خیابان های این شهر

بجایی نمی روند

و کشاله ی بندبندشان

در انتظار کلنگ

تیر می کشد.

.

آینه و شعمدان

زیور و زمهریر

و تلاوتِ بیگاه پوچی

از پشتِ گوشِ هوش

.

هیچ کس با هیچ کس

باهوده چیزی نمی گوید

در شکوهِ گورستانی این دیار

کسی نیامده، رفته است

و جای خالی اش هر روز

با توریست های مشنگ

سلفی می گیرد