قصـیده ی سه فازیه

یادتان هست آن زمان، آن روز

که طرف، گشت قوزِ بالا قوز؟

آمد و گفت که؛ چنین و چنان
نانتان توی روغن است و.. فلان

خانه خواهیم ساخت بهر همه
هرچه خدمت کنیم باز کمه

ما گلستان کنیم کشور را
بهتر از آن کنیم کشور را

آی، امپریالیست های…. فلان
همه تان جملگی ز خُرد و کلان

دست از کفر و جور بردارید
و به اسلام جمله رو آرید

که رسیده زمان استغفار
وَقِنَـا رَبَّنـَا عَذَابَ النـَّارِ

***

عارف و عامی و بقیه ی خلق
همه گفتند با هم از ته حلق

نهضت ما حسینی است امروز
رهبر ما خمینی است امروز

این چنین، انقلاب شد آغاز
تا رود رو به پیش، فاز به فاز

فاز اول کلید خورد و همه
پی رهبر، روان مثال رمه

“مرگ بر شاه”، و، “می کـُشم”، گویان
پی جاسوس، عربده جویان

در خیابان و کوچه و بازار
می دویدند با سرود و شعار

تا نمایند کشور اسلامی
خالی از کفر و جور و اعدامی

تا به کوریِ چشمِ استبداد
میهن خویش را کنند آباد!

***

فاز دوم امام با صولت
مشت زد تو دهان آن دولت

و خودش کرد دولتی تعیین
همه بر پایه ی اصولِ الدین

کار تا دید گشته است خراب
گشت طبع امام، آب به آب

به خروش آمد از پریشانی
ناگه آن سیـد جمـــــارانی

گفت؛ من خُدعَه کردم آنروزی
که بفکرم رسید، پیروزی،

هست محتاجِ خُدعَه ی خاصی
ورنه یعنی چه این دموکراسی؟

مملکت گشته است اسلامی
دست باید کشید از این خامی

لاکن اما، مع الاصف، جمعی
از روی کینه یا که بد فهمی

باز دنبال اجنبی هستند
دشمنِ سنتِ نبی هستند

باز زیر نقاب پیدا شد
مشت قدیسِ دیگری وا شد

***

باز زیرِ نقاب خالی بود
آنهمه کـَرّوفـَر، خیالی بود!

آن تلاوت که می رسید به گوش
ضرب آهنگ ماستمالی بود !

چشم و گوش و دل و دماغِ همه
همه کوری، کری و لالی بود

راه ها سوی چاه ها می رفت
باز هر پاسخی، سئوالی بود

ما ندیدیم و راه کج رفتیم
ورنه ره، راهوار و عالی بود

ما به خورشید، رنگِ خون دادیم
گرچه خوشرنگ و پرتغالی بود

می درخشید شاد و می رخشید
آفتابش به آن زلالی بود

پَر تکان داد باز لاشه خـوری
که هواخواه این حوالی بود

***

فاز سوم، چه فاز سختی بود
فاز جنگ و سیاه بختی بود

یکنفر گفت؛ کار صدام است
دیگری گفت؛ جنگ نه، دام است

سومی گفت؛ کارِ امریکاست
آشکار است همچو مو در ماست

دیگری گفت؛ دست اسرائیل
هست در کار، همچو عزرائیل

رهبر از کوره بازهم در رفت
اندکی با فلانِ خود، ور رفت

گفت این جنگِ کفر و اسلام است
غیر از این هر که گوید، اعدام است

امریکا، انگلیس و اسرائیل
هر سه هستند پشت پرده دخیل

فلـذا، گرچه مایه اَلَمـــه
چاره اش هست، “وحدت کلَمَه”

همه در بیت رهبری نگران
یعنی از قطب زاده، تا دگران

هرچه ملا و شیخ و علامه
فاضلابانِ زیرِ عمامه

اَنجزه، اَنجزه کنان شب و روز
شده بودند قوزِ بالا قوز

جنگ را نعمتِ خدا خواندند
از دلِ ما امید را راندند

سخت بر طبل جنگ کوبیدند
چیدمان فلاکتی چیدند

که بساط ستم بپا دارند
کـُشت و کشتار را روا دارند

(دنبـاله دارد)

.

خیابان های این شهر

بجایی نمی روند

و کشاله ی بندبندشان

در انتظار کلنگ

تیر می کشد.

.

آینه و شعمدان

زیور و زمهریر

و تلاوتِ بیگاه پوچی

از پشتِ گوشِ هوش

.

هیچ کس با هیچ کس

باهوده چیزی نمی گوید

در شکوهِ گورستانی این دیار

کسی نیامده، رفته است

و جای خالی اش هر روز

با توریست های مشنگ

سلفی می گیرد

هشت و هفده دقیقه!

هنگامی که اعضای شورای عالی انقلاب پا به اتاق گذاشتند، نگاهشان به ساعت رُبع-زن افتاد که در تاقچه میانی آرام و خامونش نشسته بود و به گواهی عقربه هایش، در ساعت هشت و هفده دقیقه از کار افتاده بود. یکی که خود را نقیبِ خود- گماشته ی گروه می پنداشت، با صدای بلند فریاد زد؛ "تکبیر". چند نفری به هق هق افتادند و چندتای دیگر هم دستشان را به نشانه ی اندوه، جلوی چشمانشان گرفتند، اما زیر چشمی، باز صفحه ساعت رُبع-زن را وارسی می کردند و لابد بین خوف و رجا مانده بودند و باورشان نشده بود که ساعت، درست در زمانِ مرگ امام از کار افتاده باشد. یکی با خود اندیشیده بود که آخر مگر ساعت، شیعه علی و پیرو خط امام است که با مرگ کسی از کار بیفتد!؟ دیگری در حالی که با خود گفته بود: اینم یه بازی دیگه س، دستش را روی شیشه ساعت کشیده بود و بر سر و روی خودش کشیده بود و با صدایی بلند، صلواتی بر محمد و آل اش فرستاده بود. یکی هم انگار که جعبه ی ساعت رُبع-زن را با جنازه ی امام عوضی گرفته باشد، روبروی آن نشسته بود و زار، زار اشک می ریخت و خدا را به روحِ پرفتوحِ آن امامِ همام، قسم می داد.

روز پیش در شهر چو افتاده بود که ساعت رُبع-زنی که در اتاق امام خمینی روی دیوار بوده است، در زمان پروازِ روح پُرفتوحِ آن حضرت به ملکوتِ اعلی، تابِ این مصیبتِ عظمی را نیاورده است و درست در ساعت هشت و هفده دقیقه ی شب، از کار افتاده است. می گفتند که پرستاری که شب آخر بالای سر امام بوده، گفته بود که من ساعت همراهم نبود و در لحظه عروجِ امام، به ساعت دیواری نگاه کردم که آن لحظه تلخ ِ تاریخی را یادداشت کنم، دیدم ساعت هشت و هفده دقیقه شب است. ساعتی بعد هم که می خواستم اتاق را ترک کنم، باز نگاه کردم و دیدم که ساعت در همان زمان از کار افتاده بوده است.

حالا اعضای شورای عالی انقلاب آمده بودند تا آن معجزه ی الهی را با چشمان خودشان ببینند و ساعت را از بیت امام به موزه منتقل کنند و در فهرستِ اموال منقول انقلاب، به ثبت برسانند.

در این بحبوحه، آبدارچی امام گفته بود؛ بابا، وال لا، بل لا، این ساعت ماه هاست که از کار افتاده بود. اما یکی از برادرها به او توپیده بود و با پرخاش ازش پرسید بود که؛ "عمو، تو بابی هستی یا کمونیس؟".
بعد رئیس شورای عالی انقلاب رو به آبدارچی کرده بود و گفته بود: هشت و هفده دقیقه. نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر. حالیت شد؟

آبدارچی زبان بسته بعد از چل و چند سال، امروز در این شبِ عزیز، عمرش را به شما داد و آن رازِ سر به مُهر را با خودش به زیر خاک برد.

نوبتِ عاشــقی

در کورانِ تاریکای روزگاری که در آن، آتشِ جنگ جهان را فراگرفته است و بر زمین و زمان شرنگِ تلخکامی و ناکامی و فتنه می بارد، آیا می شود از صدای سخنِ عشق گفت و نوشت؟ آری می شود، تا ستایش زیبایی و عشق در جهان جاودانه بماند و جای آن را سوگواری و مویه و اندوه و تباهی و تاریکی نگیرد.

...........

چيدمانِ تن تو…..، واويلا

زيرِ پيراهن تو…..، واويلا

.

بوی گل خیزد و نسیمِ بهار

از سروگردنِ تو....، واویلا

.

اوجِ موجِ طراوت است و طرب

لحظه ی دیدنِ تو....، واویلا

.

آتشی در گرفته در دل من

از پرستيدن ِ تو.....، واويلا

.

من و ديوانگی و دشت جنون

و پلنگيدنِ تو…..، واويلا

.

هيجان، شعر، شور، سوز و گداز

بوی عطرِ تن ِ تو…..، واويلا

.

روزگارم شکوفه باران است

از شکوفیدنِ تو....، واویلا

.

هم بهشت است، هم دلِ دوزخ

شعله ِ روشن ِ تو…..، واويلا

.

عشق يعنی همين که هست، همين،

دست من ، دامن ِ تو…..، واويلا

.

خبرش هست از دل تنگ ام

دل چون آهن ِ تو؟…..، واويلا

.

همه ی هستی ام شده دستی

تشنه ی چيدن تو......، واويلا

آموزه هایی از انقلابِ مشروطه

اگر هدف بنیادی مشروطه خواهان را آن گونه که بسیاری گفته اند و نوشته اند، برپایی "حکومتِ قانون" بدانیم، باید بپذیریم که انقلاب مشروطه از همان آغاز، شکست خورد. این شکست دینامیزمی را در فرهنگِ سیاسی ایرانیان و جان و جهان آنان براه انداخت که یکی از بازتاب های آن، دشمن انگاری دولت های غربی، بویژه امریکا و انگلیس بود. پیش از این رویداد، اندیشمندان ایرانی، غرب را گهواره ی فرهنگ و تمدن نوین می پنداشتند و بسیاری از راه ها و رسم ها و دستاوردهای صنعتی آن را الگوهای "پیشرفت" می دانستند و می ستودند. اما ناکامی ناشی از شکست انقلاب مشروطه و نرسیدن به آزادی و عدالت و حکومتِ قانون و مشارکت مردم در اداره ی امورِ کشور و نیز پیدایش امپراتوری شوروی در همسایگیِ ایران سبب شد که بسیارانی غرب را مایه ی همه ی بدبختی های ایران بدانند.

این چگونگی کم کم آگاهی هویتی ایرانیان را افزایش داد و اهل اندیشه را به واکاوی گذشته در راستای گشودن نگرشی بومی بسوی آینده واداشت. البته گریز به گذشته برای یافتن پناهگاهی در گوشه ی دنجی از تاریخ، تنها ویژه ی ایرانیان نبود. این رویداد، مکانیزمی روانی از سوی مردمانِ همه ی سرزمین هایی بود که بناگهان با جهان صنعتی مدرن روبرو شده بودند. شکلِ ایرانی این واکنشِ تاریخی، رسیدن به دو راهی ایران باستان – صدر اسلام بود که دو نگرش برای فرار از غربی شدن فراروی واکاوان می گذاشت. این دو نگرش در دهه میانی سده بیستم میلادی در ایران، گفتمانِ "بازگشتِ به خویش" را پدید آورد که پروژه ی پر سروصدایی بود. اگرچه این پروژه را کسانی مانند؛ سید جمال اسدآبادی، جلال آل احمد، احمد فردید، حسن نصر اصفهانی، داریوش شایگان، علی شریعتی و سپس جواد طباطبایی و کسانی دیگر، به گستره ی روشنفکری ایران کشاندند، اما ریشه های آن را باید در گفت و نوشت های پیش از انقلاب مشروطیت پی جُست. فشرده ی سخنِ این کسان این بود که بخود آمدن و بازگشت به خویشتنِ خویش، کلید راه آینده است و راه رستگاری فردا را باید از راه بازگشت به دیروز جُست. برخی از آنان می گفتند که پاسخِ همه ی پرسش ‏های اساسی این مرز و بوم را، گذشتگانِ ما داده‏ اند و ما والگان وادی مغرب زمین، بیهوده با پیروی از راه‏ ها و روش‏ های غربیان در پی آینده ‏ای بهتر هستیم. یکی گفته بود؛ همین بادگیرهای ساختمان‏ های یزد، کولرهای طبیعی‏ است که گذشتگانِ ما، برای رهایی مردم از گرمای سوزان کویری ساخته ‏اند. حالا ما به داشتنِ کولرِ آبی وارداتی از غرب، پُز می دهیم و بی خبر از این گره گشایی ‏های شگفت انگیز بومی، دل و دین در گرو راه‏ ها و روش‏ های غربی نهاده ‏ایم و نسخه ‏هایی را که آنان برای سرزمین ‏ما پیچیده ‏اند، برای درمان بیماری‏ های فرهنگی و اجتماعی خود بکار می ‏بریم. بسیاری از پیروانِ این نگرش، مردم را به گرایش به باورهای اسلامی در راستای مبارزه با "فرهنگِ منحطِ غرب" فرامی خواندند و یادآور می شدند که؛ اسلام به ذات خود ندارد عیبی. خیر و صلاح دنیا و آخرت را باید در این دین الهی جُست و به عصری که خداوند در قرآن به آن سوگند خورده است، بازگشت.(1)

پیرواِن نگرشِ دوم، راه چاره را در بازگشت به "دوران با شکوه کورش کبیر" در ایران باستان می دانستند. روزگاری که در باورِ آنان، تخت جمشید برای جهانیان سازمان ملل بود و مردم از گوشه و کنار جهان برای برطرف کردن همه ی گیر و گرفتاری‏ هایشان به سوی آن سازمان باستانی سرازیر می شدند.

هرفرهنگ، پناهگاه ها و گریزگاه هایی در ذهن دارندگان خود دارد که آنان در هنگام دشواری و دگرگونی های ناخوشایند اجتماعی، بدان ها پناه می برند. این گریزگاه ها برساخته هایی سیاسی – تاریخی ست که راه آینده را برای برپایی آرمانشهرِ همگانی با چشمداشت به گذشته نشان می دهند. این گریزگاه ها در دو سده گذشته که جهان با فرهنگ دامن گسترِ غربی روبرو بوده است، در فهرست گفتمان های ذهنی مردم سرزمین های پیرامونی پُرنماتر شده است. دونمونه ایرانی آن چشم اندازها؛ یکی، بازگشت به ایران باستان و دیگری بازگشت به دوران آغازین اسلام. است. هر این دو چشم انداز، در گستره ی سیاسی ایران، آزمون میدانی خود را نیز داشته است. نخست حکومت پهلوی که نماد بازگشت به آنچه "دوران شکوهمند هخامنشیان" خوانده می شد و سپس حکومت اسلامی که در پی بازگشت به روزگار پیامبر اسلام است. این دو راهه را به شکل های گوناگون، در بسیاری از کشورهایی که خود را یادگار تمدن های باستانی می دانند، می توان دید. مصریان نیز، سال هاست که برسر دوراهی، دوره های فرعونی و اسلامی مانده اند. چینی ها، هندوها و مردم بسیاری از کشورهای امریکای جنوبی نیز هریک به شیوه ی بومی خود برسرِ این دوراهه که در حقیقت دوراهه ی کهنه و نو و یا سنَت و بدعت است، مانده اند. برگردیم به ایران.

اگرچه در ایران جنبش های سیاسی و فرهنگی چندی، پس از انقلاب مشروطه پدید آمد، اما هیچ یک نتوانست راه سومی برای ذهنیت ایرانی بازکنند. راه سومی که بتواد رو به آینده داشته باشد و گرداگرد نیازِ کشور به برابری و قانونمداری، با مشارکتِ ملتِ ایران شکل گیرد. نه سازمان های سیاسی توانستند، راهگشای چشم اندازی قانونمدار و یا کار- بنیاد باشند و نه بنیادهای فرهنگی کوششی در راستای پی ریختنِ نگرشی فرهنگی – ایرانی کردند. از این دیدگاه، پیروزی حکومت اسلامی را، بازتابِ شکست مبارزان و روشنفکران و اندیشه ورزان و نیکخواهان در نشان دادن راه سوم باید دانست. اکنون پس از بیش از نیم سده از آخرین انقلاب ایران، هرچه پیشتر می ‏رویم، بیشتر در می ‏یابیم که بریدن از قافله ی تمدن جهانی در راستای “بازگشتِ به خویش”،(یا بازگشت به خیش؟)، چه کارِ ناروای بزرگی بوده است.

پیش آهنگان و پیشگامانِ خیزشِ مشروطه خواهی، در پی همگام کردن ایران با جوامعِ مدرنِ غربی بودند، نه رویارویی و رقابت با آن ها. هدفِ آنان از رسیدن به "حکومتِ قانون"، تغییر دادن حکومت به دولت و دستیابی به دولتی دموکراتیک بربنیادِ نگرشِ مدرن، به شیوه ای که در آن زمان در کشورهای اروپایی وجود داشت، بود وگرنه هیچ حکومتی بدون قانون نیست. حکومت شاهانِ قاجار نیز با زنجیره ای از قوانینی که با "حکمِ حکومتی" تدوین شده بود، اداره می شد.

قانون در نگرشِ مدرن، سیستمی سکولار از بایدها و نباید های هنجارمندِ مدنی، برای روشمند کردن رفتارها و کردارهای شهروندان هر کشور، در پیوند با دیگران است که توسطِ نمایندگانِ ملت، به گونه ی رسمی در مجلس قانون گزاری، با شکلی دموکراتیک، بررسی و پذیرفته می شود و به تصویب می رسد.(2) در جهانِ مدرن، قانون در هر کشوری که منشورِ جهانی حقوق بشر را پذیرفته است، باید با چشمداشت به گزاره های آن منشور تدوین و تصویب شود و برای همه ی شهروندانِ آن کشور یکسان باشد.

سیستم قانونی بعنوان بخشی از سازوکارِ دولتِ دموکراتیک، ابزاری مدرن است. در حقیقت دموکراسی نیز ابزاری برای رسیدن به هدفی ملی ست. این هدف اداره ی قانونمندِ جامعه در راستای خواسته های شهروندان و افزایشِ هرچه بیشترِ سودِ ملی، با کمترین بها برای شهروندانِ جامعه است. از این رو، برای راستی آزمایی اندازه ی پیروزی هر خیزشِ اجتماعی و هر انقلاب، می توان به بازتابِ قوانین آن انقلاب بر کیفیت زندگی مردم و نیز بر سودمندی آن قوانین در پیشبردِ سودِ ملی آنان نگریست. پایاندادِ این آزمایش در پیوندِ با ایران، ما را ناگزیر از پذیرش شکستِ انقلاب مشروطه و همه ی حکومت های قانونگزارِ پس از آن می کند. بسیاری از قوانینی که در صد و اندی سال گذشته در ایران به تصویب رسیده است، به زیان مردم و در راستای هدر دادنِ ثروت ها و فرصت های ملی ایرانیان بوده است. نمونه ی پُرنمایی از این چگونگی، قوانین دسترسی به منابع کانی ایران و برداشتِ آن ها، از نفت و فلزات گرفته تا فَـوَراندنِ سفره آب های زیرزمینی کشور است. غارتِ بی امان این منابع به وسیله بیگانگان و خودی های بیگانه پرست در سده ی گذشته، نه تنها اَبَر-تاراج تاریخی سرمایه های ایران و ایرانیان بوده است، بلکه برخی از پی آمدهای زیانمندِ آن مانندِ: بی آبی، جنگل زدایی، بیابان گستری، بایر سازیِ زمین و فرونشستِ آن در دشت ها و دمن های آبخیز و کشتزار، بخش های بزرگی از خاکِ کشور را به شیوه ی بی بازگشتی پوکانده و میرانده است.

بسیاری از بازتاب های اجتماعی و فرهنگی مکیدنِ و برداشت و تاراجِ دیوانه وارِ منابع زیر زمینی در ایران، بسی بیش از زیان های زیستبومی آن ها بوده است. برای نمونه، شتاب در کشیدن روستاییان به شهرها در مناطق نفت خیز، برای بکار گرفتن آنان در پالایشگاه ها و پایانه ها و کارگاه ها و کارخانه ها و نیز گسترشِ فرهنگِ ریخت وپاش و ناموزونی های بحران- زای ناشی از آن، همه ریشه در قوانین و برنامه های ناروشمند و شتابزده و بی حسابرسی در سده ی گذشته داشته است. این نابسامانی ها را هرج و مرجِ و ملابانیِ هذیانی حکومتِ اسلامی در نیم سده ی گذشته، شکل و شمایلِ تراژیک تری داده است. اکنون دیگر گم شدن ناگهانی دکلِ دویست هزار تُنی و ناپدید شدن بودجه چند صد میلیارد دلاری نیز، کسی را شگفت زده نمی کند.

بله، انقلاب مشروطه بی تردید بجایی نرسید و انقلابِ پس از آن نیز. اما از هر انقلاب می توان برای آینده ی کشور درس های تاریخی آموخت. من در این یادداشت، به نمونه هایی از آموزه هایی که از آن انقلاب می توان برگرفت، اشاره می کنم:

نخستین آموزه ی این که، انقلاب مشروطه نشان داد که هرچند نمی توان پایان خیزش های اجتماعی را پیش بینی کرد، اما با همبستگی و پشتکار می توان با سرسخت ترین حکومت استبدادی، مانند حکومت قاجار نیز در افتاد و بساطِ آن را برچید. دیگر آن که اگر هدفِ خیزشی برای مردم روشن نباشد و پیوندِ میان آن هدف و زندگی مردم برای همگان آشکار نشود، نمی تواند مردم را با خود همراه کند. نیز این که دگرگون کردنِ بنیادی جامعه و طرحی نو درافکندن، بی توجه به تنش ها و چندگانگی های گوناگون آن شدنی نیست. پیش آهنگان مشروطه خواهی با توجه به روزگارِ خود و تفاوت طبقاتی که با بسی بیش از بسیاری از مردم داشتند، نمی توانستند بخش بزرگی از مردمان ایران را با خود همراه کنند.

امروزه دیگر "مردم" واژه ی بی معنایی ست که راهزنان سیاسی و شیادانِ عوام فریب آن را بکار می برند. ایرانِ کنونی مردمانی با گروه ها و گرایش های گوناگونی دارد که هریک سود و زیان ویژه ی خود را دارد. این گوناگونی، همرنگی و همسانی را برنمی تابد. از سویی نیز، آگاهی های فزاینده ی جنسی، دینی، قومی و سیاسی، نیاز به پذیرش و کاربردِ "مدارا" را در داد و ستدهای سیاسی بایسته کرده است. گوشزد کردن مدارا و اهمیتِ کاربردِ آن، باید جای "اتحاد" را در فرهنگ گفتگو و کُنش ها و کوشش های سیاسی بگیرد.

رویدادهای سیاسی گذشته ی نزدیک نشان داده است که دوگانه ی دین و دنیا، یکی از تنش زاترین مرز بندی های اجتماعی ایرانیان در یکصد و اندی سال گذشته بوده است. بخشی از مردمان ایران، نگرشی مذهبی با منش و روش ریستی همخوان با آن نگرش دارند. بخش بزرگتری نیز با نگرش سکولار، وانمود می کنند که دین و مذهب را سه طلاقه کرده اند و از زندگی روزمره خود بیرون رانده اند. چاره کردنِ این دوگانگیِ تنش زا، نیاز به پذیرشِ منشِ و روش سکولار در اداره ی امور کشور در شکل نهادینه دارد. بدبختانه ما هرگز نهادهای مدنی نداشته ایم. اما در نبودِ آن نهادها، آموزش و پروش و رسانه های همگانی باید آگاهی از وجود و حضورِ دیگران را در فهرست همه ی برنامه های خود بگذارند. هر "من" و هر "ما" باید بیاموزد که دیگرانی که از ما و با ما نیستند، وجود حقیقی دارند و باید حق حضور در همه ی گستره های اجتماعی را نیز داشته باشند. فراتر از آن، اگر می خواهیم که سرزمینی را که میهنِ خویش می دانیم و می خوانیم، وجود داشته باشد، باید خود را ناگزیر از همزیستی بی خشونت در آن بدانیم.

آموزه ی دیگری که از شکستِ انقلاب مشروطه می توان برگرفت، این است که فرد در جامعه نمی تواند حقوق و وظایفِ فردی شهروندی خود را به دیگران واگذارد. این حقوق و ظایف، شهروند را فردانیت می بخشد و از توده جدا می کند و سپارش آن ها به دیگری، اندک اندک به فرسایش آئین شهروندی و دیکتاتوری کشیده می شود. زمانِ رخدادنِ هر انقلاب، نقطه صفرِ تاریخ آن انقلاب است. زمانی که خیزشی همگانی و فراگیر به هدفِ می رسد، انقلاب خوانده می شود. این فرآیند، پیش از پیروزی نام های گوناگونی می تواند داشته باشد. هر انقلاب، آغازِ روندِ دگرگون سازی به گونه ی بنیادی ست. اگر این روند با یاری و همکاری گروه های سیاسی همراه نباشد، راهزنان سیاسی داخلی و خارجی می توانند همه ی فرصت ها را بربایند و خود را نمایندگان مردمان کشور بخوانند. سرگذشت دو انقلاب گذشته در ایران نشان داد که همدستی دشمنان ایران با دولت های بیگانه می تواند آنانی را که خواستار رهایی از استبداد، کوتاه کردن دست ملاها از دایره ی قدرت، رسیدن به حکومتِ قانون، عدالتِ اجتماعی، آزادی، آبادی و زندگی معمولی هستند، تا جاودان ناکام بدارد.

البته درگیری همگانی نیاز به شکل گیری جامعه مدنی در چارچوبِ نهادهای اجتماعی دارد تا رسانه ها، حزب ها، سندیکاها و کانون های صنفی، بتوانند آزادانه کار کنند. نبودِ نهادهای نیرومندِ مدنی سبب می شود که مردم همیشه از دایره ی قدرت بدور باشند و صدایشان خاموش بماند.

آموزه ی دیگر از انقلاب مشروطه، آگاهی از نقش دولت های بیگانه در مدیریت و مهندسی روندها و رویدادهای اجتماعی ست. جمعیتِ کنونی ایران و گسترای جغرافیایی آن و نیز جایگاه استراتژیک اش سبب شده است که این کشور دشمنان دور و نزدیک چندی داشته باشد. نقش روس و انگلیس در انقلاب مشروطه آن چنان پُرنما بود که بسیارانی، دخالت های آن دو کشور را دلیل نافرجامی انقلاب مشروطه دانسته اند. در پیوند با انقلاب 57، کسانی آن را کودتای امریکا و انگلیس می دانند و آن را "آشوب" و "بلوا" می خوانند. آنچه آشکار است این نکته است که در روزگار کنونی، شمارِ حکومت هایی که آماده برای دخالت در امور داخلی ایران هستند، افزایش یافته است.

اگر گفتمان های سیاسی دوران مشروطه مانند؛ آزادی خواهی، قانون گرایی و نونگری بدانیم و آن ها را با گفتمان های سیاسی امروز مانند؛ ولایت فقیه، اصلاح طلبی، گشتِ ارشاد و....، مقایسه کنیم، به آسانی در می یابیم که از کجا به کجا رسیده ایم. این مقایسه می تواند این پرسش را در ذهن ما زنده کند که چرا؟ پرسشی که در ذهن هر یک از ما، ده ها پاسخِ شتاب زده و پیش ساخته و آماده دارد و همچنان بی پاسخ مانده است.

.................
1. وَالْعَصْر. إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسْر. إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا و.... (سورة العصر، قرآن)
2. البته این تعریف ساده ای از قانون است که دربرگیرنده ی همه ویژگی های این گفتمان نیست.