زيربـنا – روبـنا
به گمان من، پنداره، "زیربنا- روبنا" در پیوند با پدیدارهای اجتماعی یکی از درخشان ترین دریافتهای ذهنی انسان است. این بخشبندی که نهادهای اجتماعی را دارای ساختاری دوگانه، بنادین و بنیادین، میانگارد و شیوه بهره وری و سازگاری با زیستبوم درهرسرزمین - یعنی شیوه تولید و توزیع و مصرف – را زیربنای همه نهادهای دیگر اجتماعی میداند، برای من از گونه اندیشه های ژرفی ست که آسان به ذهن نمی رسد. البته این ژرفا سبب میشود که آسان نیز از ذهن آسان پذیران بگریزد. اما به هررو، با ید آن را دستاودی بزرگ شمرد.
البته این گفتمان از نخستین شهدای جنگ سرد بود و گفت و نوشت ِ آن این روزها، چه بسا که برای بسیاری سبب سرشکستگی نیز باشد. البته این جنگ پایان نیافته است بل، که با نابودی یکی از دو سو، بی آن که پایان یابد، نیروهای دیگری را هدف گرفته است. از دیدگاهی می توان آغاز این جنگ را در افسانه های کهن پی جُست. جنگ اهورا و اهریمن و افسانه های این چنینی. بگذریم.
با این که سخن در این باره را بسیاری کهنه گویی می پندارند، اما به گمان من گفتنی ها را باید گفت تا راستی ناگفته و پنهان نماند. پس می گویم که از دیدگاه من که در این زمینه از چشم انداز برآیشی مایه ور است، کنش ها و کوشش های اقتصادی در هر جامعه، زیر بنای همه رفتارها و کردارها و کنش ها و کوشش های دیگر انسان است.
- چرا؟
- برای این که اگر همه رفتارها و کردارهای انسان را ابزارهای آشکار و نهان برای سازگاری وی با جهان و ماندگاری ژنهای او بدانیم، بناگزیر، این ابزارها باید در راستای شیوه بهره وری انسان از طبیعت - یعنی شیوه فراهم آوردن خوراک و نوشاک و پوشاک – شکل گیرد. نیز چون رفتارها و کردارها زمینه ساز ِ فرهنگ است، پس اقتصاد را میتوان زمینه ساز فرهنگ دانست. البته دستاوردهای فرهنگی میتواند انسان را به بازبینی و دگرگون سازی نگرشهای اقتصادی وادارد، اما فرهنگ، هرگززمینه ساز اقتصاد نمیشود.
***
واکنشی ناخود آگـاه
ادبیات هرفرهنگ آینه آرزوهای دارندگان آن فرهنگ است و نه برتاباننده ارزشهای آن. همانگونه که زندانی هماره در آرزوی آزدایست، ادبیات مردم سرزمینی که خود را در بند میپندارند نیز، سرشار از ستایش آزادی و آزادگیست. در فرهنگ فارسی تاکنون بیشتر نویسندگانی که در پی یافتن گواه تاریخی و پشتوانه ادبی برای بزرگ نمایی فرهنگ خود بودهاند، این چگونگی را وارونه می پنداشتهاند، یعنی که وجود موجهای گران انسان دوستی و گذشت و مهرورزی و آزاداندیشی درادبیات فارسی را نشانه وجود این ویژگیها در فرهنگ ایرانیان دانستهاند. به گمان من این اشتباهی بسیار بزرگ و گمراه کننده است زیرا که درآن "آرمانها" بجای "واقعیتها" پنداشته می شود. هشدار سعدی درباره نيازردن موری که دانه کش است، واکنشی به آزار بی مرز در روزگار اوست، يعنی که حتی آزردن کوچکترين جاندار نيز نکوهيدنیست، چه رسد به کشتار انسان.
وارونه ديدن اين چگونگی بدان می ماند که ما رویاهای موجنده در فیلمهای هندی را واقعیتهای زندگی هندوان بپنداریم و صحنههای زنگین آن فيلمها را نمادی از زندگی خوش آب ورنگ آنان. البته اگرچنین میبود، دیگر این فیلمها برای سینماروان در هند، هیچ کششی نمی توانست داشته باشد. نیز چنین است ازرشهای نهفته در ادبيات کلاسيک فارسی. موج ارزشهای انسانی و اخلاقیای که در اين ادبيات، بويژه شعر کهن فارسی ديده میشود، نشانه نبود و يا کمبود آن ارزشها در روزگاران گذشته است. این آثار با ما از فرهنگی میگويند که باید باشد و نیست. از مهر و دوستی و باهمی. از آزادی و آبادی و شادی.
البته پرداختن به اخلاق و کوشش در بومی کردن ریشههای پیدایش آن در این روزگار، تنها ویژه روشنفکران ایرانی نیست. این درگیری ذهنی، جهانیست و بازتابی از اهمیت اخلاق در فرهنگ مدرن اروپاییست که همگان را دارای حقوق برابر انسانی می پندارد. اندیشه برابر پنداری حقوقی همگانی را باید بزرگترین رویداد حقوقی جهان پنداشت. یکی از بازتابهای این رویداد، ورشکست کردن سازمان اخلاقی همه نگرشهای پیشین بود. این ورشکستگی سبب شد که جهانیان به بازنگری ارزشهای اخلاقی چشم انداز خود بپردازند و در پی بازسازی آنها برآیند. بسیارانی در این راستا کوشیدند تا ریشههای اخلاق مدرن را در آئین و فرهنگ خود بجویند. برای نمونه؛ برخی از مسلمانان گفتند که گفتمان "برابری"، در فرهنگ مدرن غربی، همان گفتمان "برادری"، در فرهنگ اسلامیست. نمونه دیگر، این ادعای برخی از ایرانیان است که حقوق بشر، دو هزار و پانصد سال پیش از آن که به ذهن غربیها برسد، بفرمان کورش، پادشاه ایرانی جهانگیر شده بود. گفتنیست که فرهنگ همه ملتها، پراز افسانههای این چنینیست. این افسانههای دل- خوش- کنک، خود خُرد بینی و کمبودهای فرهنگی ِ مردم کشورهای پيرامونی را درمان می کند و زندگی در دهکده جهانی را پذیرنده میسازند.
................
در بــاره تن
آنان که در پی پیرایش جان، تن را خوار می دارند و به خیال خام خود مغز را از پدیدارها برمی دارند و "پوست را پیش خران"، می اندازند، نمی دانند که کوچک ترین، کار ِ تن، ساختن جان است. اگر تن انسان نبود، نه از جان خبری می بود و نه از جان آفرین. خدا و جان و جن و جهان، همه دستکارهای کارگاه خیال انسان است. کارگاهی که در گوشه ای از تن انسان بنام مغز، که هماره در کار بافتن رویاهای رنگین است تا در هر دوره از زندگی، رنگین کمانی درخور حال و روزِ انسان، فراروی او بگذارد و وی را به ماندگاری در جهان و سازگاری با زندگی و پرداختن بدان دل گرم کند.
اگرچه تن، هدف نهایی هستی نیست و تنها حلقه ای از زنجیره دودمانیست که ژن های ما را از زمانی به زمان دیگر گذر میدهد و به آیندگان میسپارد، با این همه میتوان گفت که هرچه راه و رسم و قاعده و قانون در جهان بوده و هست و خواهد بود، همه درباره تن و چگونگی کاربرد آن در جهان است. تن، خانه ژنهای جانداران و پایگاه پرش آنها از امروز به فرداست. چنین است که طبیعت پرورش تن را پاداش میدهد و آزردن آن را پادافره. نیز چنین است که تندرستی، هماره و همه جا برای همگان، سرآمد همه نیکیها پنداشته میشده است و میشود. نیز نهادهایی چون بهداری و بهزیستی و تربیت بدنی، در زمره ارجمندترین نهادهای اجتماعی ست و کارهایی چون پزشکی و داروسازی و درمانگری، در رده آبرومندترین کارها.
تن انسان سرچشمه همه دلبریها و دلاوریها وسوزها و سازهاست. هم از اینروست که همه دینها و آئینها، برای اداره امور تن، فرمانها آورده اند. برخی آن را فتنه انگیز خواندهاند و پوشاندن و پنهان داشتن آن بهتر دانستهاند و برخی آن را پرستشگاه زیباپرستان. در حقیقت، پندارههای هرآئین از تن را میتوان زمینه هستی شناسی آن دانست.
فردانیت انسان از تن او آغاز میشود. چنین است که تن در فرهنگهایی که فردانیت را بها نمیدهد، خوار و زبون پنداشته میشود. این ارزشداوری را در کاربرد واژه "تن"، در زبان این فرهنگها میتوان دید. واژه هایی چون، تن پرور، تن آسا و تن لش، تن آسا و ... در زبان فارسی، نمونههایی از این چگونگی ست. هم نیز هزاران هزار شعر و مثل و متل و افسانه در ادبیات فارسی درباره خواری و ناپایداری تن و ارجمندی و والایی جان.
***
شعـــر
آن همه ستاره!!
اين همه سكوت!!
ردِ پاي كيست
آن همه ستاره؟
چيست،
نامِ آن همه ستاره؟
چيست؟
امشب از هميشه آشناترم
با هميشه
با سكوتِ سبز بی كرانگی
ذاتِ آفتابیِ تو
در من آسمانی از ستاره مي شود
امشب آسمانی از ستاره ام
لبالبم
گستران و ساده و زلال
كهكشانی از ستاره،
از هميشه،
از شـبم
ای حباب های بركه های نور
ای نگاه های گرمِ گرمِ گرم
ای چراغ های دورِ دورِ دور
در من از شما نشانه ای ست.
در من از خيالها و خوابهای روشنِ شما،
جرقه ای،
جوانه ای ست
اي نگاههاي گرمِ گرمِ گرم
اي چراغهای دورِ دورِ دور
***
طلای سياه يا بلای سياه؟
ساختار روانی انسان به گونهایست که پيروزیهای خود را بحساب خودش میگذارد و شکستها و ناکامیهايش را بحساب ديگران. اين سخن را درباره قومها و ملتها نيز میتوان گفت. نمونه ايرانی اين چگونگی، رويارويی ايرانيان با رويدادهای تاريخیست؛ هر رويدادی را که پنداره همگانی خوشايند میداند، به ايرانيان نسبت میدهد، مانند؛ ماندگاری زبان فارسی برای فارسی زبانان و پايداری آن در برابر يورش زبان و فرهنگ عربی. اما هرآنچه ناخوشايند و ناروا انگاشته میشود، کار ديگران است، مانند؛ ناتوانی ايران در صنعتی شدن – که به گمان بسيارانی، کار انگليسیهاست – و يا ناکامی از بهره وری از سود ناشی از نفت که – باز هم تقصير انگليسیها و البته امريکايی هاست. گاه نيز رويدادی دستکار خود ايرانيها پنداشته میشود و سپس با آشکار شدن پيامدهای حساب نشده آن به ديگران نسبت داده میشود، مانند انقلاب که نخست نزديک به صد در صد مردم آن را بومی میدانستند و اندی و چندی بعد بسياری درماندند که – بقول شاعر- ما انقلاب کرديم يا انقلاب ما را؟
امروز بيش از يک سده از روزی که نخستين کلنگ ِ اولين چاه نفت در خاورميانه در ايران به زمين زده شد، می گذرد. يک صد سال پيش، نخستين بشکه نفت از اين سوی جهان از ايران بسوی انگليس روانه شد. از آن زمان تاکنون سخن درباره خوب و بد اين رويداد بسيار گفته و نوشته شده است. برخی پيدايش نفت در اين سرزمين را " بلای سياه" خواندهاند. اين سخن اشاره به بازتاب های سياسی و فرهنگیای دارد که پيدايش و فروش نفت سبب شده است، برخی ديگر پاسخ دادهاند که اگر چنين است چرا نفت را بايد بلای سياه خواند؟ مگر نه اين است که اين ماده تنها جنس صادراتی جدی کشور ماست که هر ساله ميلياردها دلار بسوی ايران سرازير میکند؟ پس با اين حساب بايد شيوه مديريت نفت را بلای سياه خواند و نه خود آن را که سرمايه بزرگ و سودمندی برای کشور ما بوده است.
***
نيايش
سه شبانه روزِ تمام، علمای اعلام و حُججِاسلام بدرگاه خدا نالیده بودند و از او طلب باران كرده بودند. دو سال بود كه دراصفهان باران نباریده بود و زاینده رود دیگر نه زاینده بود و نه رود. بچهها نمیدانستند برف چیست و فقط تعریفِ آن را ازبزرگترها شنیده بودند. كم كم خاطره گلهای كُركین جامه اصفهان به افسانهها پیوسته بود و هوا بوی خاك مرده میداد. مردم دیگر به صغیر و كبیر رحم نمیكردند و میرفت كه در آینده نه چندان دوری، آدمخوری هم باب شود. با اینهمه دعای علما نیز سودی نبخشیده بود و از آسمان همچنان آتش بر دشتهای برشته اصفهان میبارید.
با شكستِ علما، مطربانِ شهر دور هم جمع شدند و برآن شدند كه شبی را در كوه صفه برای آمدن باران، بزنند و بخوانند وبرقصند. چنان كردند. همگی تا آخرهای شب میزدند و می قصیدند و میخواندند:
ای ابر بده باران
از بهرِ گنهكاران
آخرهای شب، كمیتهچیها سررسیدند و همه را با دريده دهانی تا میشد، زدند و دایرهها را شكستند و نی لبكها را زیر پا خرد كردند ودستان مطربها را از پشت بستند و در اوان پگاه،همگی را از پیر و جوان، خرد و خمير، روانه زندان كردند.
اوانِ پگاه، بغض آسمان در ابر اندوهی سنگین و دلگیر تركید و آنچنان بارید كه زاینده رود را دوباره براه انداخت. و چنين شد که زاينده رود دوباره همه زاينده شد و هم رود.
***
الم شـــنگه
در آستانه سالگرد ِ 28 مرداد نوکران و مزدوران ِ ايرانی ِ امريکا و انگليس الم شنگه تازهای درباره کودتای ننگين امريکايی-انگليسی عليه دولت مصدق در رسانههای جهانی براه انداختند. سخن امسال اين جيرهخواران اين بود که آن کودتا کار ِ آخوندها بود و امريکا و انگليس نه کاری با آن داشتهاند و نه خبری از آن!
دوباره پردازی و بازنويسی تاريخ کارتازهای نيست، اما اين کار نياز به چند سده و گاه هزاره دارد تا بتوان رويدادی را در روزگاری ديگر بازنوشت. اگر امروز کسی داستان تاجگذاری بختالنصررا به گونه ديگری که گذشتگان نوشتهاند، بنويسد، نگارندگان تاريخ شاهان میتوانند در آن درنگ کنند. اما انکار نقش امريکا و انگليس در کودتای 28 مرداد، آنهم تنها دو سه سال پس از اقرار سردمداران آن کشورها به آن کار و پوزش خواهی آنان از مردم ايران، پيش از آن که بازنويسی تاريخ باشد، توهينی به هوش و آگاهی مردم است.
***
درنگ
آدم فروشان که خرند
آدم خران تا چه خرند
***
فرهنگ تهيدستی
کشورهای پيرامونی ويژگیهای همانندی دارند که بزرگترين آنها؛ فرهنگ بسته، ذهنيت پيرامونی، بيدادگری اجتماعی و افسانه باوری ست. اين همه را درباره ايران نيز میتوان گفت. بزرگترين و ريشه دارترين فرهنگی که در تاريخ بشر هماره با او بوده است، فرهنگ تهيدستی ست1. اين فرهنگ در پرتو کمبود سازه های زيستی، يعنی خوراک و نوشاک و پوشاک و هرآنچه انسان برای ماندگاری نياز دارد، شکل میگيرد. در گذشته اين فرهنگ در سرزمينهای خشکسال و بیبهره و بيابانی پديد میآمد و امروزه، بازتاب زندگی در سرزمين های تهيده و ناداریست که چيزی برای فروش در بازارهای جهانی ندارند، مانند؛ مالی؛ سومالی؛ بنگلادش و بسياری از کشورهای آفريقايی و آسيايی.
فرهنگ تهيدستی، فرهنگ زندگی هماره برلبه پرتگاه نيستیست. اين چگونگی سبب می شود که مردم درجامعه تهيدست، همگان را هماره درديدرس خود داشته باشند تا اگر يکی برديگری در کاری برتری جويد، راز آن پيشرفت را بيابند و آنان نيز چنان کنند. چنين است که در جامعه تهيدست جايی برای فردانيت و خصوصيت نيست و آنچه در جاهای ديگری "حريم خصوصی" خوانده می شود، وجود ندارد. زندگی برلبه پرتگاه، جايی برای آزمايش و تجربه و خطا نمیگذارد و همگان میبايد هماره با کاربرد کمترين انرژی، بيشترين بازده را بدست آورند. در چنان جايی، ادبيات و هنر نيز در خدمت شيوه زيستیست و اخلاق و آداب ِ همگانی آهرمهای فرهنگی پايداری آن شيوه.
فرهنگ تهيدستی، فرهنگی همرديف ِ فرهنگ جانوری ست و ريشه در رفتارها و کردارهای برآيشی انسان دارد. اين فرهنگ، انسان را خودپسند، بی گذشت، رشک بر، مطلق گرا و قبيله ای بار می آورد و رفاه انسان را با چشمداشت به چگونگی دسترسی او به فرآورده های زيستبومی تعريف میکند. فرهنگ ِ تهيدستی، فرهنگ ِ "همه برای يکی" است و آن يکی، نمادی از خويشتنخواهی و ديگر- ستيزی هر فرد در آن جامعه است. فرهنگ تهيدستی، فرهنگ ِ رو در رويی بی مياندار با زيستبوم و زندگی و جهان است و پروردگان چنين فرهنگی، ساده انديش، آسان خواه و افسانه پذيرند.
فرهنگ تهيدستی در راستای هراس انسان از مرگ شکل می گيرد و همه ترفندهای آن در دورادور بهره وری هر چه بيشتر ِانسان از زيستبومش پديد می آيد. چنين است که هدف اساسی اين فرهنگ، گريز از مرگ است. اين چگونگی، پروردگان اين فرهنگ را مجالی برای آينده نگری و پرداختن به برنامه های بلند و دراز مدت نمی دهد. فرهنگ تهيدستی، فرهنگ اينجا و اکنون و ماندگاری و درجا زدن تا جاودان است. چنين است که جوامع تهيدست هماره همسان و تغيير ناپذيرند و هرگونه دگرگونی با دلخوری و نگرانی شکل می گيرد.
تا پيش از پيدايش نفت، فرهنگ بسياری از مردم جهان، فرهنگ تهيدستی و ناداری بود. اين چگونگی پس از رنسانس در پاره اروپا دگرگون شد. پيدايش ماشين و توليد انبوه، بازرگانان اروپايی را در پی يافتن مواد خام و نيز مشتری کالاهای غربی به آنسوی آب روانه کرد. از آن پس، توليد انبوه به فرهنگ ديگری نياز داشت که از قناعت و صرفه جويی و اصراف تهی باشد. اين روند را پالايش نفت و کاربرد آن بعنوان خون دراقتصاد مدرن، چند چندان کرد. شايد اگرکشف نفت و گشودن چاه های آن نبود، چرخه صنعت و اقتصاد درجهان هرگز به شکل کنونی آن دور برنمی داشت و بسياری از دستاوردهای الکترونيک کنونی هرگز پديد نمیآمد. شايد آنچه را که به نگاه مدرن به هستی و بازتابهای آن نسبت میدهند، ناشی از پی آمدهای کاربرد زيربنايی نفت دراقتصاد جهان باشد و با پايان يافتن آن جهان به روال تاريخی خود، به روش کند پيشين بازگردد. شايد.
پيدايش صنعت و تکنولوژی و توانايی توليد انبوه، پيدايش فرهنگی را سبب شد که مصرف بيشتر را نشانه زندگی بهتر میپندارد. اين فرهنگ درکشورهای اروپايی جامعههای پُر ريخت و پاش پديد آورد و مصرف سرانه مردم را يکباره به ده ها برابر افزايش داد.2 از ديدگاه اين فرهنگ، انسانی که در دوران توليد انبوه می زيد، ديگر نگران مرگ ِ ناشی از کمبود خوراک و نوشاک و پوشاک نخواهد بود. پس، از اين چشم انداز، انسان در لبه پرتگاه نيستی نمی زيد و میتواند و بايد در زندگی شاد و آزاد باشد و در زيستبومی آباد زندگی کند. هنگامی که انسان از " غم ِ نان" می رهد، خود را از مرگ اندکی دورتر می پندارد و به انديشه ها و آرمان ها و آرزوهايی می پردازد که تا پيش از آن او را زمان و شرزه پرداختن بدانها نبود. اين گونه است که هنر و ادبيات و فلسفه در روزگار آبسالی و رفاه بارورتر میشود.
....................................
1. فرهنگ تهيدستی(Culture of Poverty) گفتمانی دامنه دار در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی ست.
2. Throw Away Society
***
رشک و بيداد
نگرانی۱، پديده ای طبيعی و سودمند است. سودمند؟ بله، سودمند. برآيندی هشدار دهنده، تا انسان هرجا به مرگ نزديک می شود، چاره ای جويد و راه گريزی بيابد. قانون خيز و گريز و خيز و ستيز يادتان هست؟ گفتم که هرجا که انسان با مرگ رويارو می شود، طبيعت او را بی درنگ وادار به گزُيدن يکی از آن رفتارهای ژنتيک می کند؛ يا برمی خيزد و می گريزد و يا با خطر می ستيزد. نگرانی، کليد اين دو گزينه برآيشی ست. نگرانی، زنگ خطر ِ طبيعت است که به ما هشدار می دهد که چيزی در جايی از زندگی می لنگد وبدان که چاره ای بايدت انديشيد. چنين است که می گويم نگرانی سودمند است. نشانه ای هشداردهنده از آنچه نبايد باشد و هست.
هنگامی که نگرانی دنباله دار و بی درمان بماند، پس از چندی جای خود را به بازتاب برآيشی ژرف تری می دهد که به فارسی بايد آن را " آسيمه سری"۲، ناميد. اين بلا زمانی سر آدم می آيد که نگرانی را پايدار و گريز ناپذير بپندارد. جهان ِ انسان ِ آسيمه سر، به شبی سرد و تلخ و بی سپيده می ماند. شبی که بيمار، از گفتن و نوشتن و شنودن درباره آن ناتوان است. آسيمه سر در اين دوره، حال و هوای هيچ کاری را ندارد و هماره کلافه و درهم و تلخ و تند خو با خويش و جهان در ستيز است. گهگاه نيز برتافته و بی خويش و هراسناک، بخود می پيچد و از خود و ديگران می گريزد. آسيمه سری، دالان تاريک افسردگی ست. آنان که تنها و بی کس گذارشان به اين وادی می افتد، کارشان به افسردگی و دلمردگی و واخورد گی و گاه خودکشی نيز می کشد.
رفتار انسان ِآسيمه سربرای کسی که چيزی از اين چگونگی نمی داند، شگفت و بی خردانه است. فارسی زبانان اين بيماران را " خُل و چل"، می خوانند. پيش تر می گفتند؛ "کسی که بالاخانه را اجاره داده است." امروزی ها می گويند؛ "شوت"، قنديج" و يا، "بی کلاج". نامش را همه به گونه ای می دانند اما چرايی پيدايش آن را کمتر. هدف من هم در اينجا پرداختن به ريشه های آسيمه سری نيست. اين کار را می گذاريم برای زمانی ديگر. در اينجا میخواهم، سخنی از ابن سينا را با اين چگونگی پيوند دهم. وی گفته است که؛ دو چيزچراغ عقل خاموش کند؛ رشک و بيداد. گمان نمی کنم که روانشناسی ِ مدرن بتواند " چيز" ِ سومی به اين سخن بيافزايد. گونه نخست ِ اين چگونگی را همگان ديده اند؛ سرگذشت عاشقی که برروی رقيب عشقثی ِ خود آتش می گشايد و يا برروی معشوقی که رقيب را براو رجحان داده است، اسيد می پاشد. روزنامهها هرروزه پُر از گزارش و داستان در اين باره است.
نمونه کردارهای ناشی از بيداد نيز در روزنامه ها زياد است اما کمتر کسی به ريشه های آن می پردازد. نوجوان فلسطينی که خانه اش را برسر خانواده اش خراب کرده اند و او را يتيم و تنها در اردوگاه پناهندگان رها کرده اند. تا اينجا همه چيز عادی ست! سرگذشت اين نوجوان وقتی خبرساز می شود که وی آسيمه سرو بيمار، به پيشنهاد گمراهانی که سوراخ دعا را گم کرده اند، کمربند انفجاری را به کمر خود می بندد و به ميان مردم ِ بی گناه کوچه و خيابان می رود و اين گونه، به خيال خود، داد از بيدادگران می ستاند!
اين رويداد از چشم انداز کسی که از گوشه امن خانه خود، خبرها را از تلويزيون دنبال می کند، ريشه های ديگری می يابد
...................
1. Stress
2. Distress
***
شيرين و مجنون
چون ميُسر نيست برمن کام او
عشـق بـازی می کنم با نـام او
(نظامی)
---
ديد مجنون را يکی در لاله زار
توی کافی نت ِ بسی زار و نزار
گفت لابد در پی ليلی هنوز
نيستش با اين جهان میلی هنوز
غرق در بحر مجازی گشته است
اندگی سرگرم ِ بازی گشته است
يا پی وبلاگ ليلی می رود
سوی آن يار طفيلی می رود
مانده عاشق در گذار روزگار
آفرين، اين است عشق پايدار
گفت لابد توی گوگل کو به کو
می کند در سرچ انجين جستجو
تا ازاو عکسی، پيامی،چيزکی
يابد و در خود کند انگيزکی
چون ميسر نيست بر وی کام او
می زند سر گاه بردات کام او
رفت از او پرسد که ای وبگرد ِ زار
تو کجا و کافی نت در لاله زار!؟!؟
اين چنين زار و نزارکيستی
ماوس در کف، بيقرار کيستی
..............
با تعجب ديد، مجنون بی هراس
جای ليلی داشت با شيرين تماس
بی حيا و بی اصول و بی فروع
بجث شيرين کرده با شيرين شروع
رفته در رويای شيرين می چرد
عشوه هايش با دل و جان می خرد
گرم و نرم چت زدن با او شده
خود بسان شير و او آهو شده
با زبان چرب، نرمش می کند
نرم نرمک نرم و گرمش می کند
می پزد او را و می پردازدش
چون اورانيوم غنی می سازدش
شوخ و شنگ و عشوه گر با يگديکر
در خيال خويش روی هم دمر
گويد ای شيرين بدجنس ِ بلا
بازهم گفتی که؛ "نه"، ای ناقلا
باش تا دستم رسد بر دامنت
بعد می گويم چه خواهم از تنت
بعد از آن ای دلبر خوب و قشنگ
می برم روزی تو را با خود فرنگ
می شويم آنجا پناهنده، اگر
بختمان ياری کند در اين سفر
می رويم آنجا پناهنده شويم
کردگار عشق را بنده شويم
عشقبازی با تو خِيلی عالی است
زندگی بی عشق خرحمالی است
....................
مرد گفتا، کار دنيا چون شده!
يا که مجنون واقعاً مجنون شده!
لابد از ليلی کمی بد ديده است
اندکی او را مردد ديده است
قهرمان ملی فرهنگ ما
گشته اينک واقعاً همرنگ ما
دل به دريا می زند در لاله زار
وای برما وای بر اين روزگار
هرزه و وبگرد و آلاخون شده
چيزکی در رگ زده مجنون شده
همچو ما او نيز هم وا داده است
دين و ايمان جمله يکجا داده است
اين چنين در فکر دختر بازی است
لابد او هم مثل ما ناراضی است؟
درهوای لحظه های آنی است
البته او هم چو ما ايرانی است
اهل رنگ و اهل نيرنگ و رياست
اين همه تقصير موساد و سياست
***
فرهنگ ِمانا، زبان ِ مانا
زبان فارسی کارايی چندانی برای ترابری مفاهيم دانشهای مدرن ندارد، اما زبان ورزيده ای برای پرگويی و لطيفه و لغز و بحرطويل است. ببينيد شاعر، "انار" را چگونه تعريف کرده است:
مهندس لعل ساز
لعل تراشيده باز
لعل ِ تراشيده را
ياقوت آجيده باز
ياقوت آجيده را
نرم بلوريده باز
نرم بلوريده را
پهلوی هم چيده باز
پهلوی هم چيده را
به حقه پيچيده باز
به حقه پيچيده را
بنام ناميده نار
تازه اين همه درباره يک ميوه ازهفتاد و پنج ميوهایست که اين شاعر درباره آنها نوشته است. اين هم نمونه ای از نثر تافته ِ درهم بافته فارسی از قاآنی که همه زورش را در اينجا زده است تا گوی بلاغت و فصاحت از پيشينيان و پسينيان برُبايد:
" نه هر متکلمی فصيح است و نه هر معالجی مسيح. سحبان را به آقل چه نسبت و نادان را به عاقل. نه هر ستاره برجيس است و نه هر مظلومی جرجيس. هر شبانی کليم نيست و هر معماری ابراهيم. نه هر سياهی عنبر است و نه هرغلامی قنبر. نه هر تلخی عقار است و نه تيغی ذوالفقار. نه هر چه سرخ است لعل رُ مانّیست ونه هر سفيد دُر عمانی."
انگار که قاآنی در اين نوشته نه با زبان کاری داشته است و نه با زمان. اين بازیهای زبانی برای گذراندن شبهای بلند زمستان پای کُرسی و يا در کنار منقل، شايد بسيار بجا و زمانمند بوده است. اما آنسان که پيشتر نوشتم، روزگار ِ ما، روزگار آگاهی زبانیست و يکی از برآيندهای اين آگاهی زمانمند بودن ارائه مفاهيم است، يعنی که هر انديشه را چنان بايد در ظرفهای زبانی که واژگان زبان هستند ريخت که در کوتاهترين زمان ممکن حق مطلب ادا شود. يعنی که ذهن انسان امروزی، روده درازی و آذين بندی سخن را برنمیتابد. فرهنگ زبانی روزگار ما، فرهنگ تيترهای کوتاه و فشرده پسندی و خلاصه خواهی و سر خط خوانیست. کتابخوان و روزنامه خوان امروزی نمیخواند بل، که تيترها و سرخطها و جملههای کليدی ِ برنما شده را با چشم میبلعد و میگذرد. چنين است که امروزه هر زبان زنده دنيا، بسی بيش از گذشته، در رود زمان روان است و هم از اين رو، فشردگی و زبده گرايی، دو ويژگی زبانهای کارآمد جهان مانند انگليسی و فرانسوی و آلمانی ست.
اگر امروز هدف ما ورزيدن زبان فارسی برای پيوستن به دنيای مدرن است، به گمان من اين زبان با واژه سازی و برگرداندن چند کتاب و جزوه از زبان بيگانه، کارآمد نخواهد شد.
- چرا؟
- برای اين که زبان پويا، نماد فرهنگ پوياست. جت بوئينگ 747 از اندکی بيش از يکصد و هفتاد و چهارهزار قطعه ساخته شده است و هر قطعه نام ويژه خود را دارد. ساخته شدن اين ماشين، سبب افزوده شدن اندکی بيش از صد و هفتاد و چهار هزار واژه نو به فهرست واژگان زبان انگليسی گرديده است. عطر سازان فرانسوی تاکنون نزديک به سی و سه هزار بوی خوش از ترکيب بوی گلها و گياهان خوشبو در يکديگر برای ساختن عطرهای تازه پديد آوردهاند و هر بو را نامی تازه دادهاند. اين چگونگی سی و سه هزار واژه تازه در زبان فرانسوی پديد آورده است که بسياری از آنها را به زبانهای ديگر نمیتوان بازگرداند و به ناگزيز بايد با پيشوند "يکجور"، بکار برد، مانند؛ بوی يک جوربنفشه، يکجور بوی ياس ِ خيس و يا يکجوربوی عسل و غروب مديترانه! پس زبان نه بخودی خود بارور میشود و نه با خيالپردازیهای روشنفکرانه و شاعرانه. تا هنگامی که جامعه راکد و ماناست، زبان مردم آن جامعه نيزراکد و مانا خواهد ماند.
ديگر آن که برابر آوری و واژه سازی زمانی می تواند سودمند باشد که همزمان با مفاهيم مدرن برای روشنگری و آموزش آنها شکل گيرد. گيرم که ما در برابر اصطلاح انگليسی " Bipolar Disorder" واژه " دو سر پريشی" را هم بسازيم. اما تا زمانی که معنای آن را ندانيم، اين برابر نهی و واژه سازی راهی بجايی نخواند برد. اما اگر همين کار بنا به نيازِ آموزگاری برای تدريس موضوع انجام شود، واژه نوساخته میتواند جامه فارسی مفهومی باشد که از زبانی بيگانه به زبان ما وارد میشود.
گرفتاری بسياری از واژه های نوساخته و برابرنهادهای فارسی اين است که اين واژهها، بی پشتوانه به زبان ما وارد شده است و امروزه ابزار خودنمايی درس خواندهها و مايه شگفتی عوام است. چنين است که هرگاه کسی از ترموديناميک اجتماعی، فرافکنی ِ آرمانهای منکوب شده، ضمير ناخودآگاه، شالوده شکنی، فنومن ساختارگرايی و....، می گويد، نه خود بدرستی می داند چه می گويد و نه شنونده چيزی از شنيدن آنها دستگيرش می شود. به گمان من اساسی ترين گرفتاریهای زبانی ما در بنياد زبانی نيست بل، که ريشه در نابسامانیها و ناهنجاریهای اجتماعی و فرهنگی ما دارد. در زبان فارسی در چند سال گذشته گفتمانهای شگفتی پديد آمده است که نمادهای اين نابسامانی ست. اين گفتمانها که الفبای بخشی از فرهنگ روشنفکری ما را شکل داده است، بی بنياد، بی اساس، من – در- آوردی و خرد ستيزاست. نمونه؟ روشنفکردينی، فمينزم اسلامی، نمايندگان لائيک، طلاب چپ گرا، مردم سالاری، تعديل گرايی و ... اين همه نشان از ناآگاهی ما از مفاهيم و گفتمانهای مدرن دارد. ترجمه هر يک از اين گفتمان ها به زبان های اروپايی بسيار خنده آور می شود، اما درکشور ما هريک نشانه مشغلهای ذهنی آنهم در حد روشنفکری ست.
اين مفاهيم خطای ساختاری از ديدگاه دستور زبان ندارد ، اما با خِرَد انسانی جور در نمی آيد. يعنی که گرفتاری اساسی آنها خطای منطقی ست. روشنفکری، برآيندی از روزگار روشنگری است که هرگونه باور آزمون ناپذير را افسانه می داند و پديدارهای گيتی را دارای ذاتی مادی و تاريخمند و پرسش پذير و قانونمند میداند. از اين ديدگاه جهان پديدهای آنی و آسمانی و دست ساز و هدفمند نيست. اما ديدگاه دينی، ريشه در ابرابهام افسانه های خِرَد ستيز دارد. ديندار با وحی سروکار دارد و روشنفکر با خِرُد. خِرَد ورزی در دين، آغاز کفر است و دينمداری خردمند، درگذشتن از گستره دانش و اندرشدن به حوزه وحی. روشنفکراز ترديد در ذات پديدارها میآغازد و آنها را به پرسش میگيرد و ديندار، از پايگاه يقين به هستی مینگرد. پس روشنفکر دينی نه ديندار خوبی میتواند باشد و نه روشنقکر.
زبان آينه تمام نمای فرهنگ است و بسياری از گرفتاریهای زبان فارسی برای اين است که زبان ِ فارسی درگير فرهنگی سياست زده است که هماره در چند دهه گذشته در جستجوی پاسخها و راهکارهايی سياسی برای پرسشها و گرفتاریهای تاريخی و فرهنگی ِ ما بوده است.
***
آه ، شاعر
از باران مگو ،
بباران !
اين سروده يدالله رويايی را بهترين تعريف شعر هم میتوان خواند. باراندن، شعر است، يعنی که شعر بايد خودِ باران باشد. پس هرچه جزآن، يعنی عکس مار را کشيدن و بجای خودِ مار جا زدن. البته باراندن آسان نيست. اگر بود، شعر نمیتوانست باشد. شاعری بينش ويژهای میخواهد که از ديدگاه زيست شناسيک، بينشی ناراست و ناسالم است. آن که شاعر است روانی ناميزان دارد. روانی پرّان، جنگلی، سرکش و نارام. چنين است که اين چگونگی مانند هر بيماری ديگری فراگير نيست و خوشبختانه تنها انگشت شمار آدميان را بخود مبتلا میکند. خوشبختانه؟
بله، بیينش هنری، بينشی توانکاه، بل که جانکاه است. هنرمندان ِ نابآور، پيشگامان وادی ديوانگی و ناخويشتنداری هستند. پيوند سرراست ِ ميان نوآوری و بيماریهای توانکاه روانی سالهاست که آشکار گرديده است. اما برخی از مردم مردم کوچه وبازار، تنها نام آوری و ارجمندی هنرمندان بزرگ را میبينند و با سودای ناموری و بلند جايی پا به اين گستره مینهند. گستره هنر نيز چونان حوزههای ديگر انگل زده میشود.
اگر باراندن را بجای از باران گفتن تعريف هنر بدانيم، آنگاه میتوان گفت که با آن که کشور ما سرزمين گل و بلبل نام گرفته است، اما اندک هنرمند نابآور در خود پرورده است. ما شاعران خودانگيخته بسيار داريم، اما شعر خوب بسيار کم داريم. شاعر از آنرو زياد داريم که شعر در تاريخ ما هماره ارجمندتر از هنرهای ديگر بوده است و شاعران نام آورِ تنها کسانی هستند که نامشان برای بيشتر مردم آشناست. اما شعر خوب، يعنی شعرِ حس-آميز و خيالپرور و پرَانی که بتواند از صافی ترجمه بگذرد و همچنان خيال انگيز باشد و با سنجههای ادبی امروز شعر بخواند، بسيار بسيار کم داريم، همانگونه که کارهای ديگر هنری.
فرهنگ ايرانی در شکل کنونیاش نوآوری را ميدان نمیدهد چه رسد به نابآوری. آنان که کاری درخشان در اين گستره کردهاند، چاههای آرتزين در کوير بودهاند و جوشش درونی ِ مانش ناپذير داشتهاند. در آينده به نمونههايی از اين دست خواهيم پرداخت.
***
دموکراسی
دموکراسی بدترين شيوه اداره جامعه انسانیست. البته شيوههای ديگر بسی بدترتراز آن است. پس اگرچه در ميان روشهايی که تا کنون برای گرداندن جامعه به ذهن انسان رسيده است، دموکراسی از همه بهتر و ارجمندتر است، اما اين چگونگی به معنای خوبی آن نيست. چرا؟
برای اين که انسان به گوهر،جانوری خودکامه و خويشخوشخواه است و خوش ندارد که کسی يا چيزی جلوگير او باشد و او را از آنچه می خواهد کند، بازدارد. اما دموکراسی خواهشها و آرزوهای فرد را تا مرز حقوق ديگران ميدان میدهد و به کسی اجازه دست اندازی به گستره حقوقی ديگران نمیدهد. پذيرش اين چگونگی، يعنی قيد و بندهای فراوانی که تنها فرد را در گستره خيال، آزاد می گذارد.
با اين همه، فرهنگ دموکراتيک، گستره آزادیهای فردی را تا جايی که به آزادی ديگران زيانی نرساند، محترم میشمارد. شيوههای ديگر، همين يکی را نيز از فرد دريغ میکنند و در گستره خيال نيز، بايدها و نبايدهای بسياری دارد.
بدون دموکراسی، فرهنگ هيچ جامعهای هرگز بسود همگان دگرگون نمیشود. در جامعهای که دموکراسی وجود ندارد، تنها هراس و نگرانی و ناامنی، همگانیست. اگر ملت را نماد همگانيت کشوری بپنداريم، میتوان گفت که کشوری که دولت دموکراتيک ندارد، ملت هم نمیتواند داشته باشد، چه رسد به چيزی ملی. در چنان کشوری، فرد و يا گروه حاکم، برسرمايههای همگانی چنگ میاندازد، اما آنها را "ملی" می خواند، بی که ملت دستی در آن داشتهباشد. نمونهاش "شرکت ملی نفت ايران" بود که ملی بودنش به ملی بودن کفش در "شرکت کفش ملی" میمانست! شوربختانه ملت ايران تاکنون هرگز سمهی در تعريف مليت خود نداشته است. اين گونه است که سخن گفتن از چنين گفتمانی، بسيارانی را میآزارد.
***
بيدل
چه مقدار خون در عدم خورده باشم
که برخاکم آيی و من مرده باشم
(بيدل)
سالهاست که دلم می خواهد چيزی درباره بيدل هندی بنويسم اما هربار که دست به قلم می برم، دست و دلم میلرزد. ما ايرانیها زبان را حرام می کنيم. لااقل من اينجوری می انديشم. اقتصاد زبانی سرمان نمی شود. خودم را می گويم. هزار جمله می نويسيم، تا يک نکته را بگوييم. ما قدر زبان را نمی دانيم و هميشه به گفته ناصر خسرو،دُر دری را پايمال می کنيم.
اما درباره بيدل....نه، بهتر است بيشتر روش فکر کنم.
***
پرسش
نگاهت، تركمان ِ هرزگىست
تالاب طرب سوز تباهى
آينه با نگاه تو خاموش مى شود
دشنام دُُرُشتى
از دهانى دريده
برنيشخندى از دريوزگى
چگونه مى شود
شهد خورشيد و شيره گـياه
زبونى را اُفتى از اين دست !؟
چگونه مى شود!؟
--
انگاره
روزگار کنونی مردم کشورهای پیرامونی مانند ایران به گونه ایست که هر روز پیوند گذشته آنان با آینده گسستهتر می شود. اگر چنین باشد، بررسی گذشته آنگونه که بسیارانی میپندارند، راهگشای آینده نخواهد بود. پیوند گذشته و اکنون و آینده دیریست که در کشورهای پیرامونی ازهم واگسسته است و گذشته، در چند و چون امروز آنان نقش چندانی ندارد و بازتاب آن بر آینده روز بروز کمرنگتر می شود.
***
کشف الاسرار
بتازگی دانشمندی اسلامی روشن کردهاست که عشاق تاريخی ما مانند؛ شيرين و فرهاد، وامق و عذرا، ليلی و مجنون و صمد و ليلا، تنها عاشق پيشه و الکی خوش نبوده اند، بلکه از شخصيتهای برجسته در دوران خود بودهاند و کلی آبرو برای ايراينان حفظ میکردهاند. اين دانشمند فرزانه، دکتر حسن تاجبخش نام دارد که گويا دامپزشک است اما براساس نوشتههايش بايد او را؛ "علامه پزشک الاسلام" ناميد. وی در مقاله ای در مجله "گزارش ميراث" ادعا کرده است که براستی هنر نزد ايرانيان است و بس. ايشان براساس متون کهن و منابع تاريخیای که پژوهيده اند، ادعا کرده اند که مدرنيزم ريشه ای ايرانی دارد و خارجیها اين موضوع را تاکنون از ما پنهان داشته بودهاند.
براساس پژوهشهای این استاد درجه يک اسلامی، فرهاد، که در ادبيات فارسی به عاشق پيشگی شهرت دارد، در واقع مهندس بوده است و نخستين سيستم شيررسانی درون- شهری را پايه گذاری کرده است. براساس اين تحقيقات، مهندس فرهاد شيررسان، در اوقات فراغت به کوهکنی و عاشقبازی میپرداخته است اما کاراصلیاش مهندسی بوده است. نامبرده در يک گاردن پارتی که آن نيز اختراع ايرانيان است اما به اسم خارجیها ثبت شده، با دکتر شيرين خوش آب و رنگ آشنا می شود و يک دل نه صد دل عاشق دکتر می شود و سر به صحرا می گذارد. مهندس شيررسان چند بار پيشنهاد صيغه شدن به دکترخوش آب و رنگ می دهد که با پاسخ منفی وی روبرو میشود. درپی اين ناکامی وی بار ديگر سربه صحرا می گذارد و به عنوان شهيد مفقود به قلب تاريخ می پيوندد.
براساس تحقيقات دکتر پزشک الاسلام همه نام آوران ادبيات کهن ما دارای مدارک دکترا از دانشگاه های مشهوری مانند دانشگاه گندی شاپورو دانشگاه آپادانا بوده اند. (البته خدا رحم کرد که اين بزرگان از دانشگاه آکسفورد دکترا نگرفته بودند وگرنه مجبور می بوديم که افشايشان کنيم.) حتی کريم شيراه ای هم که به گواهی تاريخ داخل آدم نبوده است، دارای مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه شيراز در رشته ارتباط شيره و مزه پراکنی در روزگار باستان بوده است.
براساس تحقيقات اخير، دکتر ليلی مجنون خواه استاد روانپزشکی در دانشکاه مکران که امروزه به کرمان مشهور است، بوده است و در تراپی های هفتگی خود عاشق مريضی بنام غلامرضا چارده معصومی که با نام "مجنون" در کافه های لاله زار در آن دوره تخلص می کرده است، شده است وماجرای اين عشق آتشين را به روزنامه نگاری بنام نظامی فروخته است.
در اين راستا بايد از کسانی مانند؛ دکتر وامق عذرا خواه، مهندس ويس يک دل نه صد دل، دکتر حافظ رند نژاد (الکلی) و حجه الاسلام دکتر سعدی شيرازی نيز ياد کرد و از خداوند تبارک علّو درجات برای ارواح پرفتوح آنان و زيارت خانه خدا از رهبر معظم انقلاب برای وراث آنان آرزو کرد
***
شــــيوه طالــبانی
هر حکومت دينی ناگزير از گزينش شيوه طالبانی در رويارويی با مردم است. اين چگونگی از آنروست که هيچ دينی آيين کشور داری ندارد. در هيچ دينی نيز، گفتمانیهايی بنام "انسان"، "آزادی"، "اخلاق" و "کشور"، به معنای مدرن آنها يافت نمیشود. هر دينی تنها پيروان خود را انسان میشمارد و پيروی بیپرسش از فرمانهای خود را اخلاق میخواند. "کشور" در فرهنگ سياسی جهان مدرن بستر جغرافيايی "ملت" است. اما ملت در فرهنگ دينی معنای ديگری دارد. . برای نمونه، اسلام، تنها "ملت ابراهيم" که پيروان دينهای ابراهيمی هستند، را ارج مینهد و ملتهای ديگر را به رسميت نمیشناسد و آنها را نجس و کافر و دوزخی میداند. پس هر حکومتی که با نام اسلام برپا شود، هر اندازه نيز که خوش چشم انداز باشد و گردانندگان آن نيکخواه مردم باشند، ناگزيراز کشيدن شدن به خونريزترين و ويرانگرترين حکومتهای تاريخ است.
خمينی و دار و دستهاش، نه آنگونه که بسيارانی میپندارند، دست نشانده بيگانگان بودند و نه بدخواه مردم. آنها با اين باور که اسلام برای همه پرسشها پاسخ دارد، پا به کارزار سياست نهادند، اما هنگامی که به پوچی باور خود پی بردند، مزه قدرت آنان را درگير و اسير خود کرده بود و دل بريدن از آن را به زيان "بيضه اسلام" میدانستند. داستان اين گونه بود که گروهی تهيدست، ساده انگار و ناآگاه، که از روستاها و دوزخیترين بخشهای شهرهای بزرگ، تکبيرگويان آسيمهسر و پرخاشگر، خود را به کاخهای سعدآباد و نياوران رسانده بودند و در آنجاها جا خوش کرده بودند، دل بريدن از آن "مکانهای شريف" را دور از انصاف می دانستند. پس فتوا دادند که "امروز حفظ نظام از اقامه نماز هم مهمتر است". يعنی که جای ما خوب است و ديگر کاری به اين که در اسلام سياست و حکومت و علم و اينها هست يا نه نداريم.
اوباش حاکم برايران اين نکته را بدرستی دريافتهاند و میدانند که تن در دادن به اندکترين خواستهای مردمی، آغاز ِ پايان حکومت اسلامی خواهد بود. در سی ساله گذشته هربار که اندک روزنی به سوی اميد و آرمانهای انسانی باز شده است، واکنش اين حکومت، موج ويرانگری از خونريزی و لوَردن مردم بودهاست. ناسازگاری دين و انسان، داستان تازهای نيز نيست. اين داستان هيچ پيوندی نيز با دنيای مدرن ندارد. دين در سراسر تاريخ دراز دامن اجتماعی انسان، بزرگترين آفت ذهن و زمان او بوده است. همه دينها با ادعای آورندگانشان، برای رستگاری انسان پديد میآيند و اگر به آنها ميدان داده شود، اندک اندک انسان و انسانيت را به نابودی می کشند. مومنان راستين هماره شرمسار از ناتوانی در ريختن خون گناهکاران زندهاند. خوشبختانه اکنون در کشور ما ژرفا و پهنای بلای بزرگ که بر سر ايران و ايرانيان آمده است، اندک اندک دارد برای همگان آشکار میشود. بدبختانه اين آشکاری، بهای بسيار گران و گزافی برای ايرانيان داشته است.
بله، هر حکومت اسلامی، با هر انگ و رنگ و چشماندازی که باشد، اگر به خواستههای مردم تن در دهد، در اندک زمانی برچيده خواهد شد و اگر بخواهد بماند، ناگزير از خونريزی و ويرانگری و دهشت زايی هماره و همگانیست. چنين است که میگويم که هر حکومت دينی ناگزير از گزينش شيوه طالبانی در رويارويی با مردم است.
***
آينـهای ديگر
رفتارهای اينترنتی، حوزه تازهای در رفتارشناسیست که گسترهای کم و بيش جهانی دارد. اين حوزه اکنون در دست سرويسهای ااينترنتی و ماشينهای جستجو مانند گوگل و ياهوست. آمار اين شرکتها خريداران زيادی دارد؛ از شرکتهای چند مليتی گرفته تا نهادهای آکادميک مردم شناسی و سازمانهای برنامه ريزی و جاسوسی دولتها و حکومتها. دستاوردها و پايانداد پژوهشهای اينترنتی از آنرو ارزشمند است که بخش بزرگی از آن نشان دهنده کردارهای کاربران در خلوت خويش است و میتواند خريدار گزارشهای اين پژوهشها را به دلمشغولیهای مردم و آن چه در ذهن آنان میگذرد، رهنمون شود. برای نمونه، اگر ما بدانيم که کاربران اينترنتی در ايران به چه سايتهايی سر میزنند، آنگاه میتوانيم گمانههايی درباره چگونگی ذهنيت آنان و نيازها و خواهشها و آرزوهايشان داشته باشيم و نيز به دل مشغولیها و سرگرمیها و خواستههای آنان پی ببريم. دانستن همين اطلاعات برای رفتار شناسان و فروشندگان کالا و برنامه ريزان کشور و دوستان و دشمنان ايران و سياستمداران و جامعه شناسان و ديگرخواهندگان اين گونه دادهها، چيز کمی نيست.
آمارهای اينترنتی میتواند خبرساز باشد. برای نمونه اين که کاربران اينترنت در عربستان سعودی بيشترين مشتريان سايتهای پرنوگرافی باشند و يا پرشمارترين واژه جستجو شده در فلان حوزه، درباب فلان بحث شيرين باشد و يا امريکايیها بيشترين اطلاعات را درباره خودکشی خواسته باشند. اين آمار همچنين میتواند اسباب شرمساری برای حکومتها باشد. اين که بيشترين سايتهای هک شده دولت در فلان کشور باشد و يا شمار سايتهای مخالف در کشوری بيش از شمار سايتهای جانبدار حکومت باشد.
آمارهای اينترنتی در پيوند با مردم کشورهايی که حکومتهای خودکامه و يا فرهنگهای سنتی و مذهبی دارد، ارزشمندتر است. در اين کشورها گسل ميان رفتارهای خصوصی و همگانی بسيار پرپهناست و پنداره همگانی در آن کشورها برآن است که بيشتر مردم تا "به خلوت میروند آن کار ديگر میکنند". روانشناسان اجتماعی، بهداشت روانی مردم هر جامعه را با اندازه ژرفا و پهنای گسلی که ميان رفتارها و کردارهای خصوصی و عمومی مردم آن جامعه است، می سنجند. هرچه اين گسل ژرفتر و پهنتر باشد، فرهنگ جامعه بحرانیتر و زندگی در آن دشوارتر است. در چنان جاهايی، فرد با ماسکهای گوناگون به گستره همگانی پا مینهد و هرگز يکدل و روراست نمیتواند باشد. زندگی در جامعه آنچنانی، هماره در چارچوب ِ رودرواسی و تعارف و آبروداری و چاپلوسی و مجيزگويی و تقيه و خرزرنگی و مرد رندی و مخ زنی و نيرنگ و ريا روان است. اين دوگانگی را در همه لايه اجتماعی نيز میتوان ديد. حتی خانهها نيز دو بخش اندرونی و بيرونی و يا اتاق نشمين و اتاق مهمان دارد. فرد نيز در اندرونی کسی و در بيرونی کسی ديگر میشود. يک جا آزمندی خودکامه و درنده خو و در جايی ديگر تاجری، استادی، عالمی و يا عنوان داری نرمخو و مهربان.
بررسی رفتارها و کردارهای اينترنتی، بررسی بخشی از حوزه رفتارهای خصوصیست. اين حوزه، ما را بدون ماسکهايی که در بيرون بر رو می گذاريم، نشان میدهد. گاه برخی از کامنتهای نوشتههای فارسی آموزندهتر از خود نوشته است. اين کامنتها، خودشيفتگی، ديگری ستيزی و تنگ نظری بسياری از ما ايرانيان را نشان میدهد. آينهای که کاستیهای ما را آن گونه که هست، آشکارا و آزارنده وامیتاباند.
***
بچه مشـهد
در من امشب ترنم غزلیست
دلم امشب ستاره باران است
واژه ها را خبر کنيد
تا که با کوزههای خالی خويش
بشتابند سوی من،
کامشب
در من است آنچه در دف باران
وآنچه در نای چشمه ساران است
(اسماعيل خويی)
با اين شعر زيبا بياد اسماعيل خويی میافتم. درباره اسماعيل و شعرش بسيار گفتهاند و نوشتهاند. اما شايد کمتر کسی بداند که او در طنز پردازی نيز کارها کرده است کارستان. امروز که داشتم خانه تکانی نابهنگام میکردم، ناگهان چشمم افتاد به دست نوشته شعری که اسماعيل، هزاران سال پيش آن را برروی کاغذ آورده است. اين شعر درباره ذهن پريشان و "پرت و پلا" گوی خمينیست. پيش از آن که چند بيتی از آن شعر را بخوانيد، بدنيست بدانيدکه برخی از طنز نوشتههای اسماعيل خويی در گاهنامه آهنگر در تبعيد، که زنده ياد منوچهر محجوبی همه کارهاش بود، با نام "بچه مشهد" چاپ میشد.
دوش امام نکته بين تفسير کرد
معنی "مثــــقالة شـــراً يــــره"
نکتهها میگفت بس کمياب و ناب
درّها میسفت نغز و نادره
کرده بود از جنس جان بزمی بپا
چرخ هفتم گوشهايش از گستره
از کلامش سفره دل پُر طعام
وز پيامش جان ما را شبچره
گفت؛ "هست اين نفس امّاره بسی
بدتر از اين زنگدای سامره
او نمیدانست در دين مبين
اقتصاد و اين چيزا مال خره
نان خالی را نمیخورد از طمع
تا بگيرد از خدا نان و کره
تازه وقتی هم خدا داد اين به او
او نشد باز از خدا متشکره.
گفت؛ يارب کاشکی میداشتم
برسر اين سفره يک ران بره
......
حق به خشم آمد که ارواح ننهت
تو مگر از غربی ای مستکبره!؟
روز و شب گر روزه گيرد هر کسی
زود گردد کار دنيا يکسره
لکن، البته اميرالمومنين
گفته؛ "خيلی خاصيت داره تره"
هرکسی حلوا به گورستان برد
خسّرالدنيا شود و الاخره
احوط، البته ، همان که بانوان
يکوری افتند روی مقبره
خربزه يک ميوه مستکبریست
لکن امريکا از آن هم بدتره
.......
با چنين منطق نمیدانم چرا
میکنند آقای ما را مسخره
***
جور ديگر بايد ديد.
ما درباره بحرانهای سياسی و فرهنگی و هنری مینويسيم و مردم ايران با بحران های روزمره ديگری درگيرند. گرانی، ناامنی، خفقان، بحران آلودگی آب و هوا، غم ِ نان و بيکاری، خودکُشی، فرارهای گوناگون، بی پولی، زلزله، هرج و مرج همگانی، اعتياد، ترافيک، بی اعتمادی، فروپاشی هنجارهای فرهنگی، بی خانمانی، بی فردايی، بی برنامگی و ......
آخر زمانی که هوای شهر، روزی دهها نفر را به کام مرگ می فرستد و تصادفات رانندگی صدها نفر را، از بحران هويت سخن گفتن، خروسيدن بی محل است. تا زمانی که آنچه گفتنی ست ناگفته بماند، نوشته های ما نيز ناخوانده خواهد ماند. چنين باد!
***
احمــد قابل
احمد قابل مرد قابلی مینمايد. او درد دين دارد و اين درد، او را به رويارويی و ستيز با دکانداران دين واداشته است. دينداری حق انسان است آنگونه که بی دينی. اما هنگامی که کسی يکی از اين دو را ويژگی بداند، دکانی باز میشود بنام "دين". همه کوششهای احمد قابل در چند سال گذشته، مبارزه با دکانداران دين بوده است. تا بيزاری خود را از راهزنان سرمايه دينی مردم نشان دهد، احمد قابل با گفتهها و نوشتههای خود گهگاه پنجه بر روی ديو کشيده است. بازتاب ستيز رهروان حوزوی با آنان که دکان دين باز کردهاند، در کشوری چون ايران بسی بيش از بازده رويايی ديگران با اين دينی کاران میتواند باشد.
احمد قابل میتوانست مانند بسياری از همگنان خود که به خفت در خويشتن بستری هستند، در ساحل عافيت، خاموش بزيد. دوره، دوره دوربرداری آخوندها و بهره وری آنان از خوان يغمايی بنام ايران است. اين چگونگی شايد هرگز ديگر در آينده فراهم نشود. با اين همه، کسانی چون منتظری و صانعی و کروبی و طاهری و قابل، با آگاهی از اين چگونگی، به مردم پيوستهاند و خواب و آسايش از همکاران دين فروش خود گرفتهاند.
از اين ديدگاه، من احمد قابل را قابل میدانم، وگرنه با انديشههای مذهبی کسانی چنو هيچ کاری ندارم.
***
ديپلم امامت!
چندی پيش دولت سوئِس اعلام کرد که از اين پس ائمه جماعات مساجد سوئِس بايد دوره آموزش شهروندی اين کشور را بگذرانند. کشورهای دِيگراروپايی نيز در چند ماه گذشته با وضع مقرراتی اِين چنينی برآن شده اند که شناخت بيشتری از مسلمانان مسجدی کشورهای خود بدست آورند و آنان را از نزديک بپايند. در برخی از اين کشورها, دولت شرايط بسيار دشواری برای پيش نمازشدن و اقامه امامت در نظر گرفته است . میگويند که درآلمان امام جماعت نخست بايد در آزمون زبان پيروز شود و سپس امتحان شهروندی بدهد. در انگليس هم گويا در آينده نزديک پيش نماز هر مسجد بايد دارای ديپلم امامت باشد.
با اين حساب جهان اسلام در آينده ای نه چندان دور، دارای ائمه و مجتهدين رنگ و وارنگ فرنگی خواهد شد. تاکنون احاديث و روايات از زبان سيد طاووس و شهيد ثانی و مجلسی و مجتهد شبستری نقل می شد. از اين پس بايد منتظر کرامات و روايات سيد پاريسی و محبوس لندنی و آيت الله دانمارکی و مستر مجتهد منچستری هم باشيم. نيز بايد ديد که اين احاديث و روايات درباره فوايد گياه خواری و ازدواج با همجنس و مسايل اين چنينی و آنچنانی چه خواهند گفت.
زمانی که تازه به اين شهر آمده بودم در معنای نامش مانده بودم و هرچه بيشتر می گشتم، کمتر می يافتم. گره کار در اين بود که من معنای نام بيشتر شهرها و آبادی ها را از روی نام امام زاده های آنها در می يافتم؛ فی المثل می دانستم که قاسم آباد از برکت حضور امام زاده قاسم آباد بود ويا شهرضا به خاطر گل وجود مرقد حضرت شاه رضا. مشهد که ديگر تکليفش روشن است. اما اين شهرِ به اين درنددشتی يک امام زاده بی غيرت هم نداشت . البته هنوزهم ندارد اما با وضعی که پيش آمده، اميد است که در آينده نزديک اين کمبود برطرف شود.
امروز می فهمم که اين شهر را بنام همان لندهوری که برای نخستين بار در اين محل نمورِ جاخوش کرد و خشت بنای آن را نهادِ، نام گذاری کرده اند و امروز اين نام براثر مرور زمان "لندن" خوانده می شود.
........................
بعضی شهرها نامهای ساده و معنی داری دارد مانند سده که از سه تا ده به هم چسبيده ساختهشده است و يا مياندوآب که ميان دو رود پر آب نشسته است. البته آباده هم بد نيست گر چه هنوز معلوم نشده است که کجاش آباده؟ ولی بهرروی بهتر از شيراز است. آخه اينم شد اسم؟ نمیدانم چه شيرپاک خوردهای، نام يک شراب بدمزه استرالِيايی را روی شهر به آن خوبی گذاشته است؟
***
روزهاى خوش
روزيست خوش و هوا چه زيبا شده است
خرّم همه دشت و كوه و صحرا شده است
گل مومنِِ با حجاب و بلبل ريشو
به به، همه جا بهشت زهرا شده است
***
روزيست خوش و هوا تميز و غيره
زيبا شده هر درشت و ريز و غيره
اين روزِ تميز را بسر با يد برد
با خوردن و خوابيدن و چيز و غيره
***
روزيست خوش و هوا كمى بارانیست
البته چه غم كه اين يكى هم فانیست
افسوس كه روز و روزگارِ من و تو
چون آخرتِ آلن دلون بحرانیست
***
روزيست خوش و هوا نمادِ پاكى
در حمد و ثنا نشسته كرمِ خاكى
شمع و گل و پروانه همه خاموشند
بر گِردِ مزارِ بلبلِ سوزاكى
***
روزيست خوش و هوا چه عنبرگون است
آهو بچه كرده، مادرش دلخون است
ياران به "جانى دالر" خبر بايد داد
بلبل گويا به گوره خر مظنون است
***
روزيست خوش و غنچه بسى خندان است
آتشپرك و دلبر و شور افشان است
شك نيست بُوَد مفسد فى الارض، ولى
خوشبختانه بيرونِ از ايران است
سرمایهداری شرقی
شیوه ساخت و پرداخت و فروش دستاوردهای اقتصادی برخی از کشورهای آسیایی مانند چین، روسیه، هند، سنگاپور و کره جنوبی، پیرو فرهنگ اقتصادی و بازرگانی نوینیست که با بررسی آن میتوان گفت که درآن پاره از جهان پدیده تازهای بنام "سرمایهداری شرقی" شکل گرفته است. این گونهی تازه سرمایه داری تنها ویژه کشورهای آسیایی نیست و من تنها در برابر "سرمایهداری غربی" که خاستگاه آن اروپای غربیست، آن را با این نام می خوانم. مرادم این است که با این برابر نهی، نشان دهم که گونه تازهای از سرمایه داری دارد در جهان شکل میگیرد که سرمایه داری دولتی نیست و یژگیهای سرمایه داری غربی را نیز ندارد. این گونه تازه سرمایه داری، میرود تا جهان را در چند دهه آینده، دستخوش بزرگترین دگرگونیهای اجتماعی و فرهنگی سازد.
سرمایهداری غربی، در بسترفرهنگ دموکراسی لُیبرالی شکل گرفته است. از اینرو سرمایه داری غربی با دموکراسی و حقوق بشر سر ستیز ندارد. البته این سخن به معنای آن نیست که سرمایهداران غربی دل خوشی از دموکراسی و حقوق بشر دارند، بلکه میخواهم بگویم که ناگز از پذیرش این مفاهیم و بازتابهای آنها هستند. این چگونگی سبب شده است که گروههای دور از دایره قدرت مانند؛ کارگران، زنان، کودکان، ناتوانان، مهاجران، پناهندگاه و کوچندگان، در کشورهایی که به شیوه دموکراسی غربی اداره میشوند، بتوانند از راههای قانونی، روزی و روزگار خود را اندکی بهبود بخشند. چنین است که در کشورهای دموکراتیک، کاربرد حق رای و راهبردهای قانونی، هماره اهرمهایی در دست بینوایان و ناداران است تا جلوی خودکامگی سرمایهداران تمام خواه گرفته شود. از اینرو، در میدان مبارزه با سرمایه داری غربی، هماره روزنه امیدی باز است.
سرمایهداری شرقی نه تنها با گفتمانهایی چون؛ دموکراسی و حقوق بشر بیگانه است، بلکه با آنها سر ستیز دارد. این سرمایه داری هیچ گونه بار اخلاقی و اجتماعی نمیشناسد ودیو یک چشمی را میماند که تنها هدفش چنگاندازی بر بازارهای جهان در راستای سود بیشتر است. سرمایه داری شرقی نه در برابر انسان تعهدی دارد و نه در برابر زیستبوم او. این شیوه تولید در بیشتر کشورهایی که پدید آمده است، بنیادی نطامی - امنیتی دارد و اقتصاد را در دست اندک گروهی خودی ِ بی فرهنگ، بی آرمان و بی وجدان میخواهد. سرمایهداری شرقی، سرمایهداری دولتی به گونهای که در در گذشته در اروپای شرقی وجود داشت، نیست، اما از بازوی نظامی حکومت بهره برداری ابزاری میکند. در هرجای جهان که تاکنون این شیوه اداره اقتصادی پدید آمده است، در اندک زمانی، سرمایههای ملی به شیوه شگفتی برباد رفتهاست و به فهرست دارایی خودیها افزوده شده است. این چگونگی را کشورهای چین، روسیه، هندوستان، مصر و.... چرا راه دور برویم، در ایران خودمان نیز میتوان دید.
بله، سرمایه داری شرقی زیر چتر امپریالیزم غرب نیست اما از دیدگاه تاریخی، فرهنگی بس وحشیتر، انسان ستیزتر و زیانمندتر از آن دارد. اقتصاد کشورهایی که با این شیوه اداره میشوند، هیچ روزنه امیدی برای آینده باز نمیگذارد زیرا که نه انسان در فرهنگ آن هیچ جایی دارد و نه هیچ راه چارهای.
***
گـرفتـــــاری فیـلســــوفان
فیلسوفان وتئوریسینهای خیالباف همیشه چنین وانمود میکنند که زندگی واقعی یعنی همین خزعبلاتیست که آنان می بافند و اگر کسی چیزی از آن اراجیف نداند، کلاهش در زندگی پس ِ معرکه است. خوشبختانه چنین نیست و برای زیستن تنها هوای سالم و اّب و اندی پروتین و ویتامین و نمکهای کانی کافیست. پدر بزرگ ِ من صد و یک سال زندگی کرد، بی که " هِر"، را از "بِر|، تشخیص دهد. در ذهن او جهان سر و ته و آغاز و پایانی داشت. اودر گستره پندار خویش، "اهل کمالات"، بود و جهان را دارای جهات اربعه میدانست. جهان وی از شمال به مشهد ختم میشد و از جنوب به مکه "مکرمه". از غرب به کربلای "معلا" و از شرق به هندوچین.
فلسفیدن چیزیست در گستره علافیدن که تا زمانی که سرگرمی فردیست، کاری بس نیکوست، اما آنگاه که کار به نسخه پیچی برای فرهنگ و جامعه میکشد، کاری میشود نکوهش پذیر و بیهوده. گرفتاری فیلسوفان این است که آنان هماره در پی پاسخ دادن به پرسشهایی هستند که کسی از آنها نپرسیده است بل، که خود، آن پرسش ها را از سر بی کاری ( و گاه بی عاری)، در ذهن خود ساختهاند. چنین است که هیچ پیوند روان و سرراستی میان بسیاری از کارهای به اصطلاح "ژرف فلسفی" و زندگی روزمره مردم نمیتوان یافت. البته امروزه بسیاری از نوشتارهای فیلسوفان و تئوریسین ها، بخشی از کار آکادمیک آنهاست و نه نیازی فرهنگی.
به گمان من زندگی بسیار ساده تر و جدی تر از آن است که با شوخی های پیچیده فلسفی تباه شود.
***
شـعر
به خواب می ماند
شگفت و روشن و شیرین
میانِ هالهای از هیچ
به آفتاب
به آتش
به آب می ماند
بهشتِ گم شده من
چراغِ روشنی از هر چه آرزوست لبالب
حضورِ من داغی ست
که در هوایِ تو روییده ست
فریادی ست
میانِ تشنگی و تندر
میانِ آب و اقاقی
چه روزگارِ بدی!
چه راههای درازی!
کسی نمی داند
چگونه باید باشد
کسی نمی گوید
- چرا؟
چگونه بگوید؟
درونِ پردهِ تنهایی
شکفته روشن و خاموش
و در خیالِ من از خوابهای رویاها
جهانِ زیبایی
از آفتاب
از آتش
از آب
می بافد.
***
از این قلمرو ظلمت می گوید هشدار که هرگونه ستیز با غرب و فرهنگ غربی آ ب به آسیاب ارتجاع ریختن است و همصدایی با آنهایی است که سالهاست دکانی بنام " مرگ برآمریکا" باز کرده اند و از برکت این شعار به چه و چهها که نرسیده اند، یعنی که رسیده اند و آمریکا را نیز به چهها که نرسانده اند. می گوید که یکی از کارهای این دکان، پدید آوردن ِ دشمنی افسانه ای برای امریکاست که پس از فروپاشی شوری، دربدر در پی ِ یافتن ِ جانشینی مناسب برای لولوی کمونیزم بود تا توجیهی برای هزینههای نظامی خود بیابد. اینها ما را و دین ایمانمان را به دشمنی که امریکا می خواست، بدل کردند. چنین است که امروز عرصه برهمه مسلمانان در همه جای جهان تنگتر شده است. هشدار که ناخواسته همرای دشمنان خویش نباشی.
می گوید: بله، من هم می دانم که فرهیختگان و روشن رایان غربی نیز از آتشی که امریکا در جهان، بویژه در خاورمیانه برپا کرده است، دل پرخونی دارند و به جنگ با آن برخاسته اند. اما آنان از دیدگاهی به این کارزار مینگرند که ما را با آن کاری نمیتواند باشد. اینجا ایران است و من ِ ایرانی باید دریابم که کیستم و در آغاز هزاره سوم در این گوشه از جغرافیای جهان، جایم در کجای تاریخ است. چگونه بودن کاربسیار دشواری است. همیشه نیز چنین بوده است. اما انگار در روزگار ما دشوارترین کار شده است و سیاسی ترین پرسش زمانه ما نیز هم.
اینجا تهران است و من هنوز در آغاز تاریخم در این گوشه از جغرافیای جهان - سخنان چامسکی - با آنکه روزی شاگرد او بوده ام - گرهی از کار من باز نمی کند که هیچ، بر گیجی و ویجی و ناهنجاریهای ذهنی ام نیز می افزاید. سخن کوتاه، کاری نکن که هم سیخ بسوزد و هم کباب! چامسکی ایرانی نیست و پس، آنچه که میگوید، زیبنده انساندوستی دریا دلی چنوست که جهان را تهی از دیوان و دیوانگانی که بربام جهان نشسته اند، می خواهد. سخنان او نه از جنس دکانداران "مرگ برآمریکا" که همتاقه پرخاشهای برتراند راسل و سارتر است. اینان سخنانانشان همه انکار فریب و ریاست و با هیچ ترفندی نمیتوان معنایی دیگر از آنها مراد کرد. اما تو...!؟ هشدار که ایرانی باید با چشمداشت به رویدادهای سرزمین خود و معناهایی که از سخنانش می توان مراد کرد، سخن بگوید، یا نگوید.
هشدار که شعار ِ "مرگ برامریکا" بسیارانی از هم میهنان و هم کیشان و همسایگان ما را – بی که باید - به کام مرگ نابهنگام و نیستی ِ بی هدفت فرستاده است و هم اکنون هماره ما را از پادافره ای که در راه است میهراساند.
در بیشتر کشورهای غربی، سه گروه از دولتهای خود بیزارند؛ نخست نژاد پرستان ِ افراطی که جهان را از دریچه بسیار تنگ نژاد ستایی می نگرند. دیگر چپیهای دو آتشه و ساده انگار، که بیرون از دایره قدرت، خواهان دگرگونی انقلابی جهانند و سوم روشنفکران پست مدرنی که با تردید به پروژه مدرنیت می نگرند و پدیدارهای آن را به پرسش می گیرند. بسیاری از روشنفکران کشورهای پیرامونی نیز با توجه به تاریخ مبارزات استثمارستیزی خود، فرهنگ غربی را عامل اساسی بحرانهای خود می دانند و امریکا را که اکنون سردمدار و پرچمدارِ فرهنگ جهانگشای غربی ست، بزرگترین دشمن خود می پندارند. یکی از گرفتاریهای اساسی این روشنفکران این است که از ادبیات سه گروهی که از آنها سخن رفت، در راستای هدفهای خود بهره می جویند و آن را گواهی بر نادرستی ارزشها و بنیانهای فرهنگ غربی میدانند و بدینوسیله ورشکستگی آن را اعلام می کنند. این چگونگی بر بحران ذهنی جوانان در آن کشورهای پیرامونی می افزاید و راهیابی آنان را هرروز دشوارتر می کند. برنمودن و پٌرنما کردن انتقادهای زیستبوم گرایان و پست مدرنیستها و چپیها و راستیهای اروپایی درپسزمینههای بومی خود معنا دار و بجاست، اما ترجمه و ترابری آنها به فرهنگ ما کمکی به راهگشایی برای فردایی بهتر نخواهد کرد.
سیستم دفاعی هر فرهنگی می خواهد که دارندگان آن فرهنگ، خود را خوشبخت ترینان برروی زمین بپندارند. این سیستم که با آموزش و پرورش به درون ما راه می یابد، ناخودآگاه ما را کارگزار فرهنگمان می کند.تا هماره و در همه جا از آن فرهنگ و ارزشهای آن جانبداری کنیم. چنین است که بسیاری از پروردگان همه فرهنگها، ریشه همه نیکیها را در فرهنگ و سرزمین خود پی می جویند و هر آنچه در هرزمان شایشته و بایسته است را از آن پیشینیان خود می دانند. این چگونگی که در فرهنگ ما هنر را نزد ایرانیان می داند و بس، درفرهنگهای پیرامونی، با گره خود خرد بینی در برابر غربیان آمیخته است و روشنفکران بومی را به مبارزه با غرب فرامیخواند. چندی از منابع آماده ای که این روشنفکران برای گواهی بر ادعاهای خود دارند، ادبیات پست مدرن، نوشتارهای مارکسیستهای معترض و فمینیستهای اروپا و امریکاست. بسیاری از این منابع، سیستم دموکراتیک غربی را – گاه البته بدرستی - ناسالم و ناسازگار و ورشکسته و در حال فروپاشی می نمایانند. اگرچه این سخنان گاه به مذاق برخی مردم کشورهای پیرامونی خوش می آید و رسانه های دولتی برخی از این کشورها نیز شبانروز آنها را نشخوار می کنند. اما مخاطبان واقعی آنها در غرب، دایره کوچکی از مردم اروپا و امریکاست.
نگرش روشنفکری ما باید از دیدگاه سود و زیان همگانی و ارزشهای فرهنگیمان شکل گیرد و در راستای این نگرش با چشمداشت به روندها و رویدادهای جهانی پرورده شود.
................................................................................................
از این قلمرو ظلمت گذشتن آسان نیست
دلی به روشنی آفتاب می خواهد
(حافظ)
***
حرف حساب تا زمانی که غربیها مدارک دکترای جعلی به وزرای ما می اندازند، حکومت ما هم حق دارد که دلار جعلی چاپ کند و به آنها بیندازد.
****
مدیریت بُحران!
دکتر احمدی نژاد در نشست رسانهای خود در نیویورک، به شایعاتی که درباره او ساخته اند پاسخ داد. او در مورد حقوق بشر گفت؛ "اولاً آونایی که به من رای دادهند – اگر واقعاً رای داده باشند - اصلاً نمی دونند حقوق بشر چیه . این که از این. آونایی هم که به من رای ندادند راهم من اصلاً بشر نمی دونم. وی در مورد حقوق زنان گفت که من از همین جا باید به نقض حقوق زنان در امریکا و اروپا به به دولتهای آنها اعتراض کنم. شنیده ام که در آنجاها یک چادر فروشی وجود ندارد و زنان ناچارند حتی برای خرید روبنده و مقنعه نیز به کشورهای اسلامی سفر کنند. خوب، البته این مایه فخر ماست ، اما باید از حقوق این خانمهای محترم دفاع کرد چرا که از نظر ما همه زنان باید آزاد باشند که در کشور مطبوع خود پارچه چادری بخرند و چارقد و مقنعه تهیه کنند.
وی در ادامه سخنان خود افزود که شنیدهام که در برخی از این کشورها بعضی از مردان، با آنکه زنانشان هم در خانه حاضرند، در آشپزخانه دست بکار پخت و پز می شوند. این کار به نظر ما توهین آشکاری به مقام زن است و اینها با این کارشان نه تنها زنان خودشان را کنف نمی کنند، بلکه مردانگی خودشان را زیر سئوال می برند. خب، اگر جهان بصورتی که مد نظر ماست مدیریت میشد، ما اینها را مدیریت بحران میکردیم و مردها به این روز نمیافتادند. به زبان علمیتر می شود گفت که این مردها کاملاً بی غیرت هستند و خودشان خبر ندارند و این از شاًن و کرامت آنها بدور است.
دکتر احمدی نژاد در پاسخ خبرنگاری که از او درباره وجود لوکیمیا ( سرطان خون) در ایران گفت پرسید، گفت که کشور ما با همه کشورهای انقلابی روابط خوبی دارد و خب، معلوم است که قدم همه مردم این کشورها روی چشم ماست، از نامبیا گرفته تا بولیویا و لوکیمیا