یـادداشـت‌های شـــــبانه

بازار گستره ی نمایش سنت است و خیابان نمایشگاه تمدن مدرن. مرادم از بازار، تونلی مارپیچی ست که در دل شهرهای کهن مانند اصفهان، استانبول و قاهره ساخته شده است. بازار وانهادی از گذشته است و خیابان رودی بسوی آینده. بازار و خیابان هرگز با هم کنار نمی آیند و هرجا که بهم می رسند، یکدیگر را قطع می کنند. بازار پایگاه سنّت است و خیابان جایگاه بدعت. همه ی پدیده های تازه ی جهان در دوسده ی گذشته در خیابان به نمایش گذاشته شده است. از آخرین برساخته های تکنولوژیک گرفته تا برداشتنِ چادر و روسری. از خوردن بستی و نوشابه تا تظاهرات و خیزش های خیابانی. سینما و مجلس و دادگاه و پاساژ و نمایشگاه و استخر و تاکسی و اتوبوس، همه خیابانی هستند و بازار از وجودشان بی خبر است. این که بر درگاه هر بازاری نوشته اند؛ “ورود وسایل نقلیه موتوری ممنوع”، نمادی از ناسازگاری بازار با ماشین است.

در ایران کنونی خیابان، ضدِ انقلاب است. اگرچه انقلاب از خیابان آغاز شد و در خیابان پی گرفته شد و در خیابان به پیروزی رسید، اما آخوندها از این انقلابیِ نستوه که نزدیک به نیم سده است که به اسلام آنان “نـع” می گوید، بیزارند و آنرا بدستِ اوپاش و اراذل خود سپرده اند تا به روی شهروندانِ ناسربراه اسید بپاشند و جوانان را در آن ساچمه باران کنند و خیزشگران را تار و مار . جنگِ حکومت اسلامی با شهرها، جنگ با خیابان است و جنگ با خیابان، ستیز با آئین شهروندی و آزادی و آزادگی.

بازار در زمان انقلاب بسته می شود، اما خیابان شب و روز باز می ماند و غلغله می شود و به جوش و خروش می آید و می تواند کار را یکسره کند. این کار را بارها در شهرهای بزرگ جهان کرده است. این گونه است که در ایران، آخوندها دل خوشی از خیابان – که از سرآنان عمامه می پراند – ندارند و ورود همه نمادهای زندگی مدرن را به آن ممنوع کرده اند. خیـابان نمایشگاهِ فرهنگ و تمدنِ مدرن است. ایستگاه و زیستگاه انسانی که تن به تقلید نمی دهد.

دنبـــاله

نوبتِ مـا

تا نوبتِ ما شد، همه چی زیروزبر شد

در دوره یِ مـا، نوبتِ امّـا و اگـر شـد

یک خِنزریِ پنزری از ره نرسیده

شاهنشه اسلامی عمامه بسر شد

هر راه سوی چاه، سراسیمه روان گشت

هر بد که در اندیشه ی ما بود، بَتر شد

هر جوشش و هرکوشش و هر پویشِ ناچیز

همسایه ی دیوار به دیوارِ خطر شد

فوّاره ی خون از دل این خاک بپاخاست

جام دل ما، کاسه ای از خون جگر شد

بیدِکهنِ شهر که تندیسِ طرب بود

انداخته شد، دار شد و چوبِ تبر شد

تومارِ مُغان، جِقّه ی کی، قُـبّه ی نادر

با تاجِ خشایار، همه بارِ سفر شد

خوردند و ببردند و به بیگانه سپردند

فرهنگِ زمان، سنّتِ بردار و ببر شد

آخوند ز در آمد و ایمان ز میان رفت

آرامش و آسایش و انصاف ز در شد

آن شعله ی سرکش که ره افروزِ سحر بود

خاموش شد و قبله ی ما عصر حجر شد

صدها سده گیتی هیجان داشت نه خیطی

تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد!

https://news.gooya.com/2023/03/post-74575.php