تا نوبتِ ما شد، همه چی زیروزبر شد

در دوره یِ مـا، نوبتِ امّـا و اگـر شـد

یک خِنزریِ پنزری از ره نرسیده

شاهنشه اسلامی عمامه بسر شد

هر راه سوی چاه، سراسیمه روان گشت

هر بد که در اندیشه ی ما بود، بَتر شد

هر جوشش و هرکوشش و هر پویشِ ناچیز

همسایه ی دیوار به دیوارِ خطر شد

فوّاره ی خون از دل این خاک بپاخاست

جام دل ما، کاسه ای از خون جگر شد

بیدِکهنِ شهر که تندیسِ طرب بود

انداخته شد، دار شد و چوبِ تبر شد

تومارِ مُغان، جِقّه ی کی، قُـبّه ی نادر

با تاجِ خشایار، همه بارِ سفر شد

خوردند و ببردند و به بیگانه سپردند

فرهنگِ زمان، سنّتِ بردار و ببر شد

آخوند ز در آمد و ایمان ز میان رفت

آرامش و آسایش و انصاف ز در شد

آن شعله ی سرکش که ره افروزِ سحر بود

خاموش شد و قبله ی ما عصر حجر شد

صدها سده گیتی هیجان داشت نه خیطی

تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد!

https://news.gooya.com/2023/03/post-74575.php