دلمشغولی‏های مردم و آن چه در ذهن آنان می‏گذرد، رهنمون شود. برای نمونه، اگر ما بدانيم که کاربران اينترنتی در ايران به چه سايت‏هايی سر می‏زنند، آنگاه می‏توانيم گمانه‏هايی درباره چگونگی ذهنيت آنان و نيازها و خواهش‏ها و آرزوهايشان داشته باشيم و نيز به دل مشغولی‏ها و سرگرمی‏ها و خواسته‏های آنان پی ببريم. دانستن همين اطلاعات برای رفتار شناسان و فروشندگان کالا و برنامه ريزان کشور و دوستان و دشمنان ايران و سياستمداران و جامعه شناسان و ديگرخواهندگان اين گونه داده‏ها، چيز کمی نيست.

 

آمارهای اينترنتی می‏تواند خبرساز باشد. برای نمونه اين که کاربران اينترنت در عربستان سعودی بيشترين مشتريان سايت‏های پرنوگرافی باشند و يا پرشمارترين واژه جستجو شده در فلان حوزه، درباب فلان بحث شيرين باشد و يا امريکايی‏ها بيشترين اطلاعات را درباره خودکشی خواسته باشند. اين آمار همچنين می‏تواند اسباب شرمساری برای حکومت‏ها باشد. اين که بيشترين سايت‏های هک شده دولت در فلان کشور باشد و يا شمار سايت‏های مخالف در کشوری بيش از شمار سايت‏های جانبدار حکومت باشد.

 

آمارهای اينترنتی در پيوند با مردم کشورهايی که حکومت‏های خودکامه و يا فرهنگ‏های سنتی و مذهبی دارد، ارزشمندتر است. در اين کشورها گسل ميان رفتارهای خصوصی و همگانی بسيار پرپهناست و پنداره همگانی در آن کشورها برآن است که بيشتر مردم تا "به خلوت می‏روند آن کار ديگر می‏کنند". روانشناسان اجتماعی،  بهداشت روانی مردم هر جامعه را با اندازه ژرفا و پهنای گسلی که ميان رفتارها و کردارهای خصوصی و عمومی مردم آن جامعه است، می سنجند. هرچه اين گسل ژرفتر و پهن‏تر باشد، فرهنگ جامعه بحرانی‏تر و زندگی در آن دشوارتر است. در چنان جاهايی، فرد با ماسک‏های گوناگون به گستره همگانی پا می‏نهد و هرگز يکدل و روراست نمی‏تواند باشد. زندگی در جامعه آنچنانی‏، هماره در چارچوب ِ رودرواسی و تعارف و آبروداری و چاپلوسی و مجيزگويی و تقيه و خرزرنگی و مرد رندی و مخ زنی و نيرنگ و ريا روان است. اين دوگانگی را در همه لايه اجتماعی نيز می‏توان ديد. حتی خانه‏ها نيز دو بخش اندرونی و بيرونی و يا اتاق نشمين و اتاق مهمان دارد. فرد نيز در اندرونی کسی و در بيرونی کسی ديگر می‏شود. يک جا آزمندی خودکامه و درنده خو و در جايی ديگر تاجری، استادی، عالمی و يا عنوان داری نرمخو و مهربان.

 

بررسی رفتارها و کردارهای اينترنتی، بررسی بخشی از حوزه رفتارهای خصوصی‏ست. اين حوزه، ما را بدون ماسک‏هايی که در بيرون بر رو می گذاريم، نشان می‏دهد. گاه برخی از کامنت‏های نوشته‏های فارسی آموزنده‏تر از خود نوشته است. اين کامنت‏ها، خودشيفتگی، ديگری ستيزی و تنگ نظری بسياری از ما ايرانيان را نشان می‏دهد. آينه‏ای که کاستی‏های ما را آن گونه که هست، آشکارا و آزارنده  وامی‏تاباند.

 

***

بچه مشـهد

 

در من امشب ترنم غزلی‏ست

دلم امشب ستاره باران است

 

واژه ها را خبر کنيد

تا که با کوزه‏های خالی خويش

بشتابند سوی من،

کامشب

در من است آنچه در دف باران

وآنچه در نای چشمه ساران است

(اسماعيل خويی)

 

با اين شعر زيبا بياد اسماعيل خويی می‏افتم. درباره اسماعيل و شعرش بسيار گفته‏اند و نوشته‏اند. اما شايد کمتر کسی بداند که او در طنز پردازی نيز کارها کرده است کارستان. امروز که داشتم خانه تکانی نابهنگام می‏کردم، ناگهان چشمم افتاد به دست نوشته شعری که اسماعيل، هزاران سال پيش آن را برروی کاغذ آورده است. اين شعر درباره ذهن پريشان و "پرت و پلا" گوی خمينی‏ست. پيش‏ از آن که چند بيتی از آن شعر را بخوانيد، بدنيست بدانيدکه برخی از طنز نوشته‏های اسماعيل خويی در گاهنامه آهنگر در تبعيد، که زنده ياد منوچهر محجوبی همه کاره‏اش بود، با نام "بچه مشهد" چاپ می‏شد.

 

دوش امام نکته بين تفسير کرد

معنی "مثــــقالة شـــراً يــــره"

نکته‏ها می‏گفت بس کمياب و ناب

درّها می‏سفت نغز و نادره

کرده بود از جنس جان بزمی بپا

چرخ هفتم گوشه‏ايش از گستره

از کلامش سفره دل پُر طعام

وز پيامش جان ما را شبچره

گفت؛ "هست اين نفس امّاره بسی

بدتر از اين زنگدای سامره

او نمی‏دانست در دين مبين

اقتصاد و اين چيزا مال خره

نان خالی را نمی‏خورد از طمع

تا بگيرد از خدا نان و کره

تازه وقتی هم خدا داد اين به او

او نشد باز از خدا متشکره.

گفت؛ يارب کاشکی می‏داشتم

برسر اين سفره يک ران بره

......

حق به خشم آمد که ارواح ننه‏ت

تو مگر از غربی ای مستکبره!؟

روز و شب گر روزه گيرد هر کسی

زود گردد کار دنيا يکسره

لکن، البته اميرالمومنين

گفته؛ "خيلی خاصيت داره تره"

هرکسی حلوا به گورستان برد

خسّرالدنيا شود و الاخره

احوط، البته ، همان که بانوان

يکوری افتند روی مقبره

خربزه يک ميوه مستکبری‏ست

لکن امريکا از آن هم بدتره

.......

با چنين منطق نمی‏دانم چرا

می‏کنند آقای ما را مسخره

***

 

جور ديگر بايد ديد.

 

ما درباره بحران‏های سياسی و فرهنگی و هنری می‏نويسيم و مردم ايران با بحران های روزمره ديگری درگيرند. گرانی، ناامنی، خفقان، بحران آلودگی آب و هوا، غم ِ نان و بيکاری، خودکُشی، فرارهای گوناگون، بی پولی، زلزله، هرج و مرج همگانی، اعتياد، ترافيک، بی اعتمادی، فروپاشی هنجارهای فرهنگی،  بی خانمانی، بی فردايی، بی برنامگی و ...... 

 

آخر زمانی که هوای شهر، روزی ده‏ها نفر را به کام مرگ می فرستد و تصادفات رانندگی صدها نفر را، از بحران هويت سخن گفتن، خروسيدن بی محل است. تا زمانی که آنچه گفتنی ست ناگفته بماند، نوشته های ما نيز ناخوانده خواهد ماند. چنين باد!

 

***

احمــد قابل

 

احمد قابل مرد قابلی می‏نمايد. او درد دين دارد و اين درد،  او را  به رويارويی و ستيز با دکانداران دين واداشته است. دينداری حق انسان است آنگونه که بی دينی. اما هنگامی که کسی يکی از اين دو را ويژگی بداند، دکانی باز می‏شود بنام "دين". همه کوشش‏های احمد قابل در چند سال گذشته، مبارزه با دکانداران دين بوده است.  تا بيزاری خود را از راهزنان سرمايه دينی مردم نشان دهد، احمد قابل با گفته‏ها و نوشته‏های خود گهگاه پنجه بر روی ديو کشيده است.  بازتاب ستيز رهروان حوزوی با آنان که دکان دين باز کرده‏اند، در کشوری چون ايران بسی بيش از بازده رويايی ديگران با اين دينی کاران می‏تواند باشد.

 

احمد قابل می‏توانست مانند بسياری از همگنان خود که به خفت در خويشتن بستری هستند، در ساحل عافيت، خاموش بزيد. دوره، دوره دوربرداری آخوندها و بهره وری آنان از خوان يغمايی بنام ايران است. اين چگونگی شايد هرگز ديگر در آينده فراهم نشود. با اين همه، کسانی چون منتظری و صانعی و کروبی و طاهری و قابل، با آگاهی از اين چگونگی، به مردم پيوسته‏اند و خواب و آسايش از همکاران دين فروش خود گرفته‏اند.

 

از اين ديدگاه، من احمد قابل را قابل می‏دانم، وگرنه با انديشه‏های مذهبی کسانی چنو هيچ کاری ندارم.    

 

***

 ديپلم امامت!

چندی پيش دولت سوئِس اعلام کرد که از اين پس ائمه جماعات مساجد سوئِس بايد دوره آموزش شهروندی اين کشور را بگذرانند.  کشورهای دِيگراروپايی نيز در چند ماه گذشته با وضع مقرراتی اِين چنينی برآن شده اند که شناخت بيشتری از مسلمانان مسجدی کشورهای خود بدست آورند و آنان را از نزديک بپايند. در برخی از اين کشورها, دولت شرايط بسيار دشواری برای  پيش نمازشدن و اقامه امامت  در نظر گرفته است . می‏گويند که درآلمان امام جماعت نخست بايد در آزمون زبان پيروز شود و سپس امتحان شهروندی بدهد. در انگليس هم گويا در آينده نزديک پيش نماز هر مسجد بايد دارای ديپلم امامت باشد. 

 

با اين حساب جهان اسلام در آينده ای نه چندان دور، دارای ائمه و مجتهدين رنگ و وارنگ فرنگی خواهد شد. تاکنون احاديث و روايات از زبان سيد طاووس و شهيد ثانی و مجلسی و مجتهد شبستری نقل می شد. از اين پس بايد منتظر کرامات و روايات سيد پاريسی و محبوس لندنی و آيت الله دانمارکی و مستر مجتهد منچستری هم باشيم.   نيز بايد ديد که اين احاديث و روايات درباره فوايد گياه خواری و ازدواج با همجنس و مسايل اين چنينی و آنچنانی چه خواهند گفت.

 

زمانی که تازه به اين شهر آمده بودم در معنای نامش مانده بودم و هرچه بيشتر می گشتم، کمتر می يافتم. گره کار در اين بود که من معنای نام بيشتر شهرها و آبادی ها را از روی نام  امام زاده های آنها در می يافتم؛ فی المثل می دانستم که قاسم آباد از برکت حضور امام زاده قاسم  آباد بود ويا شهرضا  به خاطر گل وجود مرقد حضرت شاه رضا. مشهد که ديگر تکليفش روشن است. اما اين  شهرِ به اين درنددشتی يک امام زاده بی غيرت هم نداشت . البته هنوزهم ندارد اما با وضعی که پيش آمده، اميد است که در آينده نزديک اين کمبود برطرف شود.

 

امروز می فهمم که اين شهر را  بنام همان لندهوری که برای نخستين بار در اين محل نمورِ جاخوش کرد و خشت بنای آن را نهادِ، نام گذاری کرده اند و امروز اين نام براثر مرور زمان "لندن" خوانده می شود.  

 

........................

 

بعضی شهرها نام‏های ساده و معنی داری دارد مانند سده که از سه تا ده به هم چسبيده ساخته‏شده است و يا مياندوآب که ميان دو رود پر آب نشسته است. البته آباده هم بد نيست گر چه هنوز معلوم نشده است که کجاش آباده؟ ولی بهرروی بهتر از شيراز است. آخه اينم شد اسم؟ نمی‏دانم چه شيرپاک خورده‏ای، نام يک شراب بدمزه استرالِيايی را روی شهر به آن خوبی گذاشته است؟

 

***

روزهاى خوش

 

روزيست خوش و هوا چه  زيبا شده است

خرّم همه دشت و كوه و صحرا شده است

گل مومنِِ با حجاب و بلبل ريشو

به به، همه جا بهشت زهرا شده است

 

                   ***

روزيست خوش و هوا تميز و غيره

زيبا شده هر درشت و ريز و غيره

اين روزِ تميز را بسر با يد برد

با خوردن و خوابيدن و چيز و غيره

 

                   ***

 

روزيست خوش و هوا كمى بارانیست

البته چه غم كه اين يكى هم فانیست

افسوس كه روز و روزگارِ من و تو

چون آخرتِ آلن دلون بحرانیست

 

                   ***

 

روزيست خوش و هوا نمادِ پاكى

در حمد و ثنا نشسته كرمِ خاكى

شمع و گل و پروانه همه خاموشند

بر گِردِ مزارِ بلبلِ سوزاكى

 

                   ***

 

روزيست خوش و هوا چه عنبرگون است

آهو بچه كرده، مادرش دلخون است

ياران به "جانى دالر" خبر بايد داد

بلبل گويا به گوره خر مظنون است

 

                   ***

 

روزيست خوش و غنچه بسى خندان است

آتشپرك و دلبر و شور افشان است

شك نيست بُوَد مفسد فى الارض، ولى

خوشبختانه بيرونِ از ايران است

 

 


سرمایه‏داری شرقی

شیوه ساخت و پرداخت و فروش دستاوردهای اقتصادی برخی از کشورهای آسیایی مانند چین، روسیه، هند، سنگاپور و کره جنوبی، پیرو فرهنگ اقتصادی و بازرگانی نوینی‏ست که با بررسی آن می‏توان گفت که درآن پاره از جهان پدیده تازه‏ای بنام "سرمایه‏داری شرقی" شکل گرفته است. این گونه‏ی تازه سرمایه داری تنها ویژه کشورهای آسیایی نیست و من تنها در برابر "سرمایه‏داری غربی" که خاستگاه آن اروپای غربی‏ست، آن را با این نام می خوانم. مرادم این است که با این برابر نهی، نشان دهم که گونه تازه‏ای از سرمایه داری دارد در جهان شکل می‏گیرد که سرمایه داری دولتی نیست و یژگی‏های سرمایه داری غربی را نیز ندارد. این گونه تازه سرمایه داری، می‏رود تا جهان را در چند دهه آینده، دستخوش بزرگترین دگرگونی‏های اجتماعی و فرهنگی سازد.

سرمایه‏داری غربی، در بسترفرهنگ دموکراسی لُیبرالی شکل گرفته است. از اینرو سرمایه داری غربی با دموکراسی و حقوق بشر سر ستیز ندارد. البته این سخن به معنای آن نیست که سرمایه‏داران غربی دل خوشی از دموکراسی و حقوق بشر دارند، بلکه می‏خواهم بگویم که ناگز از پذیرش این مفاهیم و بازتاب‏های آن‏ها هستند. این چگونگی سبب شده است که گروه‏های دور از دایره قدرت مانند؛ کارگران، زنان، کودکان، ناتوانان، مهاجران، پناهندگاه و کوچندگان، در کشورهایی که به شیوه دموکراسی غربی اداره می‏شوند، بتوانند از راه‏های قانونی، روزی و روزگار خود را اندکی بهبود بخشند. چنین است که در کشورهای دموکراتیک، کاربرد حق رای و راهبردهای قانونی، هماره اهرم‏هایی در دست بینوایان و ناداران است تا جلوی خودکامگی سرمایه‏داران تمام خواه گرفته شود. از اینرو، در میدان مبارزه با سرمایه داری غربی، هماره روزنه امیدی باز است.

سرمایه‏داری شرقی نه تنها با گفتمان‏هایی چون؛ دموکراسی و حقوق بشر بیگانه است، بلکه با آن‏ها سر ستیز دارد. این سرمایه داری هیچ گونه بار اخلاقی و اجتماعی نمی‏‏شناسد ودیو یک چشمی را می‏ماند که تنها هدفش چنگ‏اندازی بر بازارهای جهان در راستای سود بیشتر است. سرمایه داری شرقی نه در برابر انسان تعهدی دارد و نه در برابر زیستبوم او. این شیوه تولید در بیشتر کشورهایی که پدید آمده است، بنیادی نطامی - امنیتی دارد و اقتصاد را در دست اندک گروهی خودی ِ بی فرهنگ، بی آرمان و بی وجدان می‏خواهد. سرمایه‏داری شرقی، سرمایه‏داری دولتی به گونه‏ای که در در گذشته در اروپای شرقی وجود داشت، نیست، اما از بازوی نظامی حکومت بهره برداری ابزاری می‏کند. در هرجای جهان که تاکنون این شیوه اداره اقتصادی پدید آمده است، در اندک زمانی، سرمایه‏های ملی به شیوه شگفتی برباد رفته‏است و به فهرست دارایی خودی‏ها افزوده شده است. این چگونگی را کشورهای چین، روسیه، هندوستان، مصر و.... چرا راه دور برویم، در ایران خودمان نیز می‏توان دید.

بله، سرمایه داری شرقی زیر چتر امپریالیزم غرب نیست اما از دیدگاه تاریخی، فرهنگی بس وحشی‏تر، انسان ستیزتر و زیانمندتر از آن دارد. اقتصاد کشورهایی که با این شیوه اداره می‏شوند، هیچ روزنه امیدی برای آینده باز نمی‏گذارد زیرا که نه انسان در فرهنگ آن هیچ جایی دارد و نه هیچ راه چاره‏ای.   

***

گـرفتـــــاری فیـلســــوفان

فیلسوفان وتئوریسین‏های خیالباف همیشه چنین وانمود می‏کنند که زندگی واقعی یعنی همین خزعبلاتی‏ست که آنان می بافند و اگر کسی چیزی از آن اراجیف نداند، کلاهش در زندگی پس ِ معرکه است. خوشبختانه چنین نیست و برای زیستن تنها هوای سالم و اّب و اندی پروتین و ویتامین و نمکهای کانی کافی‏ست. پدر بزرگ ِ من صد و یک سال زندگی کرد، بی که " هِر"، را از "بِر|، تشخیص دهد. در ذهن او جهان سر و ته و آغاز و پایانی داشت. اودر گستره پندار خویش، "اهل کمالات"، بود و جهان را دارای جهات اربعه می‏دانست. جهان وی از شمال به مشهد ختم می‏شد و از جنوب به مکه "مکرمه". از غرب به کربلای "معلا" و از شرق به هندوچین.

فلسفیدن چیزی‏ست در گستره علافیدن که تا زمانی که سرگرمی فردی‏ست، کاری بس نیکوست، اما آنگاه که کار به نسخه پیچی برای فرهنگ و جامعه می‏کشد، کاری می‏شود نکوهش پذیر و بیهوده. گرفتاری فیلسوفان این است که آنان هماره در پی پاسخ دادن به پرسش‏هایی هستند که کسی از آنها نپرسیده است بل، که خود، آن پرسش ها را از سر بی کاری ( و گاه بی عاری)، در ذهن خود ساخته‏اند. چنین است که هیچ پیوند روان و سرراستی میان بسیاری از کارهای به اصطلاح "ژرف فلسفی" و زندگی روزمره مردم نمی‏توان یافت. البته امروزه بسیاری از نوشتارهای فیلسوفان و تئوریسین ها، بخشی از کار آکادمیک آن‏هاست و نه نیازی فرهنگی.

به گمان من زندگی بسیار ساده تر و جدی تر از آن است که با شوخی های پیچیده فلسفی تباه شود.

***
 شـعر

به‌ خواب‌ می‌ ماند
شگفت‌ و روشن‌ و شیرین‌
میان‌ِ هاله‌ای‌ از هیچ‌
به‌ آفتاب‌
به‌ آتش‌
به‌ آب‌ می‌ ماند
بهشت‌ِ گم شده‌ من‌
چراغ‌ِ روشنی‌ از هر چه‌ آرزوست‌ لبالب‌

حضورِ من‌ داغی‌ ست‌
که‌ در هوای‌ِ تو روییده‌ ست‌
فریادی‌ ست‌
میان‌ِ تشنگی‌ و تندر
میان‌ِ آب‌ و اقاقی‌

چه‌ روزگارِ بدی‌!
چه‌ راه‌های‌ درازی‌!
کسی‌ نمی‌ داند
چگونه‌ باید باشد
کسی‌ نمی‌ گوید
- چرا؟
چگونه‌ بگوید؟

درون‌ِ پرده‌ِ تنهایی‌
شکفته‌ روشن‌ و خاموش‌
و در خیال‌ِ من‌ از خوابهای‌ رویاها
جهان‌ِ زیبایی‌
از آفتاب‌
از آتش‌
از آب‌
می‌ بافد.

***

از این قلمرو ظلمت


می گوید هشدار که هرگونه ستیز با غرب و فرهنگ غربی آ ب به آسیاب ارتجاع ریختن است و همصدایی با آن‏هایی است که سال‏هاست دکانی بنام " مرگ برآمریکا" باز کرده اند و از برکت این شعار به چه و چه‏ها که نرسیده اند، یعنی که رسیده اند و آمریکا را نیز به چه‏ها که نرسانده اند. می گوید که یکی از کارهای این دکان، پدید آوردن ِ دشمنی افسانه ای برای امریکاست که پس از فروپاشی شوری، دربدر در پی ِ یافتن ِ جانشینی مناسب برای لولوی کمونیزم بود تا توجیهی برای هزینه‏های نظامی خود بیابد. این‏ها ما را و دین ایمانمان را به دشمنی که امریکا می خواست، بدل کردند. چنین است که امروز عرصه برهمه مسلمانان در همه جای جهان تنگ‏تر شده است. هشدار که ناخواسته همرای دشمنان خویش نباشی.

می گوید: بله، من هم می دانم که فرهیختگان و روشن رایان غربی نیز از آتشی که امریکا در جهان، بویژه در خاورمیانه برپا کرده است، دل پرخونی دارند و به جنگ با آن برخاسته اند. اما آنان از دیدگاهی به این کارزار می‏نگرند که ما را با آن کاری نمی‏تواند باشد. اینجا ایران است و من ِ ایرانی باید دریابم که کیستم و در آغاز هزاره سوم در این گوشه از جغرافیای جهان، جایم در کجای تاریخ است. چگونه بودن کاربسیار دشواری است. همیشه نیز چنین بوده است. اما انگار در روزگار ما دشوارترین کار شده است و سیاسی ترین پرسش زمانه ما نیز هم.

اینجا تهران است و من هنوز در آغاز تاریخم در این گوشه از جغرافیای جهان - سخنان چامسکی - با آنکه روزی شاگرد او بوده ام - گرهی از کار من باز نمی کند که هیچ، بر گیجی و ویجی و ناهنجاری‏های ذهنی ام نیز می افزاید. سخن کوتاه، کاری نکن که هم سیخ بسوزد و هم کباب! چامسکی ایرانی نیست و پس، آنچه که می‏گوید، زیبنده انساندوستی دریا دلی چنوست که جهان را تهی از دیوان و دیوانگانی که بربام جهان نشسته اند، می خواهد. سخنان او نه از جنس دکانداران "مرگ برآمریکا" که همتاقه پرخاش‏های برتراند راسل و سارتر است. اینان سخنانانشان همه انکار فریب و ریاست و با هیچ ترفندی نمی‏توان معنایی دیگر از آن‏ها مراد کرد. اما تو...!؟   هشدار که ایرانی باید با چشمداشت به رویدادهای سرزمین خود و معناهایی که از سخنانش می توان مراد کرد، سخن بگوید، یا نگوید.   

هشدار که شعار ِ "مرگ برامریکا" بسیارانی از هم میهنان و هم کیشان و همسایگان ما را – بی که باید - به کام مرگ نابهنگام و نیستی ِ بی هدفت فرستاده است و هم اکنون هماره ما را از پادافره ای که در راه است می‏هراساند.

در بیشتر کشورهای غربی، سه گروه از دولت‏های خود بیزارند؛ نخست نژاد پرستان ِ افراطی که جهان را از دریچه بسیار تنگ نژاد ستایی می نگرند. دیگر چپی‏های دو آتشه و ساده انگار، که بیرون از دایره قدرت، خواهان دگرگونی انقلابی جهانند و سوم روشنفکران پست مدرنی که با تردید به پروژه مدرنیت می نگرند و پدیدارهای آن را به پرسش می گیرند. بسیاری از روشنفکران کشورهای پیرامونی نیز با توجه به تاریخ مبارزات استثمارستیزی خود، فرهنگ غربی را عامل اساسی بحران‏های خود می دانند و امریکا را که اکنون سردمدار و پرچمدارِ فرهنگ جهانگشای غربی ست، بزرگترین دشمن خود می پندارند. یکی از گرفتاری‏های اساسی این روشنفکران این است که از ادبیات سه گروهی که از آنها سخن رفت، در راستای هدف‏های خود بهره می جویند و آن را گواهی بر نادرستی ارزش‏ها و بنیان‏های فرهنگ غربی می‏دانند و بدینوسیله ورشکستگی آن را اعلام می کنند. این چگونگی بر بحران ذهنی جوانان در آن کشورهای پیرامونی می افزاید و راهیابی آنان را هرروز دشوارتر می کند. برنمودن و پٌرنما کردن انتقادهای زیستبوم گرایان و پست مدرنیست‏ها و چپی‏ها و راستی‏های اروپایی درپسزمینه‏های بومی خود معنا دار و بجاست، اما ترجمه و ترابری آنها به فرهنگ ما کمکی به راهگشایی برای فردایی بهتر نخواهد کرد.

سیستم دفاعی هر فرهنگی می خواهد که دارندگان آن فرهنگ، خود را خوشبخت ترینان برروی زمین بپندارند. این سیستم که با آموزش و پرورش به درون ما راه می یابد، ناخودآگاه ما را کارگزار فرهنگمان می کند.تا هماره و در همه جا از آن فرهنگ و ارزش‏های آن جانبداری کنیم. چنین است که بسیاری از پروردگان همه فرهنگ‏ها، ریشه همه نیکی‏ها را در فرهنگ و سرزمین خود پی می جویند و هر آنچه در هرزمان شایشته و بایسته است را از آن پیشینیان خود می دانند. این چگونگی که در فرهنگ ما هنر را نزد ایرانیان می داند و بس، درفرهنگهای پیرامونی، با گره خود خرد بینی در برابر غربیان آمیخته است و روشنفکران بومی را به مبارزه با غرب فرامی‏خواند. چندی از منابع آماده ای که این روشنفکران برای گواهی بر ادعاهای خود دارند، ادبیات پست مدرن، نوشتارهای مارکسیست‏های معترض و فمینیست‏های اروپا و امریکاست. بسیاری از این منابع، سیستم دموکراتیک غربی را – گاه البته بدرستی - ناسالم و ناسازگار و ورشکسته و در حال فروپاشی می نمایانند. اگرچه این سخنان گاه به مذاق برخی مردم کشورهای پیرامونی خوش می آید و رسانه های دولتی برخی از این کشورها نیز شبانروز آن‏ها را نشخوار می کنند. اما مخاطبان واقعی آنها در غرب، دایره کوچکی از مردم اروپا و امریکاست.   

نگرش روشنفکری ما باید از دیدگاه سود و زیان همگانی و ارزش‏های فرهنگی‏مان شکل گیرد و در راستای این نگرش با چشمداشت به روندها و رویدادهای جهانی پرورده شود.   

................................................................................................
از این قلمرو ظلمت گذشتن آسان نیست
دلی به روشنی آفتاب می خواهد
(حافظ)

***

حرف حساب

تا زمانی که غربیها مدارک دکترای جعلی به وزرای ما می اندازند، حکومت ما هم حق دارد که دلار جعلی چاپ کند و به آنها بیندازد.

****

مدیریت بُحران!

دکتر احمدی نژاد در نشست رسانه‏ای خود در نیویورک، به شایعاتی که درباره او ساخته اند پاسخ داد. او در مورد حقوق بشر گفت؛ "اولاً آونایی که به من رای داده‏ند – اگر واقعاً رای داده باشند - اصلاً نمی دونند حقوق بشر چیه . این که از این. آونایی هم که به من رای ندادند راهم من اصلاً بشر نمی دونم. وی در مورد حقوق زنان گفت که من از همین جا باید به نقض حقوق زنان در امریکا و اروپا به به دولتهای آنها اعتراض کنم. شنیده ام که در آنجاها یک چادر فروشی وجود ندارد و زنان ناچارند حتی برای خرید روبنده و مقنعه نیز به کشورهای اسلامی سفر کنند. خوب، البته این مایه فخر ماست ، اما باید از حقوق این خانم‏های محترم دفاع کرد چرا که از نظر ما همه زنان باید آزاد باشند که در کشور مطبوع خود پارچه چادری بخرند و چارقد و مقنعه تهیه کنند.

وی در ادامه سخنان خود افزود که شنیده‏ام که در برخی از این کشورها بعضی از مردان، با آنکه زنانشان هم در خانه حاضرند، در آشپزخانه دست بکار پخت و پز می شوند. این کار به نظر ما توهین آشکاری به مقام زن است و اینها با این کارشان نه تنها زنان خودشان را کنف نمی کنند، بلکه مردانگی خودشان را زیر سئوال می برند. خب، اگر جهان بصورتی که مد نظر ماست مدیریت می‏شد، ما این‏ها را مدیریت بحران می‏کردیم و مردها به این روز نمی‏افتادند. به زبان علمی‏تر می شود گفت که این مردها کاملاً بی غیرت هستند و خودشان خبر ندارند و این از شاًن و کرامت آن‏ها بدور است.

دکتر احمدی نژاد در پاسخ خبرنگاری که از او درباره وجود لوکیمیا ( سرطان خون) در ایران گفت پرسید، گفت که کشور ما با همه کشورهای انقلابی روابط خوبی دارد و خب، معلوم است که قدم همه مردم این کشورها روی چشم ماست، از نامبیا گرفته تا بولیویا و لوکیمیا

تهــــاجم فرهنــــگی

 

روزگاری پسرك چوپانی که هر روز گوسفندان مردم را به چرا می بُرد، بربالای تپه ای در کنار روستا ایستاد و فریاد برآورد که: " گرگ، گرگ، گرگ آمد، گرگ آمد."

 

شوخی که از پایین تپه می گذشت، سربرداشت و گفت: " اینقدر داد نزن پسره بی سواد. این داستان رو همه تو کلاس دوم دبستان خوند‏ه‏ند. "

 

***

شــيرازه هموندی

فرهنگ هر سرزمين پذيره‏هايى دارد كه بيشتر مردم آن سرزمين خواهان آن‏ها هستند. اين پذيره‏ها نانوشته، اما در نهاد آموزش و پرورش هر ملت نهفته است. براى نمونه، در فرهنگ انگليسى‏ها، آزادی‏هاى فردى مانند آزادى در گزينش كار و دين و همسر، ارج نهادن به حريم خصوصى ديگران و برابرى همگان در برابر قانون از جمله اين پذيره‏هاست كه در قوانين مدنى اين كشور نيز واتاب يافته است. هر چه شمار اين پذيره‏ها در فرهنگى بيشتر باشد، منش شهروندى و هموندى ذهنى و انديشگى دارندگان آن فرهنگ پرنماتر است. در حقيقت مى‏توان كيستى هر ملت را با اشاره به پذيره‏هاى فرهنگى آن تعريف كرد. پس مى توانيم بگوييم كه انگليسى، يعنى كسى كه فرد را در گزينش كار و بار و يار و ديارِ خود، آزاد مى‏داند و برآن است كه كسى نبايد اين حق را از فرد بگيرد.

پذيره‏هاى همگانى پيوندى وارونه با بحران‏هاى فرهنگى دارد. هر چه بحران‏هاى فرهنگى و اجتماعى در جامعه اى بيشتر مى‏شود، پذيره‏هاى همگانى كمتر مى‏گردد. البته بايد ياد آور شد كه هيچ جامعه اى يكدست نيست و هرچه اقوام و فرهنگ هاى بيشترى در كشورى در كنار هم باشند، پذيره‏هاى همگانى كمترى در آن كشور مى‏توان يافت. اما بيش و كم اين پذيره‏ها در هر سرزمين، پيوند تنگ‏ترى با بحران‏هاى اجتماعى دارد تا با شمار قوم‏هايى كه در آن مى‏زيند. ايران نمونه خوبى از اين چگونگى‏ست. چند دهه پيش، به آسانى مى‏شد فهرستى از پذيزه هاى همگانى كه سيمان ِ شيرازه هموندى ايرانيان بود را تهيه كرد. برخى از اين پذيره‏ها اين‏ها بود: ايمان به آفريدگار و آفرينه  بودن جهان، ايمان به بازتاب كردارهاى انسان (سزا و جزا و اين كه هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت)، باور داشتن ِ سلسله مراتب در كارهاى اجتماعى و اقتصادى، ارجمندى و نيكداشت پدر و مادر و سالمندان و آب و خاك و ناموس و مهمان، گذرا بودن هستى و بيوفايى جهان، وجود جان و جن و فرشته و......1

امروز به دشوارى مى توان پديده اى و يا گفتمانى فرهنگى را در ايران يافت كه همگان پذيرا و خواهان آن باشند. البته پذيره‏هايى كه مردم در نخواستن آنها همراى و همگمانند بسيار است اما اين چگونگى بيشتر به از هم گسستگى جامعه كمك مى‏كند تا به استوارى و پايدارى آن. سخن در اينجا برسر چيزهايى‏ست كه مردم در راه دستيابى بدانها همدل و همراه مى‏شوند. چنين است كه مى‏توان گفت كه شيرازه هموندى در كشور ما از هم گسسيخته است و جامعه بحرانى ما آماده پذيرش پذيره هاى تازه اى ست كه شوربختانه مى تواند بيگانه و وارداتى باشد. مى گويم شوربختانه، نه برای آن که من با واردات فرهنگی مخالفم بل، که از آنرو که اگر امكان گزينش در واردات فرهنگى وجود نداشته باشد، هر انديشه و ايده تازه اى كه وارد مى شود، در راستاى سود نهاد وارد كننده است. تاريخ سده گذشته كشور ما و نيم نگاهى به شهرهاى ايران نشان مى دهد كه در صد سال گذشته چنين بوده است.

راستی تعريف "ايرانى" چيست و چه ويژگي هايى دارد؟ ايرانى بودن يعنى چه؟ از شناسنامه ايرانى كه بگذريم، چه انديشه، آرمان، گفتمان، ديدگاه، كردار و رفتار همگان پذيرى را مى‏توان يافت كه بتواند همه ايرانيان را به هم پيوند دهد؟
...................
1. در اينجا سخن برسر نيك و بد اين پذيره ها نيست.

***

 

روزگـــار ِ بی رويـــا

 

چنین می‏نماید که ساختار طبقاتی در اروپا در سده کنونی رو به دگرگونی دارد. آنچه پیداشت، گواه براین است که سرمایه داری در شکل کنونی‏اش، " طبقه متوسط" (Middle Class) را برنمی تابد و آن را – اگر روند کارسیاست و اقتصاد در جهان، بدین گونه که هست، بماند - بسوی نابودی خواهد راند. امروزه در کشورهای غربی، بیشترین بار فرهنگی، اجتماعی و مالیاتی بردوش این طبقه است. با این همه راه خدمات اجتماعی رایگان برای این رده اجتماعی بسته است. ازسویی نیز سیاست گذاری و برنامه ریزی‏های کلان با چشمداشت به رویدادها و روندهای اقتصادی جهان شکل می گیرد و برنامه ريزان آن مديران و سهام داران بزرگ شرکت‏های بزرگ چند ملیتی و چندین میلیارد دلاری هستند. یعنی دیگر سیاست گذاران و برنامه ریزان روزگار ما، ویژه کاران ِ آرمانشهری و بومی اندیش و یا جهان وطنی نیستند که هر یک با آرمان ساختن جهانی بهتر پا به این میدان گذاشته باشند بل، که سهام داران شرکت‏های بزرگ نفت و گاز و اسلحه سازی هستند که برای پی ریختن جهانی دیگر- و نه جهانی بهتر- می کوشند. جهانی که فرآوده های شرکت های آنان را همه- پسند و بی رقیب نماید و سود سرشار سرمایه هایشان را هماره سرشارتر کند. چنین است که دوران ما را دوران بی رویا باید خواند. مگر از پایان تاریخ نگفته اند؟ مگرامروزه هربار که کسی از آرمانی انسانی می گوید و یا می نویسد، نمی گویند که؛ بابا، تاریخ مصرف این حرفا دیگه گذشته" !؟

 

این که می‏گویم که طبقه متوسط رو به نابودی ست، نه یعنی این که گروهی مهندس توطئه‏گر اجتماعی در اتاقی دربسته نشسته‏اند و بنا را بر این کار گذاشته اند، نه. مراد این است که سرمایه داری در این "برهه از زمان"، در شکل و شیوه کنونی خود، نیازی به وجود این طبقه ندارد. البته این نکته را در حد گمانه زنی های روزمره می‏گویم. شاید درست نمی بینم، برای همین هم آن را با شما در میان می گذارم. هنگامی که به تاریخ پیدایش و رویش این طبقه می اندیشم، می بینم که این چگونگی نیاز زمان خود بوده‏است، اما اکنون دیگر نیازی به این رده اجتماعی نیست و بازتابهای وجود چنین طبقه ای برای سرمایه داری گران و زیانمند نیز می تواند باشد. چرایش را اگر تا اینجا مطلب را پی گرفته اید باید برایتان روشن باشد.

 

اگر چه طبقه متوسط سال‏ها پیش از انقلاب صنعتی اروپا در این قاره وجود داشت، اما آغاز تاریخ کارای این رده اجتماعی را باید از آغاز انقلاب صنعتی اروپا دانست. طبقه متوسط، طبقه مدرنی‏ست که از پایانه سده هیجدم میلادی به این سو، دست اندرکار جهانی نو بوده است. همه پدیدارها و اندیشه های جدّی جهان مدرن، ازانسانمداری و حقوق بشر گرفته تا مارکسیسم وشناسایی ژن و پیدایش انتی بیوتیک و سکولاريسم و اندیشه گوی گون بودن زمین و گسترا بودن جهان و سازمان ملل متحد و فمینیسم و ضمیر ناخودآگاه و لغو برده داری و حقوق کودکان و..... همه دستکار این طبقه بوده است. پس تاریخ طبقه متوسط با تاریخ مدرنیسم توامان است.

 

پایان این دوره تاریخی، آغازِ پایان ساختار طبقاتی درشکل کنونی آن خواهد بود. پیش از این دوران بیشتر کشورهای اروپای غربی دو طبقه‏ی دارا و ندار داشت. امروز نیز ساختار طبقاتی بسیاری از کشورها یی که کشورهای غربی ناگزیراز رقابت با آن‏هاست، ساختاری این گونه دارد. چنین است که می گویم انگار امروزسیستم سرمایه داری نیازمند به بازآرایی سازه‏های سازندگی به گونه ای‏ست که واتاب‏های دور آن، طبقه متوسط را از میان برخواهد داشت.

 

می پرسید؛ چرا؟

 

پیچیدن به این "چرا"، زمان درازی می خواهد که درتاب این یادداشت نمی گنجد و از سويی نيز پرداختن به همه رويه‏ها و سويه‏های آن در توان من نيست.

 

***

 

کمر درد؟

 

نخاع‌ انسان‌، سست‏‌ترين‌ و آسيب‌ پذيرترين‌ بخش‌ بدن‌ اوست‌ كه ‌زودتر از ديگر بخش‏ها پير و فرسوده‌ می‏شود.  نخاع‌، ريسمانی‌ ازعصب‌ است‌ كه‌ در پايان‌ هر روز بر اثر فرسايش‌، اندكي‌ كوتاه ‌تر می‏شود، اما خواب‌ شبانه‌ آن‌ را بازسازی‌ می‏‏كند و به‌ اندازه‌ پيشين‌ بازش می‏گرداند. بازسازی‌ اين‌ فرسايش‌، در زمان‌ پيری‌ كُندتر است‌. از اينرو، پيری ‌هميشه‌ با كوتاه‌تر شدن‌ قدِ انسان‌ همراه‌ است‌.

 

 سُستی‌ِ نخاع‌ انسان‌ از آنروست‌ كه‌ اين‌ ريسمان‌ برای‌ كاركردی‌ افقی‌ شكل‌ گرفته‏ است‌ و در گذرگاهی‌ از تاريخ‌ِ برآيشی‌ خود، ناگهان‌ ناگزيراز كاركردی‌ عمودی‌ گرديده‌ است‌.  از اينرو، انسان‌ بيش‌ از هر جانورديگري‌ در جهان‌ دچار كمر درد می‏‌شود زيرا كه‌ بارِتن‌ِ چارپايان‌ وپرندگان‌ بر روی‌ تيره‌ كمرِ آنان‌ به‌ گونه‌ افقی‌ تقسيم‌ می‌ شود، اما بارِ تن‌انسان‌، تنها به‌ يك‌ سوی‌ اين‌ تيره‌ آويزان‌ است‌ و بخش هايی‌ از آن‌ چون ‌پستان‏ها و شكم‌، به‌ ويژه‌ زير شكم‌ زنان‌ در دوران‌ بارداری‌، بيشترين‌ فشار را بر ستون‌ فقرات‌ وارد می‌ آورد. اين‌ فشارها مهره‌های‌ ستون ‌فقرات‌ را می‌ فرسايد و لايه‌های‌ ميان‌ِ آنها (ديسك‏ها) را زخم‌ می‌ كند ومی‌ تركاند. بيشتر كمردردها ناشی‌ از اين‌ چگونگی‏ست‌  و كمردرد رابهای‌ توانايی‌ راه‌ رفتن‌ بر روی‌ دو پا می‏ توان‌ دانست‌.

 

ترانه

 

بردوشى از سپيده بردوش
مى آيد از آب و خواب بيرون
با شادى و شور مى‏شكوفد
بر گستره‏اى زاوج و افسون

شاداب و شكوهمند و سرشار
در شعله خويش مى‏نشيند
در من هيجان ِ آن ِ رويش
شعر ِتر ِ خوش مى‏آفريند

هُرم خوش ِ نكهت حضورش
افسون ِ شب و شراب دارد
باران ِ نگاه گاهگاهش
گيرايى شعرِ ناب دارد

آميزه آب و آفتاب است
فواره سبزِ شادمانى
افروزه آفتاب ِ هستى
در هسته ِ بسته ِ جوانى

بربستر ِ آسمان ِ آبى
مى رويد و مى رود هماره
با آتش ِ دلكش ِ نگاهش
دل مى بردم هزار باره

مى‏رويد از آب و ابر و اندوه
آئينه آسمان ِ جان را
مى ريزد چون پگاهى از نور
در آينه جان ِ آسمان را

در من همه هم نگاهى ِ او
قوس و قزح است و روشنايى
حسى همسايه رسيدن
چيزى همگونه رهايى

غوغاى رسيدن است در من
اينك كه نشسته روبرويم
يك گام ِ دگر نمانده‏ام بيش
اينك من و آنك آرزويم

***

چه باید کرد؟

 

گوینده در آغاز ِ برنامه می گوید؛ " درود بر بینندگان و فارسی زبانان عزیز". هنوز این جمله را  به پایان نرسانده‏است که تلفن زنگ می‏زند و کسی می‏گوید؛ " آقا من از شما گله دارم. شما همیشه فراموش می‏کنید که ما آذری ها هم بیننده برنامه شما هستیم. شما همیشه برنامه خودتان را با دورد بر فارسی زبانان عزیز شروع می‏کنید.... پس ما چی؟ پس تکلیف ما آذری‏ها چی می‏شه که زبان مادریمان فارسی نیست؟"

 

گوینده با پوزش خواهی می‏گوید که؛ " درود بر همه هموطنان عزیز" باز هم تلفن به صد ا در می‏آید و صدایی از آنسوی خط پرخاشگرانه می‏گوید که؛ " پس ما کردها آدم نیستیم؟ ما حق نداریم که خودمان را کرد بدانیم و برای برپایی کردستانی آزاد و آباد دفاع کنیم؟ شما که اینقدر از حقوق بشر و این جور چیزها دفاع می‏کنید، بفرمایید که آیا ما می‏توانیم که بخواهیم ایرانی نباشیم و کرد بمانیم؟"

 

گوینده باز از اول شروع می کند و می گوید که؛ " درود برهمه اقوام ایرانی از کرد و لر و ترکمن و بلوچ و عرب و قشفایی و بختیاری و خلاصه همه عزیرانی که خودشا ن را ایرانی می‏دانند و نمی‏دانند.

 

باز تلفن زنگ می‏زند که؛ " آقای....چیز، یادتان باشد که ما افغانی ها هم در ایران زندگی می‏کنیم و برنامه شما را هم خیلی دوست داریم، ولی شما متاسفانه هیچ وقت یادی از ما نمی‏کنید و روی سخن تان با ایرانی‏هاست. البته ما به درایران بودن و ایرانی بودن افتخار می‏کنیم، اما خب، ایرانی‏ها به ما این اجازه را نمی‏دهند ما خودمان را ایرانی بنامیم."

 

گوینده تلویزیون با نگاهی سرشار از شگفتی و بی‏واژگی و درماندگی سرش را تکان می‏دهد که یعنی؛ چه باید گفت؟

 

 سرمایه های فرهنگی

 

مولوی در سال 1273 میلادی از دنیا رفت و با این حساب 737 سال است که سخن تازه ای نگفته است. او هرچه گفتنی داشته است، در دوران زندگی اش به زیبایی گفته است. گفته های مولوی که سروده های زیبای اوست، از جنسی نیست که بتوان امروزه از دل آنها نسخه های سیاسی و اجتماعی بیرون کشید و دستمایه ای راهبردی فراهم ساخت. پس اگر مراد ما از این " چه می‏گوید؟" سیاسی و اجتماعی‏ست، به گمان من نه تنها مولوی که هیچ یک از گرانان گذشته ما هیچ پیامی ورا- ادبی برای امروز و فردای ما ندارند. اگر رودکی و فارابی و ابن سینا و مولوی و حافظ و سعدی را سرمایه های فرهنگی می‏خوانیم، باید به یاد داشته باشیم که اینان سرمایه های فرهنگی موزه ای ما هستند، همانگونه که تخت جمشید و عالی قاپو و شاهنامه و موسیقی ایرانی.

 

در روزگار ما سرمایه هایی از این دست، کاربردی دیرین شناسی و جهانگردی دارد. این که برخی از نویسندگان ما برآنند که ما با دست یازی به آثار و افکار کسانی چون مولوی و حافظ و سعدی و ابن رشد و ملا صدرا می‏شود به ساختن امروز و آینده کشورپرداخت، خیالی خام بیش نیست. گیرها و گرفتاری‏های امروز ما از جنسی‏ست که پرداختن بدانها از چشم انداز پیشینیان راهی به جاِیی نمی‏برد. اگرچه ما باید امروز ارج گذارِ شعر مولوی و حافظ و سعدی باشیم اما هرگز نیز فراموش نباید کنیم که بسیاری از باورهای آنان از چشم انداز نگرش مدرن، هیچ پیام سیاسی‏ای برای زندگی امروز ندارد.

 

***

 

جهان و کار جهان

 

هراس انسان از ناپایداری زندگی و رویدادهای ناخوشایندی که می تواند سلامت، شادمانی و سامان انسان را از او بگیرد،در سراسر تاریخ با او بوده است. این هراس در روزگار كنونى در کشورهایی که حکومت‏های استبدادی دارد، بسی بیشتراز کشورهای دیگر است. در این کشورها اگرچه همه قوانین بنام مردم شکل می‏گیرد و رویه ای مردم پسند نیز دارد، اما همه در راستای سود و رفاه زورمندان حاکم است. شاید ویژگی اساسی قانون دیکتاتور، خمش پذیر بودن آن باشد. قوانین حکومت‏های دیکتاتوری، همه تفسیر پذیراست تا هرجا که قانونی بسود حکومت و یا سران آن نباشد، داوران با تفسیری تازه به پیچاندن آن بپردازند و آن را سربراه کنند. این چگونگی یکی از اساسی ترین نقش‏های قانون در جامعه را که همانا آفریدن امنیت ذهنی برای شهروندان است خنثی می کند. اگر شهروندان کشوری نتوانند در پناه قوانینی دادگستر و همگانی و آشکار، با هم به مراوده و بازرگانی و گرفت و داد و حتی ستیز بپردازند، هرگز برنامه ریزى در آن سرزمین ممكن نخواهد شد. جامعه بى برنامه، جامعه بى آینده است و بى‏آیندگى، بذرناامیدى و افسردگى و پوچ انگارى ست.

 

همه این ها را گفتم تا بگویم كه شاید پوچ انگارى جهان كه - درواكنش به رویدادهاى تاریخى - در فرهنگ ما ریشه بسیار ستبرى دوانیده است، زمینه ساز بسیارى از گرفتاری‏هاى ایستارى، رفتارى و كردارى همگانى ماست. البته پنداره پوچى جهان و بیهودگى هستى، پذیره اى كهن در تاریخ فرهنگ‏هاى انسانى‏ست، اما شاید این گفتمان در كمتر فرهنگى آنچنان كه شاعران و ادیبان ما آن را خوش داشته‏اند، در خاطره همگانى جا بازكرده باشد. حافظ مى گوید : "جهان وكار جهان جمله هیچ در هیچ است" و خیام كه البته شهرتش را از پرداختن به پوچى دنیا گرفته است، می گوید:

 

اى بى خبران شكل مجسم، هیچ ست

وین طارم نه سپهر ِ ارقم هیچ ست

خوش باش كه در نشیمن كون و فساد

وابسته یكدمیم و آنهم هیچ ست

 

**

 

دنیا دیدى و هرچه دیدى هیچ ست

وان نیز كه گفتى و شنیدى هیچ ست

سرتاسر آفاق دویدى هیچ ست

وان نیز كه درخانه خریدى هیچ ست

 

**

 

برلوح، نشان بودنیها بوده ست

پیوسته قلم زنیك و بد فرسوده ست

در روز ازل هر آنچه بایست بداد

غم خوردن و كوشیدن ما بیهوده ست

 

این چشم انداز، ذهنیتى را شكل مى دهد كه با نیازهاى فرهنگى دنیاى امروز همخوان نیست. بنیاد جهان مدرن بر پژوهش و پالایش ذات پدیدارهاى جهان استوار است تا آن‏ها را آرام و رام، دست آویز انسان گرداند. این ایستار با دیدگاه صوفیانه وعارفانه اى كه جهان و كار آن را جمله هیچ در هیچ مى‏انگارد، رویارو و در ستیز قرار مى گیرد. به گمان من، پوچ انگارى جهان و كارِ آن یكى از پذیره هاى ناخودآگاه فرهنگى ماست. بیش از هزار سال است كه به ما گفته اند كه دنیاى فانى هیچ ارزشى ندارد و پا بر هر خار و خاك و خاشاكى كه مى نهى، روزگارى گونه یارى و یا زلف نگارى بوده ست. پس بیهوده دل به این جهان نبندید و درگیر آن نشوید. بیش از هزار سال است كه ما پذیرفته ایم كه این جهان مزرعه آخرت است و زندگى آمادگاه مرگ. پس جاى شگفتى نیست اگر ذهن ما درگیر ذات پدیدارهاى جهان نمى شود و دلمان را پهنا و ژرفای هستی نمی برد و فرهنگ اندیشیدن و پژو هش و پالایش در میان ما شكل نمى گیرد.

 

 

***

 

درد، آژیر ِ تن

 

 درد، آژیر تن جانوران است؛ مكانیزم‌ِ هشدار دهنده‌ای كه‌ انسان‌ را از خرابی‌ و ناكارگی ‌عضوهای‌ بدن‌ آگاه‌ می‌‏سازد.  نقش‌ زیستیاری‌ این‌ مكانیزم‌، گذشته‌ ازهشدار دادن‌، ناگزیر كردن‌ِ انسان‌ از چاره‌ اندیشی‌‏است‌.  هنگامی  كه ‌خاری‌ در پوست‌ِ انسان‌ فرو می‏‏رود، سوزش‌ِ ناشی‌ از آن‌، انسان‌ راناگزیر از بیرون‌ كشیدن‌ِ آن‌ خار می‏‏كند.  درد، همچنین‌ از به‌ كارگیری‌ِعضو دردناك‌ جلوگیری‌ می‏كند.  كسی‌ با دندانی‌ كه‌ درد می‌ كند چیزی ‌نمی‏جَوَد، زیرا كاربردِ آن‌ دندان‌ نه‌ تنها بهبودِ آن‌ را به‌ خطر می‌ اندازد، بلكه‌ اگر درد، ناشی‌ از عفونت‌ِ دندان‌ باشد، میكروب‌ِ آن‌ عفونت‌ را دربدن‌ پخش‌ می‏كند. 

 

درد، یكی‌ از كردارهای‌ پایدارِ برآیشی‌است‌ كه‌انسان‌ را از خستگی، ناکارگی، بيماری‌ و فرسودگی‌ِ تن‌، آگاه‌ می‌ كند. آنان‌ كه‌ از این‌ توانایی‌ بی‌بهره‌اند و هیچ‌ گونه‌ حس‌ درد ندارند، هرگز از بیماری‏های‌ خود نيز آگاه ‌نمی‏شوند و حتی‌ ناتوان‌ از حس‌ِ دردِ خستگی‌ دست‌ و پا و دیگرعضوهای‌ تن خویش‏اند.  چنان کسانی‌ اگرچه‌ در نخستین‌ برخورد خوشبخت‌ می‌نمایند، اما هرگز بیشتر از 30 سال‌ نمی‏زیند زیرا بی‌ دردی‌ِ آنان‌ در هنگام‌ آسایش‌ نیز مایه‌ گرفتاری‌ آنان‌ می‌‏شود و چون‌ در هنگام ‌ِخواب‌ جابجا نمی‏ شوند، دست‌ و پایی‌ كه‌ بر روی‌ آن‌ می‌ خوابند، اندک اندک فلج‌ می‌‏شود.

 

 

اما چرا دردمندان گاه گريه می‏کنند؟ در زمانی ديگر به اين چرايی خواهم پرداخت. البته شايد شما پاسخ را بدايند و نيازی به پرداختن بدان نباشد. هست؟

 

 

***

 

 حکایت همچـنان باقی

 

از دیدگاهی کلان- نگر می توان گفت که تاریخ سده گذشته ایران، داستان ستیز ِ هماره ارباب و رعیت بوده است. در آغاز این سده، حکومت قاجار که نماد ِ قدرت ارباب ایرانی بود، درگیر کشمکش‏های پیش بینی نشده‏ای شد که ریشه در رویارویی ایرانیان با فرهنگ غریی داشت. در این کشمکش‏ها، حکومت ِ اربابی و رعيتی، با خواسته‏هاِیی سروکار داشت که از دیدگاه حکومت کفرآمیز و بنیاد کن پنداشته می شد؛ آزادی و برابری و قانون مداری و هرآنچه در پی نسیم تازه اندیشه روشنگری دراروپا شکل گرفته بود. بیهوده نبود که در اواخر دوران قاجار، برخی فرهنگ غربی را نماد راستین ِ "خر ِ دجًال" می‏خواندند و برآن بودند که ایرانیان باید با برافراشتن پرچم مشروعیت، در برابر همه خواسته های شیطانی مشروطه خواهان بایستند.

 

ستیز میان ارباب و رعیت در دوران پهلوی نيز با نام جنگ کهنه و نو همچنان پی گیری شد. در این دوران که اربابان جامه دیگر کرده بودند و از "ترقی" و "نوسازی" و "پیشرفت" و "ایران نوین" سخن می گفتند، برآن بودند تا رعیت را در راستای استوارسازی جایگاه اجتماعی خود بروانند. رعیت نیز با اشاره به گفتمان هایی چون "بدعت در دین خدا"، و " استعمار" و "وابستگی" و برچسب هایی از این دست، در پی دست یابی به خواسته های فزاینده خود بود. با آن همه، ارباب همچنان فئودالی زمین دار و زمین خوار بود و با آن که کت و شلواری و امروزی نما شده بود، اما کوچک ترین آشنایی با آداب و اخلاق سرمایه داری و پیش نیازهای آن نداشت.

 

روند این جنگ تاریخی در انقلاب گذشته رعیت را به حکومت رساند و اکنون فرزندان روستازاده کشاورزان دیروزی خارهایی آزارنده در چشم اربابان و ارباب زدادگان دیروزی شده‏اند. البته این رویداد را نمی توان پایان تاریخ خواند و حکایت همچنان باقی خواهد ماند.

 

این همه را نوشتم تا برسم به نکته اساسی این یادداشت و آن این که به گمان من بیشتر کشمکش های سیاسی ما در سده گذشته، ريشه در فرهنگ فئودالی داشته است و ناشی از ستیز میان ارباب و رعیت در پرتو رویدادهای جهانی بوده است و کمتر پیوندی با بنا نهادن نهادهای سیاسی و اجتماعی مدرن داشته است. هنوز اساسی ترین نیاز سرزمین ما همانی ست که در دوران ناصرالدین شاه قاجار بوده است و آن همانا " حکومت قانون" است که همچنان آرمانی دوردست می نمايد.

 

***

 

با حافـظ

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

(حافظ)

............

 

معاشری گره از زلف یار باز نمود

و ساز دیگری از آ ن به بعد ساز نمود

 

هر آنچه را که به ما گفته بود، زد زیرش

هرآن که را که نبودی خودی  دراز نمود

 

هرآنکه گفت و نوشت از هرآنچه زشت و پلشت

روانه اش بسوی جاده هراز نمود

 

اگر بمرد، که عالی، وگرنه تا لب گور

از او مراقبه با کابلی سه فاز نمود

 

ولی هرآن که بدو سر سپرد و بیعت کرد

به حج روانه  ورا عازم حجاز نمود

 

و هرچه قاری وآخوند بود در گیتی

زدوره گردی بیهوده  بی نیاز نمود

 

به انقلاب و به رویای ملتی شاشید

وان یکاد بخوانید و برفراز نمود

 

چون کینک کونگ به قهقاه خنده ای سرداد

ونیش تا  به  بناگوش خویش باز نمود

 

هرآنچه را که نمی بایدش نماید،  کرد

ولیک زآنچه که می باست، احتزاز نمود

 

 بنام مردمی و عدل و آرمانخواهی

دریغ، رونق بازار حرص و آز نمود

 

خرافه بود و خریت هر آنچه در سر داشت

دروغ بود هر آن کو برآن نماز نمود

 

معاشران ز سر یار دست بردارید

معاشری گره از زلف یار باز نمود

 

***

 

 از اينجا و آنجا

نآنآن

 

چنين می نمايد که مردم ايران از اين که ايرانيان برونمرزی بتوانند نقش سازنده‏ای در ريشه کن کردن حکومت آخوندی داشته باشند، دل بريده‏اند. البته اين پنداره درست است زيرا که رويدادهای چند دهه گذشته نشان داده است که هرگاه که موج تازه‏ای از خيزش مردمی در گوشه‏ای از ايران جان می‏گيرد، بسياری از سياست بازان خارج نشين، نيز به اميد موج سواری بسوی آن جنبش خيز برمی‏دارند و چنان گرد و خاکی بپا می‏کنند که بايد در ايران باشی تا بتوانی همه چشم‏انداز را در ديدرس داشته باشی. بيرون از ايران که باشی، خواه ناخواه در کوران اين گرد و غبار در گير می‏شوی و به ژرفای فاجعه پی نمی‏بری.

 

اينجا که باشی، شايد خودت نيز در چنبر خيالات ِ اين سياست بازان گرفتار باشی و ندانی که هستی. اما آنجا که باشی با ديدن و يا شنيدن سخنان دانشمندانه استاد دکتر فلانی از رسانه‏های برونمرزی، بسيار آسان از هرکسی می‏توانی بپرسی که آخر اين استاد که چل پنجاه سال است که از ايران رفته است، چگونه اين چنين بی‏درنگ و بی تخفيف از چگونگی زندگی در ايران می‏گويد و برای ما نسخه آنلاين و يا تلويزيونی می‏پيچد؟ 

 

اينجا که باشی، می‏پنداری که با انگ ِ  "ديکتاتور"،  "زن ستيز" و "آخوندِ خر" و چند شعار دهان پرکن درباره دموکراسی و حقوق بشر و سکولاريسم می توان اين رژيم را کله پا کرد. آنجا که باشی می بينی که بسياری از مردم را مکانيزم روزمرگی چنان کلافه کرده است که هيچ پيوندی ميان تجربه‏های روزمره زندگی خود و سخنان استاد دکتر مريخی نمی‏بينند.

 

تنهايی و بيکاری برخی از هم ميهنان ما در اروپا و امريکا، آنها را به کوک کردن مضمون‏های سياسی واداشته است و گرفتاری‏های فردی آنان را به گستره همگانی کشيده است. اين چگونگی شکل گيری گروه‏های دروغين بسياری را سبب شده‏است و نيزکوشش‏های ايرانيان برونمرزی از نگاه هم وطنان ما در ايران، هر روز بی‏بهاتر می‏کند. در آينده به بررسی بيشتر اين گرفتاری خواهم پرداخت.

 

***

 

رنگ‏ها و فرهنگ‏ها

فرهنگ, بازتاب رویارویی زیندگان و جهان است. هر جا که جانوری زندگی می کند، شیوه سازگاری آن جانوربا زیستگاهش زمینه ساز فرهنگ آن زینده می‏شود. پیش‏تر گمان براین بود که فرهنگمندی ویژه انسان است اما در روزگار ما، پژوهش‏های زیست شناسیک نشان داده‏است که بسیاری از جانوران، فرهنگ نژادی و یا زیستگاهی خود را دارند که از راه آموزش به آیندگان سپرده می‏شود. نمونه این چگونگی، لهجه برخی از پرندگان است که در هر سرزمینی ویژگی خود را دارد. آواز شناسان با پژوهیدن این گستره دریافته اند که لهجه کبوتر چینی را جوجه‏های کبوتران آمریکای جنوبی در نمی یابند. نمونه دیگری از داده های فرهنگی جانوران، گوناگونی شیوه کاربرد ابزار درمیان میمون‏ها برای دستیابی به تخم پرندگان، مغز استخوان و کندوهای عسل است. میمون شناسان این گوناگونی را نشانه فرهنگمندی این جانوران می دانند.

شاید آنچه فرهنگ انسانی را از فرهنگ‏های دیگر جدا می‏کند، توانایی انسان در نگارش و نگهداری راه‏ها و روش‏های فرهنگی و واسپاری روشمند آنها به آیندگان باشد. تنها انسان است که می‏تواند فرهنگی مکتوب و مدوَن داشته باشد. فرهنگ‏های جانواران دیگر، همه شفاهی و ناپایدار است و با دیدن و شنیدن و آموزدن از نسلی به نسل دیگر سپرده می‏شود. اما انسان در سایه توان و تکنولوژی خود ، نه تنها می‏تواند آموزه ها و اندوزه های خود را به آیندگان بسپارد که از روی و موی و صدای خود و دیگران نیز گرته برمی دارد و آن را به یادگار می گذارد.

هرفرهنگ شیوه نامه زیستن در سرزمین ویژه ای‏ست که راه‏های سازگاری با طبیعت ِ آن سرزمین را به زیندگان آن دیار می‏آموزد تا ماندگاری بیشتر نسل آنان را سبب شود(۱). از اینرو هرفرهنگ پیوندی ناگسستنی و آزمون پذیر با زادگاه خود دارد و دگرگونی‏های فرهنگی را می‏توان ناشی از ناهمگونی‏های زیستبومی دانست. برای نمونه، فرهنگ سرزمین‏های سرد سیر، گرما و راه‏های نگهداری آن را ارج می نهد وآتش را داده ای نیکو و آسمانی می‏پندارد. ادبیات چنین فرهنگی، دریایی از مثَل و متل وشعر و شعار و اندرز درباره ارجمندی گرما دارد وارزش و زیبایی را پرتو نقشی که آتش در سازگارتر کردن زندگی مردم آن سرزمین دارد، تعریف می کند. چنین است که رنگ‏های دلنشین و زیبا در سرزمینهای سرد، رنگ‏هایی است که نماد و نشانه ِ آتش و آفتاب است مانند سرخ، نارنجی، قهوه ای ، زرد و همه رنگ‏های همگروه سرخ. در این فرهنگ‏ها، نام رنگ‏های آتشين نیز یادآور آتش و آفتاب است و از آن برگرفته می شود. برای مثال، سرخ می شود آتشی و نارنجی، شعله ای و.....

نیز رنگ‏های گرماگیر مانند سیاه و سرمه ای که در سرزمین‏های سرد، دلخواه تر و مردم پسند تر از رنگ‏هایی‏ست که نور را وامی تاباند و یا از خود گذر می دهد. در این سرزمین‏ها پوشاک بسیاری از مردم از میان رنگ‏های تیره برگزیده می شود. واروی این چگونگی را در پوشاک مردم عربستان می توان دید که بیشتر از رنگ‏های روشن، بویژه سفید است. رنگ سفید کمتز از هررنگ دیگری انرژی تابشی آفتاب را نگه می دارد و در سرزمین‏های سوزان عربستان بهترین رنگ برای پوشاک است. ارزش این رنگ تا بدانجاست که در فرهنگ بیابان نشینان، سفیدی نماد پاکی و نیکبختی ست و سیاهی نشانه بدی و پلشتی. این ارزشداوری را در گویه‏هایی چون؛ سفید بختی، دلسیاهی، روسیاهی و ...می توان شنيد. نیز سپید پوشی در هنگام شادی و سیاه پوشی در زمان عزاداری. این گزینش در فرهنگ‏های رویاروی فرهنگ گرمسیری مانند فرهنگ چینی که در هنگام عزاداری سفید می پوشند، برعکس است.

سرد سیریان گرما را نشانه سلامت و سازگاری می‏پندارند و پسوند "گرمی" را در زبان نمادِ نیکی و سلامت می‏دانند. واژه هایی چون؛ دلگرمی، خونگرمی، سرگرمی، پشت گرمی، نمونه‏های فارسی این چگونگی است. رنگهای برتر هر فرهنگ را می توان در ادبیات عامیانه آن یافت یافت؛ اینهم نمونه اش؛ "گل سرخ و سفیدم کی می آیی؟"  نیز هرچه آتشین، دلربا و زیبا پنداشته می شود، مانند؛ آتشین، آتشناک و آتشپاره.

در فرهنگهای کویری که آتش نماد دوزخ است، زنگهای برتر آن‏هایی‏ست که یادآور خنکی آب و آبناکی ِ خاک و هواست، مانند، آبی، سبز و رنگهای همریشه آنها. چنین است که در این فرهنگ‏ها آبی، رنگ عشق است و سبز رنگ برتری. شیعیان رنگ سبز را نشان سادات می دانند و مغول ها آنرا رنگ خدا.

روانشناسی رنگ، پیوند ژرفی با نقش زیستیاری رنگ‏ها دارد. رنگی دیدن جهان تنها ویژه انسان و چند جانور دیگر است و بیشتر جانوران جهان را با دو رنگ سیاه و سفید می بینند. اگرچه رنگین دیدن جهان بسی خوشایندتر از سیاه و سفید دیدن آن است، اما این توانایی برای خوشداشت انسان پدید نیامده است. از دیدگاه برآیشی، رنگ‏ها نمادها و نشانه‏های آب و هوای نیکو و خورا ک و نوشاک پاکیزه‏است. انسان دشت‏ها و دامنه‏های سرسبز و آبسال را از آنرو خوش می دارد که هماره در درازنای تاریخ برآیشی خود در این گونه زمین‏ها خوراک و نوشاک بیشتری یافته است و می تواند به کشت وکار و دامداری بپردازد.

رنگ سبزی‏ها و میوه‏های خوردنی نیز نشانه رسیدگی و آمادگی آن‏ها برای خوردن است. توانایی رنگی دیدن، ابزار بسیار ساده ای در اختیار انسان گذاشته است که وی با آن می‏تواند بی که به میوه دست بزند، خوردنی بودن آنرا از روی رنگ آن بررسد. این توانایی کوچکی نیست که بتوان با دیدن رنگیزه پوست مواد خوراکی به ماهیت شیمیایی آن پی برد.

پیوند رنگ‏ها و و فرهنگ‏ها، پیوندی شگفت و رازگون است که می تواند زمینه پژوهش‏های دامنه داری در گستره روانشناسی سازگاری با زیستبوم و نیز چگونگی پیوند فرهنگ و هنر و بوم و بر را فراهم کند و ای بسا که به رشته های تازه ای در حوزه روان درمانی کشیده شود.
................................

۱. البته باید گفت که امروزه این چگونگی کم و بیش از میان رفته است و بسیاری از مردم جهان بی توجه به زمینه ها ی زیستبومی خود، پیرو فرهنگ غربی هستند.

***

 

جنگ پير و جوان

 

جوان بودن در ايران كار دشواری بايد باشد.  جامعه ما هميشه پدر سالار بوده است. پدر سالار و پير سالار. در ايران هميشه ميان پير و جوان ديوارى از بى اعتمادى و ناراستى برپا بوده است. نماد اين چگونگى كشته شدن سهراب بدست رستم است. امروز نيز همچنان سهراب‏ها و نداهايی که برسر راه پيران گورين سبز می‏شوند، با گلوله‏های بيداد آنان بخاک می‏افتند. پدر سالارى و پير سالارى دو نمونه از گرفتاری‏هاى تاريخى ماست. جامعه اى که درآن زور و زر در دست پيران آزمند است، از تغيير – هر گونه تغييرى – گريزان است. هراس از دگرگونی در فرهنگ پيرسالار، ريشه در هراس از مرگ دارد. هراس از آن که نو، نشان از رفتن کهنه دارد. چنين است که پيرسالاران از ديگرگون شدن و نو شدن گريزا نند. دگرگونی يادآور اين حقيقت است كه ما ماندنى نيستيم. انسان، هميشه خواستار جاودانگى و ماندن است و هر گونه تغييرى، ناپايداری ِ هستى را يادآروى مى كند. اگرچه تازگی‏ها مد شده‏است كه رفتن با جهان و تغييراتِ آن را نشانه روندگى و پويايى انسان بدانند، اما حقيقت اين است كه انسان از زمانى كه مرگ را باور مى كند، يعنى از چهل سالگی به بالا، ديگر از تغيير و ديگرگون شدن خوشش نمى‏آيد.

ديگر آن که هر پديده نو، ما را به گستره تازه ای می کشاند که اى بسا ما درباره آن چيزى ندانيم و بترسيم كه اين نادانى سبب شود كه هم ما بی آبرو شويم و هم شايد ديگران جاى ما را بگيرند.


جنگ ِ پير و جوان هم ريشه در ناخوشايندی پيران از تغيير دارد. پيران از تغيير گريزانند، اما جوانان كه مرگ را باور ندارند، خواستار ديگرگون کردن جامعه و جهان‏اند. چنين است كه در همه جا، پيران اهرم‏هاى قدرت را با چنگ و دندان در دست مى گيرند و با جوانان و آرزوهاى آنان با پوزخند برخورد مى كنند كه:

 

آنچه در آينه جوان بيند
پيردر خشت خام آن بيند

در كشورهاى دموكراتيك، نياز جوانان در برنامه ريزی‏هاى كشورى در نظر گرفته مى‏شود، اما در حکومت‏هاى خودكامه ديكتاتورى، حكومت هماره با جوانان و گروه های جوان، مانند دانشجويان و مد پرستان و ديگرانديشان و ديگرخواهان درستيز و كشمكش است و پاياندادِ اين چگونگى هم اگر درهم ريزى جامعه و هرج و مرج و انقلاب بناشد، ستيز هماره پير و جوان و گرفتاری‏های خانوادگی و روانی و فرهنگی‏‏ست.

 

***

 

بدون شرح

 

از برای رفع يأجوج هوا از آب ِ خشک

خاکـيان ســدی بروی آتـش تر بســـته‏اند

(خاقانی)

 

***

 

42.  پنداره‏های نادرست

 

آگاهی انسان از رفتارهای و کردارهای خود بسی اندک تر از آن است که او می پندارد. یکی از افسون‏های ذهن انسان این است که دارنده خود را در این خیال ِ خوش می‏دارد که وی از خویش و جهان آگاه است و هماره همه چیز را در دیدرس خود دارد. اما هرگز چنین نبوده و نیست.  بگذارید برایتان یک نمونه از کردارهای ژنتیک انسان را بیاورم که شاید تا کنون نشنیده باشی و آن این که اگر در هنگام خواب، جانور ریزی چون پشه، مورچه و یا عنکبوت وارد دهان انسان شود، مکانیزم جویدن خودبخود به کار می‏افتد و انسان بی که از خواب بیدار شود، آن مهمان ناخوانده را می جود و فرو می‏هد. کردارهای واکنشی و خودکار ِ تن انسان فهرست بزرگی دارد که در زمانی ديگر بدان خواهم پرداخت.

يکی ديگر از پنداره‏های نادرست روزگار ما اين است که همه رفتارها و کردارهای انسان با منطق و خِرد سروکار دارد. چنين نيست. بخش بزرگی از خواهش‏ها و آرمان‏ها و نيازهای خردمندان، هيچ پيوندی با منطق و خرد ندارد. اين چنين اگر می‏بود، در جهان از هنر نيز خبری نمی‏توانست باشد.

 

***

با شما نيستم

ما ايرانی‏ها مردم ساده ای هستيم. ساده تر از آن که خود می پنداريم. آنسان ساده که برخی از ما ايرانيان را زرنگترين مردم دنيا می دانيم. برخی برآنند که ما از خودمان هم زرنگ تريم. اين پنداره ويژه همه آنهايی‏ست که نمی توانند از نقطه ناممکن به خودشان بنگرند.

- نقطه ناممکن!؟

- يعنی نقطه ای بيرونِ  از کيسه تن ِ فرد. يعنی اين که از تن خودت بزنی بيرون و چند قدم از خودت دور شوی و به خودت بنگری. آنگاه می توانی از چشم انداز ديگران به خودت نگاه کنی.

 

بله، ما مردم بسيار خامی هستيم. البته تنها ما خام نيستيم‏. خوشبختانه و يا بدبختانه، خامی انحصاری نيست. اما خب، ما هم هستيم. ديروز و امروزمان هم همين را می گويد. مردمی ساده و خام. با شما نيستم ها. گمان هم نکنی که دارم ناسزا می گويم. نه.مرادم اين است که ما آمادگی زندگی در دنيای بسيار پيچيده کنونی را نداريم. همه چيز برايمان زود تعريف می شود. زود آشنا می شود و رمز زدايی می گردد. ما همه چيز را زود ياد می گيريم، البته در خيال خود.   دير هم می فهميم که زود ياد گرفتن می تواند کار دست آدم بدهد و ميانبر زدن افت و خيز دارد و گاه بهايی بس گزاف.

 

امروزه در غرب، سخن از بررسی 360 درجه ای می شود. يعنی که نورافکن ذهن را برگرداگرد پديده مورد بررسی انداختن و چشم اندازی چاررويه از آن داشتن. آنگاه دريافته‏ها از آن چشم انداز گوی گون را با چشمداشت به دستاوردهای دانشی درباره آن پديده، در چرخه استراتژی‏های پيچيده سنجيدن و سپس پژوهيدن و پالودن پايانداد ِ آن در کميته‏های رگبارذهنی.1 

اين شيوه بررسی کجا و شيوه ِ يک درجه ای ما مردم درجه يک که هنر را نزد ايرانيان می‏دانيم و بس.

...................

1. Brain Storm؛ نشستی که درآن زبدگان و کارآمدن رشته ای، به پديده مورد بررسی می انديشند و پيچند و ساعتی با ژرف انديشی، زير و بم آن را می سنجند. خودمانی ترش می شود بند کردن ِ جدی به چيزی، کاری و يا برنامه ای.

 

***

 

عاقبت بخير

 

با ادب باش تا بزرگ شوى
بره گردی، نصيب ِ گرگ شوی

با ادب باش تا كه در گيتى
بار هرگز نياورى خيطى

نزنی از حريم ِ خود بيرون
ننهى پا به پايگاهِ جنون

تا نه چون من، اجق وجق باشى
بلكه هموار شق و رق باشى

" بله قربان" و "مخلصم"، گويان
آلت دست جمله پررويان

بشوى در سراسر عمرت
تا شود بيست دائماً نمره ت

بانى هرچه خوب و خير شوى
عاقبت، عاقبت به خير شوى

 

***

 

بترسيم

 

صدای پای جنگ می‏آيد. شايد از آغاز برپايی اين رژيم تاکنون، هرگز تا اين اندازه به آتش خشم امريکا و اسرائيل نزديک نبوده‏ايم. نمی‏گويم که درچند ماه آينده آتش جنگ شعله‏ور خواهد شد، بلکه میخواهم بگويم که بمباران ايران پايان منطقی ِاستراتژی کنونی می‏نمايد که درچند ماه گذشته آغاز شده‎است. اين استراتژی ناگزيز از به بن بست رسيدن است. البته بمباران چند مرکز اتمی و يا يکی دو پايگاه و پادگان از سوی امريکا و يا اسرائيل، با خوشداشت حکومت ايران روبرو خواهد شد. اين حکومت، همه دارايی‏هايش را بسيار ابلهانه هدر داده است؛ اسلام، امام؛ روحانيت، آبروی ايران، هواداری جهانيان و هرآنچه پاک و الهی و خدشه ناپذير پنداشته می‏شد. از اينرو، از ويرانی ايران و نابودی ايرانيان نيز باکی ندارد.وانگهی، حکومت "مرگ برامريکا"ست و شاخ بشاخ شدن با امريکا را، تا جايی که خطر نابودی برای رژيم نداشته باشد، به هر بهايی می‏پذيرد. 

 

يورش بيگانگان به ايران، آرمان‏های حکومت اسلامی را پايدارتر می‏کند، گواين که آن را ريشه‏کن کند. پی‏آيندهای آتشباری که مرگ و درد و ترس و ناامنی و بی‏امانی و بی‏خانمانی و تهيدستی و بی‏خبری و ددمنشی همگانی و گريز بيشتر از جهان مدرن است، همه همان چيزهايی‏ست که اين حکومت برای آينده مردم ايران تدارک ديده است. اما جوانان ايرانی هشيارتر از پيشينيان خود، عطای اين مذهب را به لقايش بخشيده‏اند. جنگ با ايران، همه اين بلاها را در کوتاه‏ترين زمان برسرمردم آوار خواهد کرد.

 

بترسيم، بلرزيم و هرچه در توان داريم، برای پيش گيری از حمله به ايران بکار گيريم.  

 

***

صــد و چار سال ِ آزگــــار  

انقلاب مشروطيت، رويدادی دادخواهانه بود. اگرچه بسيارانی اين انقلاب را نهضتی در راستای برپايی دولت و ملتی مدرن خوانده اند، اما آنچه براساس داده های تاريخی می توان گفت اين است که خواست مشروطه خواهان، برقراری حکومت قانون  در جامعه و برابری همگان در برابر قانون بود. اين خواهش واکنش مردم دربرابر زورگويی شاهان و شاهزادگان قاجاربود که مردم را با سبکسری های بلهوسانه خود به ستوه آورده بودند وهيچ کس را امانی از گزند آنان نبود. براستی اگر از آن زمان، قانونمداری در ذهن ايرانيان جا افتاده بود و در جامعه پا گرفته بود، همه ما ايرانيان امروز مردمی ديگر می بوديم.

به گمان من، پافشاری مشروطه خواهان برقانونمداری و گرايش بدان را بايد واکنش روانی ايرانيان به هزاران سال ستم بارگی آل ها و ايل هايی دانست که در هزاره های گذشته برايران حکومت خودکامه راندند. از اين ديدگاه خواستن حکومت قانونمداررا بايد خواهشی تاريخی و بس بزرگ پنداشت. بی گمان آيندگان در اين باره بسی بيشتر درنگ خواهند کرد. شوربختانه گذشتگان پيش از ما، به اين پيام بزرگ مشروطه خواهان چندان بهايی ندادند. تاريخ سده پس از انقلاب مشروطه چنان کرد که آنان که بيرق مبارزه از سوی مردم – البته بی پشتوانه آنان- برداشتند، بجای پافشاری بيشتر بر قانون و قانونمداری در جامعه، به ويرانگری آرمانهای انقلابی مشروطه خواهان پرداختند.


برپايی حکومت پهلوی، جنگ جهانی سُنت و بدعت را در ايران دامن زد و سنت گرايان گذشته گرا را در برابرديگران نهاد. اين جنگ " حيدری و نعمتی"، سبب شد که برخی از روشنفکرانی که خود را نمايندگان تهيدستان و ناداران می پنداشتند، برهمه آرمانهای مردمی مشروطه خواهی بشورند و با تئوری ها و گفتمان های ساختگی و بی اساس و من- در- آوردی، مانند گفتمان بازگشت به خويش ( يا بازگشت به خيش؟)، بر گوريدگی کلاف درهم بحرانهای کشور بيفزايند. گفته اند که انقلاب مشروطيت از آنرو به پيروزی نرسيد که قدرتمندان و زورمندان دل خوشی از آن نداشتند. چنين است، اما کدام گروه را می توان يافت که در سده گذشته با آرمانهای اين رويداد بزرگ سر ِ سازش داشته است و گامی در راه بازيابی آنها برداشته است؟

اين نکته که هنوز پس از گذشت يکصد و چار سال ِ آزگاراز انقلاب مشروطيت، هنوز گرفتاری‏های فرهنگی و اجتماعی و سياسی ايران کم و بيش همان‏هايی است که درآن روزگار بود، گواه تلخی برناکامی و شکست پروژه مشروطيت است.

حکايت همچنان باقی.

الف. شاه پر رو شده بود و پيوند نوکر و اربايی‏اش را با غربی‏ها فراموش کرده بود. سياست‏هايش در اوپک بهای نفت را افزايش داده بود و همواره نيز ناخوشايندی‏اش را از غربی‏ها و فرهنگ آن‏ها آشکار می‏کرد. امريکا زير آبش را  زد تا هم او را گوشمالی داده باشد و هم چشم زهری از ديکتاتورهای دست نشانده ديگرش در خاورميانه بگيرد.  

ب. امريکا و انگليس از خبر بيماری و مرگ ِ زودرس شاه آگاه بودند و زن و فرزند او را جانشينان مناسبی برای او نمی‏يافتند. انگليسی‏ها برآن بودند که؛ تاريخ مصرف رژيم پهلوی سپری شده است اما امريکايی‏ها با پذيرش اين گزاره، می گفتند ما امروز کس يا کسان بهتری از شاه در ايران نداريم. انگليسی‏ها پاسخ می‏دادند که شما نداری اما ما داريم. حکومت را بايد بدست علمای اسلام سپرد که با هيچ سازمان و گروه سياسی ديگری کنار نخواهند آمد. امريکايی‏ها پاسخ می‏دادند که آخر از ميان اين همه سازمان و گروه قومی و دينی و ملی و کمونيستی، چگونه می‏شود حکومتی مذهبی در آورد. انگليسی‏ها پاسخ دادند که بيوتی (زيبايی) حکومت اسلامی در همين است که می‏تواند با در دست گرفتن حکومت، ريشه همه سازمان‏های و گروه‏ها و نهضت ديگر را با پررويی بنام خدا بکند.

آنگاه با خنده بلند از هر دو سو، جام‏ها را بسلامتی جمهوری اسلامی ايران بالا بردند. و چنين شد که روزگار ديگر شد و ايران به خاک سياه نشست.

ج.نه بابا، جمهوری اسلامی دستکار اسرائيل است. شاه آنچنان خاورميانه را امن کرده‏بود که امريکايی‏ها ديگر نيازی به داشتن اسرائيل در آنجا نمی‏ديدند. کارتر در سفر شاه به امريکا، ايران را جزيره ثبات خواند و اين برای اسرائيلی‏ها که برای ماندگاری‏شان نيازمند به آشوب و کشمکش در خاورميانه هستند گران تمام شد. دولت اسرائيل در اين سی سال با آخوندها سرگرم گفتگو و داد و ستد بوده است. حکومت اسلامی هم بدرخواست اسرائيل حزب‏الله را در لبنان علم کرده است و بدينوسيله کمک‏های امريکا به اسرائيل را چار برابر کرده است.

ه. ای بابا، امريکايی‏ها مگر مغز خر خورده بودندکه بيايند در ايران جمهوری اسلامی بپا کنند؟ امريکا که بيش از همه کشورها از دست اين رژيم ذله است. بلوای گروگان گيری و تظاهرات جهانی "مرگ بر امريکا" و آتش زدن پرچم اين کشور يادتان رفته است؟ مثل روز روشن است که آخوندها دست نشانده روسها هستند. از همان اول توده‏ای‏ها جان برکف‏ترين ياران خمينی بودند. همين توده‏ای بودند که عنوان "امام" را به خمينی دادند. از آغاز پيدايش اين رژيم تا کنون چند تا رئيس جمهور کشور درست و حسابی به ايران سفر کرده‏اند؟... بله؟ يکی...همين آقای پوتين. درست است؟ خب. چند تا کشور پروژه‏های ملياردی با ايران امضاء کرده‏اند؟ ...بله؟ من می‏دانم. بازم يکی، همين روسيه.

و. اين آشوبی که در ايران بپا شد، کار فلسطينی‏ها بود. ياسر عرفات و اعوان و انصارش می‏خواستند ايران را پايگاه خودشان کنند و از آنجا به اسرائيل حمله کنند. مگر سفر عرفات به ايران و بردن چند تا گونی طلا و جواهرات و ساک‏های پر از صد دلاری از بانک مرکزی يادتان نيست؟ چمران و دست نشانده‏های او چطور؟ مگر همين الان اين عرب‏های نيستند که به روی جوانان آزادی‏خواه ما شليک می‏کنند؟ حزب‏الله لبنان و غزه چی؟ بودجه اينا از کجا می رسه؟ خب،.... اين‏ها به ما چی نشون می‏ده.

ز. اين انقلاب کار مردم ايران نبود. کار خود ِ آقا امام زمان است. اولش اين معجزه را نمی‏ُ‏ُُشد ديد. اما امروز ديگه برای هيچ آدم با انصافی شکی نمی‏ماند که اين انقلاب را کار خود آقا بداند. من اين موضوع در جبهه‏ جنگ دستگيرم شد. ببينيد اين رژيم چه خطرهايی را از سر گذرانده. جنگ هشت ساله، تحريم سی ساله، کودتای قطب‏زاده، آشوب منتظری، هجمه فرهنگی، بلوای اصلاح طلبی، مفسده کردها و بلوچ‏‎ها، فتنه پس از انتخابات. نه، مسلمان‏ها فقط وسيله بودند. صاحب‏کار خود آقا بود. من به اين روايت‏هايی که انقلاب را کار مردم می‏داند اعتقاد ندارم. 

حکايت همچنان باقی.       

***


خیزران ِ خفته


خیزران ِ خفته گیاهى‏ست كه در هر یكصد و بیست سال، تنها یكبار گل مى‏دهد. این گیاه، نخست در سال 999 میلادى، هنگامى كه به شكوفه نشسته بود در چین شناسایى شد و از آن پس تا كنون هر صد و بیست سال یكبار گل داده‏است. آخرین تاریخ شكوفایى و گلباری ِ این گیاه، سال 1956 بود كه براى هشتمین بار پس از شناسایی آن، بار دیگر از خواب گران خویش برخاست.  شگفت آن كه قلمه‏هاى این گیاه نیز كه از چین به دیاران دیگرى چون؛ انگلیس و امریكا و روسیه برده شده بود، در آنسال به شكوفه نشست. شكوفه بارى ِ آینده خیزران خفته در سال 2079 خواهد بود كه شوربختانه بسى دورتر از زیستزمان بسیارى از ماست. این گیاه در زمان كوتاهى شتابان بارور مى‏شود و مى‏پژمرَد و مى‏میرد و تا یكصد و بیست سال دیگر، به زندگى ریشه اى خود در زیرِ زمین بسنده مى‏كند. گونه اى از خیزران خفته، هریكصد و پنجاه سال يکبار گل مى‏دهد و در هنگام شكوفایى نیز پنج روز و ششى بیش نمى‏پاید و باز به خوابِ دور و دراز خود می‏رود.

 

***


گُـُم شده.

هف هش ده سالی می شود که او را نديد‏ه‏ام. گمٌ و گور شده است. اين را همه دوستانش پذيرفته‏اند. آخرين خبری که درباره‏اش شنيدم اين بود که، شبی خود را از شٌر ِبيشتر چيزهايی که بش آموخته‏ بودند، رهانده است. پرسيدم چه جوری؟  گفتند گفته است؛ "شاشيدم به همه چيزهايی که آموخته بودندم." از آن پس ديگر هرگز پا به جلسات حزب نگذاشته بود.

 

***

 

کاسه زرين بی نيـــازی

 

در شعر کهن فارسى، بیت هایى هست كه با پذيرش همگانی بيشتری روبرو شده است و به فهرست شعرهای به يادماندنی افزوده شده است. شايد اين چگونگی از آنروست که هريک از اين بيت‏ها ترابرِ آموزه‏ای اجتماعی‏ست. شايد هم ساختاری همايندتر با ذهن و زبان شفاهی دارد. نمونه‏ای از اين بیت‏ها اين‏هاست:

 

اره برفرقم نهاد و گفت چونى؟ گفتمش
برسرِ اولاد آدم هر چـــه آيـد بــگـذرد
(امام خلخالی)


نريخت دُردِ مى و محتسب ز دير گذشت
رسيده بود بلايى ولى به خير گذشت
(آصفى هروى)


***

خمير مايه استادِ شيشه گر سنگ است
عدو شود سبب خير اگر خـــدا خواهد
(علاءالدين شاغورى)


***
خوب گيرد جام را ساقى بدست
كار نيكو كردن از پر كردن است
(آصفى هروى)

***

از آتش كوبنان کــَوَر* مى سوزد
آتش كه گرفت خشك و تر مى سوزد
(خوش ذوق كرمانى)


***
چون كسى واقف ز سَر ِ غيب نيست
آرزو پـس بـر جـوانان عيـب نيست
(الفت)


***
پرسى كه تمناى من از لعلِ لبت چيست
آن را كه عيان است چه حاجت به بيان است
(گمنام)
***
دل گفت مرا علم لدَنى هوس است
تعليم نما اگر تو را دسترس است
گفت كه الف گفت دگر هيچ نگو
در خانه اگر كس است، يك حرف بس است
(علاءالدين نطنزى)


ميزرا اشتها اين رباعى را اين گونه نوشته است:

برسينه مرغ هر كه را دسترس است
سيمرغ به قوَت برِ او چون مگس است
اندر برِ ما مگس كنون سيمرغ است
در خانه اگر كس است يك حرف بس است

 

***

 

عاقل به كنار آب تا پل مى‏جست

دیوانه ِ پا برهنه از آب گذشت

(سایراردوبارى)

...

درمجلس خود راه مده همچومنى را

افسر ده دل افسرده كند، انجمنى را

(مخلص هندى)

...

بهر ما میخوارگى عیب است در شبهاى تار

بهر جمعى دزدى اندر روزِ روشن عیب نیست

(از کی؟)

...

واقفا تا به قیامت مشو از قبر برون

اگر از قبر درآیى، متولى خوردت

...

گفتند حریفان سخن از پاكىِ زاهد

گفتیم كه خشك است، چرا پاك نباشد

...

بسا شكست كزآن كارها دست شود

كلید رزقِ گدا، دست لنگ و پاى شل است

(صائب)

....

بهر چمن كه رسیدى گلى بچین و برو

بپاى گل منشین آنقدر كه خوار شوى

(علائدالدین شاغورى)

...

این هم چند بیتى از صائب تبریزى:

 

فغان كه لاله زرينِ بى نيازى را
گرسنه چشمى ما كاسه گدايى كرد
.........

این خطِ جاده ها كه به صحرا نوشته‏اند

یاران ِ رفته با قلم ِ پا نوشته اند

......

كدام آبله رو قصد این بیابان كرد

كه خارها همه گردن كشیده اند امروز

.....

طومارِ درد و داغ عزیزانِ رفته است

این فرصتى كه عمر ِ عزیزاست نام آن

.....

عمر چون سیل و عدم دریا و ما خار و خسیم

در ركاب ِ سیل، خار و خس به دریا مى‏رود

 

و اما شاعرى كه "سگ" ، تخلص مى كرده است، خطاب به شاه این گونه سروده است:

 

سحر آمدم به كویت، به شكار رفته بودى

تو كه سگ نبرده بودى، به چه كار رفته بودى؟

 

و این هم از شاعری که " گربه"، تخلص مى‏كرده‏است:

 

تا رساند "گربه"، خود را برسر خوان ِ امیر

راهى از هرگوشه دیوار پیدا مى‏كند.

 

و در پایان این بیت از رعدی آذرخشی که فرموده است:

 

یک نگاه سیر، سیرم می‏کند

چشم کورم کار ِ..... م می‏کند.


.............................
* کـَوَر (Kavar)، بروزن "کمر"، روستايی در استان کرمان است.

 

***

 

فتوا


…آنگاه فتوا خواسته بودند. هم در مورد گوشت‏ها و هم در موردِ امرِ تطهيرِ سردخانه. حدودِ پنج ُتن گوشت در سردخانه ِ سفارتخانه بود و از روزى كه لانه جاسوسى اشغال شده بود، كسى دست به آن گوشت‏ها نزده بود؛ چون نه تنها همه آن‏ها از امريكا وارد شده بود، بلكه معلوم نبود كه گوشتِ چه جانوری‏ست. گروهى پيشنهاد كرده بودند كه همه گوشت‏ها را در چاهى بريزند و آن چاه را پر كنند. برخى هم گفته بودند كه بايد از آن‏ها بجاى كود استفاده شود.

هنگامى كه پاسخ آمده بود، همه نفس راحتى كشيده بودند چون هم راه حلِ مناسبى پيشنهاد شده بود وهم فيضى از گوشت‏ها برده مى شد.

بعدها معلوم شد كه يكى از برادرانِ دانشجو، قضيه را شب در خانه تعريف كرده بود و پدرش كه رئيس باغ وحش تهران بود، گفته بود كه: " خُب. اين كه راه حلش آسونه. بيارن تو باغ وحش بدند به اين حيووناى ِ زبون بسته كه چند وقته گوشت نخورده ند." اين را گفته بود و بعد تصميم گرفته بود كه همين پيشنهاد را در نامه اى به دفتر امام بفرستد. همين كار را هم كرده بود و رونوشت آن را نيز براى دانشجويان به لانه جاسوسى فرستاده بود.

حالا دو روز پس از ارسال آن نامه، همه فاميل دورِ بساطِ كباب جرگه زده بودند و گرم گفتگوبودند.

افسونباری ژن و افسونکاری دین

همه دین‏ها و آئین‏ها با چشمداشت به ساختار ژنتیک انسان پايدار می‏شوند و از آن‏ها در راه افسونکاری بهره می‏جویند. ذهن انسان بویژه انسان امروزی، سبب جوست و به هر آنچه بی‏سبب روی می‏دهد، خیره می‏شود و اگر پاسخی نیابد در شگفت می‏شود. شعبده بازان با چشمداشت به این رفتارِ ذهن انسان کار می کنند و هر تردستی و افسونگری با ته مایه ای از این چگونگی شکل می گیرد. پیامبران نیز با توجه به این ویژگی ذهنی، معجزه را گواهی بر راستی ادعای خود می‏دانسته‏اند.

پستانداران با نوازش آرام و رام می شوند و انسان که دسته ای از این رسته است، نیز.  نوازش، نخستین دریافت عاطفی ِ نوزاد از مادردرهنگام آمدن به جهان است. دریافتی که هنگامه آمدن به جهان را آسان می‏کند و هراس نوزاد را کاهش می‏دهد و او آرام می‏کند. گرمای این مهر، تن پوش جان آدمی می‏شود و تا پایان هستی، او را امیدوار می‏دارد. جهان، جایی سرد و سیاه و سنگین است و ما را همین آتش هماره مانا، افراشته و افروخته و امیدوارمی‏دارد. نوازش، کلید انبان عاطفه انسان است. انسان چون دیگر پستانداران، با نوازش مجاب می‏شود. چنین است که مکان های مقدس را با ساختمان‏هایی دلنواز و با کاربرد ِ آینه و نور و عطر و گل و گلاب و گیاه و آب،  پرداختی نوازشگر و روان گردان می‏کنند.

چرا در کنار هر واحه خوش آب و هوایی، کلیسایی، کنشتی، معبدی، زیارتگاهی و یا نیایشگاهی هم هست؟  برای این که نیروی روان گردان ِ طبیعت این سرزمین ها، به حساب معجزهای آن زیارتگاه‏ها و خدایان و ادیان وابسته بدانها گذاشته شود. با این حساب، ادیان آبروی خود را در اذهان همگانی از ساختار ژنتیک ما می‏گیرند. یعنی هرآنجه را ما خوش می‏داریم، به خود می‏چسبانند و نسبت می‏دهند تا ما خوشداشت‏های خود را به حساب "کرامات" و "برکات" آنها بگذاریم. چنین است که بزرگترین شب سال، شب میلاد مسیح می‏شود و گل سرخ را "محمدی" نام می‏نهند و خورشید و ماه و ستارگان را ردَ پای قدسین می‏خوانند و آفتاب را پرتو ایزدی. نیز چنین است انتساب رو و بوی خوش به پیامبران و امامان و بستگان آن‏ها.

افسونباری ژن، سرچشمه افسونکاری دین هاست.