کلنجار اهل دین با جُستاوردهای داروین (بخش پايانی)

کلنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين، نه کلنجاری دينی ست و نه دانشی. اگر چنان می بود، ميدانی برای داد و ستدی دوسويه برای اهل دين و دانش پديد می آورد که بازتاب های آن باروری فرهنگی می توانست باشد. اين کلنجار هميشه و در همه جا، کوششی سياسی برای پيش گيری از بسته شدن دکان های دين فروشی بوده است. نيز چنين است داستان مبارزه اهل دين با حقوق بشر، آزادی زنان، دگرانديشان، بی دينان، و هم با دستاوردهای نوآورانی چون؛ کوپرنيک، گاليله، مارکس، فرويد، لايل و ديگر نوآورانی که پرده از روی حقيقت های پنهان برداشته اند و چشم اندازهای تازه ای برای نگرش به جهان هستی و پديدارهای آن برای انسان گشوده اند.

فرهنگ مدرن، رای مردم را تنها سرچشمه مشروعیت قدرت برای دولت می داند و برآن است که هر فرد در جامعه، فارغ از دانش و دارایی و پیشینه خانوادگی و پایگاه احتماعی و زور و ریزی و درشتی و سن و سال خود، تنها یک رای برای گزینش حزب و یا سازمان دلخواه خود دارد. این چگونگی همه ارزش های سنتّی را نادیده می گیرد و امتیازهای حسبی و نسبی را بی بها می کند. از چشم انداز فرهنگ مدرن، قدرت مایه فساد است و بهترین شیوه برای مبارزه با این فساد، پخش کردن قدرت در جامعه و داشتن نهادهای مهار کننده ای است که با شیوه های های قانونمند و سنجش پذیر، اداره شوند. این نگرش، کسانی را که به کانون های قدرت دسترسی دارند و به هر بهانه ای خود را برتر از دیگران می دانند، خوش نمی آید و بنام دین، کشور، ملت، قوم، ناموس، تاریخ، قانون و انسانیت، با حاکمیتِ مردم بر سرزمین و سرنوشت خویش، مبارزه می کنند. ریشه دشمنی حکومت های ما با اندیشه های مدرن را از این زاویه باید بررسید. دشمنان مردم در هر سرزمین، دشمنان اندیشه اند، زیرا که اندیشه، پیش نیاز آزادی و درگیری مردم در اداره امور کشور است.

دنبـــــاله ی اين بخش را در اينجا بخوانيد:

نفت، طلای سیاه یا بلای سیاه؟

 

ساختار روانی انسان به گونه‏ ای‏ ست که در آن، فرد، پیروزی‏ های خود را بحساب خودش می ‏گذارد و شکست‏ ها و ناکامی ‏هایش را بحساب دیگران. این سخن را درباره قوم ‏ها و ملت‏ ها نیز می ‏توان گفت. نمونه ایرانی این چگونگی، رویارویی ایرانیان با رویدادهای تاریخی ‏ست. چنين است که هر رویدادی را که پنداره همگانی آن را خوشایند می ‏داند، به ایرانیان نسبت می ‏دهند، مانند؛ ماندگاری زبان فارسی برای فارسی زبانان و پایداری آن در برابر یورش زبان و فرهنگ عربی. اما هرآنچه ناخوشایند و ناروا انگاشته می ‏شود، کار دیگران پنداشته می شود، مانند، ناکامی در صنعتی شدنِ کشور- که به گمان بسیارانی، کار انگلیسی ‏هاست – و یا ناکامی از بهره وری از سود ناشی از نفت که – باز هم تقصیر انگلیسی‏ ها و البته امریکایی هاست. گاه نیز رویدادی دستکار خود ایرانی ها پنداشته می‏ شود و سپس با آشکار شدن پیامدهای حساب نشده آن به دیگران نسبت داده می‏شود، مانند انقلاب که نخست نزدیک به صد در صد مردم آن را بومی می‏ دانستند و اندی و چندی بعد بسیاری درماندند که – بقول شاعر- ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را؟

اکنون بیش از یک سده از روزی که نخستین کلنگ ِ اولین چاه نفت در خاورمیانه در ایران به زمین زده شد، می گذرد. یک صد و اندی سال پیش، نخستین بشکه نفت از این سوی جهان، از ایران بسوی انگلیس روانه شد. از آن زمان تاکنون سخن درباره خوب و بد این رویداد بسیار گفته و نوشته شده است. برخی پیدایش نفت در این سرزمین را " بلای سیاه" خوانده ‏اند. این سخن اشاره به بازتاب های سیاسی و فرهنگی‏ ای دارد که پیدایش و فروش نفت سبب شده است، برخی دیگر پاسخ داده‏ اند که اگر چنین است چرا نفت را باید بلای سیاه خواند؟ مگر نه این است که این ماده تنها جنس صادراتی جدی کشور ماست که هر ساله میلیاردها دلار بسوی ایران سرازیر می ‏کند؟ راستی اگر اين نفت نبود، ايران در شکل کنونی آن وجود می داشت؟ پس با این حساب باید شیوه مدیریت نفت را بلای سیاه خواند و نه خود آن را که سرمایه بزرگ و سودمندی برای کشور ما بوده است. 
........................
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

 

افسونباری ژن و افسونکاری دین

همه دین ‏ها و آئین ‏ها با چشمداشت به ساختار ژنتیک انسان پایدار می ‏شوند و از آن‏ در راه افسونکاری بهره می‏جویند. ذهن انسان بویژه انسان امروزی، سبب جوست و به هر آنچه بی‏ سبب روی می ‏دهد، خیره می‏شود و اگر پاسخی برايش نیابد، در شگفت می ‏شود. شعبده بازان با چشمداشت به این رفتارِ ذهن انسان کار می کنند و هر تردستی و افسونگری با ته مایه ای از این چگونگی شکل می گیرد. پیامبران نیز با توجه به این ویژگی ذهنی، معجزه را گواهی بر راستی ادعای خود می ‏دانسته ‏اند.

پستانداران با نوازش آرام و رام می شوند و انسان که دسته ای از این رسته است، نیز. نوازش، نخستین دریافت عاطفی ِ نوزاد از مادردرهنگام آمدن به جهان است. دریافتی که هنگامه ی آمدن به جهان را آسان می ‏کند و هراس نوزاد را کاهش می‏ دهد و او آرام می ‏کند. گرمای این مهر، تن پوش جان آدمی می ‏شود و تا پایان هستی، او را امیدوار می ‏دارد. جهان، جایی سرد و سیاه و سنگین است و ما را همین آتش هماره مانا، افراشته و افروخته و امیدوارمی ‏دارد. نوازش، کلید انبان عاطفه انسان است. انسان چون دیگر پستانداران، با نوازش مجاب می‏ شود. چنین است که مکان های مقدس را با ساختمان ‏هایی دلنواز و با کاربرد ِ آینه و نور و عطر و گل و گلاب و گیاه و آب، پرداختی نوازشگر و روان گردان می‏ کنند.

چرا در کنار هر واحه ی خوش آب و هوا، کلیسایی، کنشتی، معبدی، زیارتگاهی و یا نیایشگاهی هم هست؟ برای این که نیروی روان گردان ِ طبیعت در آن سرزمین ها، به حساب معجزهای آن زیارتگاه‏ها و خدایان و ادیان وابسته بدان ها گذاشته شود. با این حساب، ادیان آبروی خود را در اذهان همگانی از ساختار ژنتیک ما می‏ گیرند. یعنی هرآنچه را ما خوش می ‏داریم، به خود می‏ چسبانند و نسبت می ‏دهند تا ما خوشداشت‏ های خود را به حساب "کرامات" و "برکات" آنها بگذاریم. چنین است که بزرگترین شب سال، شب میلاد مسیح می ‏شود و گل سرخ را "محمدی" نام می ‏نهند و خورشید و ماه و ستارگان را ردَ پای قدسین می‏ خوانند و آفتاب را پرتو ایزدی. نیز چنین است انتساب رو و بوی خوش به پیامبران و امامان و بستگان آن ‏ها.

افسونباری ژن، سرچشمه افسونکاری دین هاست. 
.....................
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

کلنجار اهل دین با جُستاوردهای داروین (5)

يکی‌ از پديدارهای‌ شگفت‌ِ هستی‌، همگونی‌ ساختاری‌ِ پوست‌ نرينه ‌و مادينه‌ در نژادِ هر زينده‌ است‌. اين‌ چگونگی‌ در انسان‌ سبب‌ شده‌ است‌ که ‌مردان‌ نيز دارای‌ پستان های‌ بيهوده‌ و بيکاره‌ باشند. اين‌ پستان ها هيچ‌ سودی‌ ندارند و رويش‌ آن ها برای‌ آن‌ است‌ که‌ پوست‌ِ تن‌ زن‌ و مرد از روی‌ الگوی‌ برآيشی‌ِ همانندی‌ شکل‌ گرفته‌ است‌ و چون‌ زن‌، زينده‌ ای‌ پستاندار است ‌مرد نيز به‌ ناگزير جای‌ پستان‌، برروی‌ پوست اش‌ آشکار است‌، اما اين‌ پستان ها هيچگونه‌ کارکردی‌ ندارند.

البته‌ اين‌ سخن‌ بدان‌ معنا نيست‌ که‌ پوست‌ ِ تن‌ انسان،‌ تن‌ پوشی‌ زنانه‌ است‌ زيرا اين‌ تن‌ پوش‌، در تن زن، جای‌ خالی‌ِ عضوهايی را که‌ در آن تن‌ وجود ندارد، بدرستی ‌نپوشانده‌ است‌. از اينرو ياخته‌ های‌ وسوسه ‌گرِ و کامبخشِ جنسی‌ در زنان‌ در جای‌ خود نيستند. اين‌ چگونگی‌ زيست‌ شناسانی‌ را که‌ لّذت‌ِ کردارهای‌ جنسی‌ را پاداشی‌ برای‌ همگون‌ سازی‌ (توليد ِمثل‌) می‌ دانند، با گرفتاری‌ روبرو می‌ کند زيرا اگرزينده‌ای‌ بتواند بدون‌ِ درگيری‌ و آميزش‌ با جنس‌ ِ ديگر، اين‌ پاداش‌ را بدون‌ پذيرشِ‌ نطفه‌ بگيرد، اين‌ پيش‌ پندار نادرست‌ می‌ نمايد.

دنبـــــاله اين بخش را در اينجا بخوانيد.

ملت ایران و ملت ابراهیم

اُسکار وایلد مردم را به دو دسته بخش بندی کرده است؛ یکی آن‏ ها که مردم را بخش بندی می ‏کنند و دیگر آنان که چنان نمی ‏کنند. نکته ای که می خواهم بنویسم مرا در رده نخست می گذارد و آن این است که در یک دسته بندی اختیاری می توان گفت که هر سرزمینی درجهان کنونی، دارای دو فرهنگ است؛ یکی فرهنگ بومی و دیگر فرهنگی که ریشهِ وارداتی دارد. این چگونگی در بسیاری از سرزمین ‏هایی که امروزه "کشور"، خوانده می ‏شوند – بویژه کشورهایی که تجربه استعمار رسمی نداشته اند، سبب دوگانگی فرهنگی  شده است و ملت تازه ای را در برابر ملت بومی هرسرزمین قرار داده است. این نکته تازه ای نیست اما اهمیت آن هنگامی آشکار می شود که با یادداشت آن و از چشم اندازِ این بینش، به رویدادهای سیاسی این سرزمین‏ ها بنگریم.1 

ایران نمونه خوبی برای چنین نگرشی است. سرزمینی با دوملت، یکی ملت ابراهیم و دیگری ملت ایران. این دوگانگی ریشه در رویارویی ما با فرهنگ غربی در سده گذشته دارد. پیش از این رویداد، همه مردم کم و بیش پیرو چشم اندازی همگون بودند، اما با ورود چشم انداز تازه ای که اکنون "بینشِ مدرن" خوانده می شود، شیوه دیگری برای زیستن پدید آمد که يکی از پیامدهای آن، رویارویی دو فرهنگ و شیوه زیستن بود. این رویداد، ستیز شهری و روستایی، کهنه و نو، سنت و بدعت و خودی و غیر خودی را پدید آورد با پیامدهایی که در چند دههِ گذشته شاهد آن بوده ایم. اگرچه رسانه ‏های غربی می کوشند تا این ستیز را ویژه کشورهای اسلامی بشناسانند، اما چنین نیست و در کشورهای دیگری مانند هند نیز چنین کشمکش‏هایی را می توان دید. 

دوملیتی، بدینگونه که نوشتم، پدیده تازه ای در تاریخ بشراست. فرهنگ ‏های پیش- مدرن، همگی چشم اندازی همگون داشتند و اگر لشکری برکشوری چیره می شد، این دوگانگی هرگز پدید نمی آمد. در آن روزگاران، ریشه ‏های فرهنگ‏ های همسایه، آبشخوری کم و بیش همگون و همپایه داشت وهمین همذاتی سبب داد و ستدی فرهنگی می‏ شد. یورش آوران و یغماگران، با همان ابزارها و شیوه ‏هایی می آمدند که مردم همان سرزمین در یورش به سرزمین ‏های دیگر بکار می بردند. عرب‏ ها، مغول ‏ها و ترکان، درلشکرکشی‏ های خود، با اسب و استر به ایران می آمدند و هم راه‏ ها و رسم‏ های خود را به آنان می ‏آموختند و هم از ایرانیان راه ‏ها و رسم ‏های تازه می ‏آموختند. اما فرهنگ غربی با ابزارهای دیگری آمد و سخنان دیگری از چشم اندازی دیگر می گفت. . ابزارهایی که ما چیزی از آن ندیده و نشنیده بودیم و نمی دانستیم. این فرهنگ، سخنانی دیگر داشت که ما هنوز هم در معنای بسیاری از آن‏ ها مانده ‏ایم. 

این رویدادِ تاریخی، دوگانگی بزرگی در ساختارِ سیاسی بسیاری از کشورهای جهان پدید آورده است که می توان آن ‏ها را کشورهای دو ملیتی خواند. کشورهایی که یکی از آن دو ملت همواره با زور ِ سرنیزه دیگری را خاموش می دارد. نمونه این کشورها؛ ترکیه، مصر، ایران، الجزایر، اندونزی و پاکستان است. گفتیم که این چگونگی در ایران درپی ِ رویارويیِ فرهنگ ‏های بومی و غربی، ملت ابراهیم را رویاروی ملت ایران نهاد. ملت ابراهیم، ملتی یکتاپرست و شریعتمدار است که ملیت خود در چارچوب باورهای خود تعریف می کند و مرز جغرافیایی ندارد. پیروان این آئین خود را بدان می شناسند و می شناسانند. یهودی، نخست یهودی است و سپس زاده سرزمینی. مسلمان نیز. فرهنگ این ملت، فرهنگ کاربرد ابزاری دنیا برای سامان دادن آخرت است. از این دیدگاه، جهان مزرعه ای است که انسان در آن برای آخرت کشت و کار می کند. 

آشنایی نسبی برخی از شهرنشینان و درس خواندگان، با اندیشه های مدرن، از سده گذشته سبب شده است که این دسته از مردم، دست از شیوه های سنتیِ زیستن و اندیشیدن بردارند و خواست‏ ها، آرمان ‏های تازه ‏ای داشته باشند.  برخی از این خواست ‏ها؛ آزادی ‏های فردی، قانونمندی جامعه، حقوق بشر، آزادی و برابری جنسی ‏ست. این گونه، بخش فزاینده ‏ای از مردمِ هر کشور، ملیت تازه ای درآن کشور پدید آورده اند که زمینه ساز بسیاری از کشمکش ‏ها و جنگ ‏های داخلی در کشورهای پیرامونی شده است. این دو ملت در کشورهای دوملیتی، نه زبان یکدیگر را می فهمند و نه همدیگر را به رسمیت می شناسد. 

چنین است که انسان امروزی براستی می تواند در وطن خویش غریب باشد. 

........................... 
۱. "ملت ابراهیم"، تعبیری قرآنی ست که با معنایی که ما امروزه از "ملت"، مراد می کنیم تفاوت اساسی دارد. گفتمان " ملت" به معنایی که امروزه به کار می رود یکی از ساختکارهای غربیان است که تاریخ چندانی ندارد. 

.........

https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

 

کلنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين (4)

علی شريعتی، مرتضی مطهری، حعفر سبحانی، يدالله سحابی و چند آخوند معمم و مزلّف ديگر نيز، در زُمره کسانی هستند که تئوری داروين را در اين دو پرسش که آيا انسان از نسل ميمون است؟ و، خلقت انسان آنی بوده است و يا تدريجی، خلاصه کرده اند و به خلقت تدريجی رای داده اند و تئوری داروين را بی خطر شناخته اند. همه اين کسان، کم و بيش سخنانی بی مايه و بی ارزش در اين باره نوشته اند. البته از ميان آنان، يدالله سحابی در کتابی بنام؛ "قرآن مجيد و خلقت انسان"۲، گوی سبقت را در ياوه گويی از ديگران ربوده است. وی که آگاهی بيشتری از ديگرانی که نام برديم، درباره انديشه های داروين داشته است، با پافشاری شگفتی، در کتاب خود برآن است تا حقايقی را که در اين باره می داند، تحريف کند و ذهن خواننده کتابِ خود را به سوی روايت اسلامی آن براند. وی نوشته است که کتاب های آسمانی يهوديان و عيسويان با حقايق علمی همخوانی ندارند، اما مسلمانان را از پيشترفت های دانش باکی نيست زيرا که: 
 

اروتیـزم بــومی!

تازگی ها اروتیزم هم به فهرست گفتمان ‏های شعر و ادبیات برونمرزی افزوده شده است و بسیاری از شاعران جوان در این حوزه نیز به طبع آزمایی پرداخته اند. البته این رشته در ادبیات فارسی، آنچنان هم که برخی می‏ پندارند، تازگی ندارد. واژه عربی ِ "عروس"، که به زبان فارسی نیز راه یافته است، همان اروس (Eros)، نام ِالهه عشق در یونان باستان است که از زبان یونانی به زبان عربی صادر شده است. واژه همریشه دیگری در این باره، که در زبان فارسی کاربرد چندانی ندارد، "عرس" ( به ضم عین و سکون را) می باشد که به معنای جشن و شادمانی و سرور سرخوشی ست و امروزه می توان واژه های"بزرگداشت" و "نکوداشت" را نیز به معناهای آن افزود. پس رفتارها و کردارهای "اروسی"، در فرهنگ و زبان فارسی ریشه ای کهن دارد و ما همچنان زناشویی را عروسی می نامیم.

در ادبیات کهن فارسی نیز شعر اروتیک فراوان است. این هم نمونه هایی از این گونه شعردر آثارِ پیشینیان:

زیر دامان تو پنهان چیست ای نازک بدن 
نقش سُم آهوی چین است یا برگِ خُتن 
(ابوالعلا گنجوی)

بزیرِ دامن ِ آن شــوخ دیـدم 
دو انگشت از ید قدرت شده خم 
(لاله)

کف پای بلورینت، اگر دست دعا گردد 
ز محرابِ خّم رانت، چه حاجت ها روا گردد! 
(مجمر اصفهانی)

کمر از کوه برون آید و این لعبت ِ شوخ 
عجبم این همه کوه از کمر آورده برون 
(صبوحی)

گربگویند تو را با پسر ِ غیر چه کار 
مادرش را به زنی گیرم و گردم پدرش 
(ایرج میرزا)

تا آنجایی که من می دانم، شعر اروتیک پیشینیان همه مردانه و ساخته و پرداخته شاعران مرد است. البته نمی دانم که شاعران زن نیز در روزگار ما شعر اروتیک می سرایند یا نه؟* اما می‏دانم که برخی از شاعران مرد در گذشته در این حوزه، خیال ورزی‏ ها کرده اند، مانند؛ انوری ابیوردی، سعدی، خاکشیر اصفهانی و ایرج میرزا. چون در گذشته، شعر در فرهنگ ما دربرگیرنده همه گستره ‏های هستی بوده است، پیشینیان درباره بسياری از پديده ها، منظومه می ساختند. برای نمونه، واحدی بخارایی درباره همسرش که سری بی مو داشته است. نوشته است که:

ای شوخ، رُخت ز لاله محبوبتر است 
هر عضو ز اعضای دگر خوبتر است 
گر کاسه ی سر نداردت موی چه غم 
بی موی چو کاسه بود، مرغوبتر است

و یا شاعری که همسرش بینی نداشته است، این چنین گفته است:

بینی اگر نمانده برآن چهره، عیب نیست 
منبر درون ِ کعـبه نمی دارد احتیاج

اما از همه زیباتر این بیت است که شاعر درباره دلبر آبله روی خود سروده است.

یار من بسکه نازک است تنش 
مانـده جـای نـگاه بربـدنـش 
....................................................... 
1. شاید اروتیک خواندن این گونه شعر، جای پرسش داشته باشد. 
2. می دانم که برخی از شعرهای فروغ،تن به این گستره می زند. مانند قطعه ای که با این مطلع آغاز می شود:

گنه کردم گناهی پر زلذت 
در آغوشی که گرم و آتشین بود 

....................

https://www.balatarin.com/users/eh118/links/submitted

 https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

 

کـلنجارِ ِ اهلِ دين با جُستاوردهای داروين (3)

يکی از بازتاب های بزرگ دوران روشنگری بر اديان جهان اين بود که آن ها را ناگزير از بازنگری در کتاب های مقدس خود و تفسير دوباره متون آن ها در پرتو دستاوردهای انقلاب صنعتی اروپا کرد. از آن زمان تا کنون، دين هايی که پيش از آن پيشرو و رهنمود دهنده بودند و پاسخ هر پرسش را در کتابِ مقدسِ خود می يافتند و می دادند، ناگزير از بازخوانیِ آن متون برای يافتن اشاره ای به کشفيات و اختراغات تازه صنعتی شده اند.

 اکنون هربار که پژوهشگری راز تازه ای از جهان هستی می گشايد، اهل دين، آسيمه سر به تکاپو می افتند تا نشان دهند که رمزِ آن راز، در هزاره های گذشته در کتابی که آنان آسمانی می پندارند، وجود داشته است. اين چگونگی را می توان درباره پيدايش هر پديده تازه علمی و صنعتی ديد. زمانی که گوی گون بودن زمين و گردش آن بدور خورشيد آشکار شد، دکانداران اديان ابراهيمی نخست آن را "کفر" خواندند و آنگاه که پذيرش همگانی و جهانی يافت، با اشاره به ده ها آيه و حديث و روايت گفتند و نوشتند که اين موضوع پيش تر در کتاب آسمانی آنان آمده بوده است. هم چنين است داستان کشف وجود ميکروب و ويروس، رفتار ابر و آب، چگونگی پيدايش دريا، اختراع ماشين و راديو و تلويزيون و تلفن و پرواز هواپيما و کشف ژن، گام نهادن انسان بر خاک ماه، برآيش هستی از تک ياخته آغازين در آب، پيدايش بانک، بيمه، لايه اوزون، کامپيوتر و اينترنت و فيسبوک و تلگرام. هربار که پديده تازه ای ساخته می شود، دکانداران اهل دين با شتاب، آيه، حديث و يا روايتِ مربوط به آن را پيدا می کنند و با بافتن آسمان و ريسمان بيکديگر، نشان می دهند که پيدايش چنان پديده ای در دين مبين آنان پيش بينی شده بوده است!

نيز چنين است داستان انديشه های مدرن، از آثار ارسطو تا ساختار شکنی مدرن و آموزه های مارکس و فرويد و هايدگر، تا مفاهيم مدرن درباره آموزش و پرورش و بهزيستی و بانکداری و بورس و بيمه. اهل دين برآن اند که هر آنچه گفته شده است و گفته خواهد شد را می توان در سيره انبيا و اوليا پيدا کرد. اگر هم پيدا نشد، آن را در آثار پيران رهروی چون شيخ طوسی، سيد طاووس و علامه حلّی می توان يافت. اين چگونگی، دين را که تا پيش از انقلاب صنعتی، همه ی پرسش های مردم را پاسخ می داد و ديگران را پيرو خود می پنداشت، اکنون پيرو دانش و صنعت مدرن کرده است.

دنبـــاله ی اين نوشته را در اينجا بخوانيد.

 

آینده و دین

بیهوده نباید امیدوار بود که خوانش تازه ای از متن های مقدس و حدیث ها و روایت ها چاره ساز باشد. بیهوده نباید دل خوش کرد که فلان ملای فکلی وحی را انکار کرده است و بهمان آیت الله، انتظار را نمادی سمبولیک خوانده است و یا با فلان بهایی چای خورده است. این ها رویدادهای حوزوی ست که حاکم بودن آخوندها، آن ها را به میدان رسانه های همگانی کشانده است. 

به گمان من آنچه دین را در دینای کنونی برای کشورهاِیی مانند ایران بی معنا می تواند بکند، رونق اقتصادی و کار و سرگرمی و دلگرمی و امیدواری مردم به زندگی ست. این چگونگی در مالزی و اندونزی رخ داده است و اکنون بیشترِ مردم آن کشورها بجای بحث های بیهوده درباره خوانش تازه از دین و آشتی دادن دین و دانش و کم کرد ن شُر ملاها و گفت و نوشت درباره وجود خدا و جان و جن، در پی پیوستن به قافله کشورهای صنعتی هستند. 

هر چه انسان آسانتر و بهتر بتواند به این دنیا بپردازد، از آن پرداختن به آن دنیا بی نیازتر می شود. در دنیای کنونی، بیکاری و کسادی بازار، مادر همه بدبختی ها و خرافه پرستی هاست. در برابر آن، کار و سرگرمی و دلگرمی، شورآفرین و زندگی ساز و کهنه سوز است. آبادی، شادی می آورد و شادی بسی بیشتر از اندوه با آزادی سازگار است. 

دنبـــاله اين نوشته را در اينجــا بخوانيد:

 

کلـــنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين (2)

در بخش نخست گفتيم که جستاوردهای داروين درباره چگونگی پيدايش هستی، يکی از سه رويداد بزرگ تاريخی ست که اديان  ابراهيمی را با چالش روبرو کرده است. البته دامنه اين خطر همچنان در واگستری و پيشروی ست زيرا که بخش بزرگی از پيروان ِ اين اديان در سرزمين هايی زندگی می کنند که بسياری از مردمِ آن ها، هنوز نه توانايی خواندن و نوشتن دارند و نه دسترسی به رسانه های همگانیِ ديداری و شنيداری. از سويی نيز، انديشه برآيشی در سده گذشته چنان جايگاه کانونی دردانش های زيست شناسی، پزشکی، کشاورزی، دام پروری، ژن پردازی، داروسازی، روانشناسی، کردار شناسی، مردم شناسی و مهندسی يافته است که شايد در نسل های آينده، همگان ناگزير از آشنایی با آن در آغاز زندگی آکادميک خود باشند. افزون بر اين، انديشه برآيشی در چند دهه گذشته، در پرتو بسترِ پژوهشی ژرف خود، به گونه ای بازپرداخت شده است که برگردان آن به زبان های ديگر آسانتر و دريافت آن آسانياب تر است.

در نيمه دوم سده نوزدهم ميلادی، هربرت اسپنسر1 که خود را علامه دهر می پنداشت و درهمه ی زمينه ها سخنی برای گفتن داشت، با برداشت آزادی از تئوری داروين، آن را با تکامل و رشد و پيشرفت، پيوند داد. وی ادعا کرد که جهان از ذرات ريز همگونی ساخته شده است که هماره در کشش و کوشش برای دگرگون شدن هستند. از اينرو، دگرگونی در ميان پديده های جهان، زاده اين چگونگی ست. از ديدگاه او پيچيده ترين ساختارها، پاياندادِ تلاش آنان برای برتر و بهتر شدن است زيرا که همه ذرات، هميشه در پويش و تکاپو بسوی تکامل و پيشرفت و دگرگون شدن اند. اسپنسر، برآن بود که تکامل روندی هدفمند است و جهان کارگاه کمال. او انسان را کامل ترين جاندار جهان می پنداشت و پنداره کمال را نه تنها برای روندهای زيستی که درباره فرهنگ و تمدن نيز بکار می برد.

در حقيقت هرآنچه از نيمه دوم سده نوزدهم ميلادی تاکنون بنام تئوری وانديشه های داروين از راه ترجمه های دست چندم از ترکيه عثمانی و هندوستان به ايران رسيده است، همه انديشه ها و تئوری علامه هربرت اسپنسر است که هر نکته ای که در نوشته های او درست است، تازگی ندارد و هر نکته اش که تازگی دارد، درست نيست. در بخش های ديگر خواهيم ديد که کتاب های داروين در  آن روزگار به خاورميانه رسيده بود، اما اين که چرا انديشه های پوچ و دانشی نمای هربرت اسپنسردر سرزمين های اسلامی بجای انديشه های تازه و دگرگون کننده داروين منتشر و فراگير شد، نيازمند به بررسی ويژه خويش است. انديشه های اسپنسر، چيزی فراتر از پنداره های يهودی – مسيحی نيست. اين پنداره ها برای پيروان اديان ابراهيمی پذيرفتنی تر از گزاره های دگرگونساز و ويرانگرِ تئوری داروين است.

دنبـــاله اين نوشته را در اينجا بخوانيد.

کلمه ها و ترکيب های تازه!

از میان همه ی واژه ها و ترکیب های تازه ای که آخوند ها ساخته اند، دو مفهومِ مرکبِ، از همه زشت تر و آخوندی تر و زننده تر است. نخست، "میعانات گازی" به معنای گاز مایع هیدروکربنی جدا شده از گاز طبیعی ست که پیش تر، گاز ِمایع خوانده می شد. ترکیب دوم، "نزولات آسمانی"، به معنای بارش باران و برف و تگرگ و هرآنچه از آسمان می بارد است. پیشینیان درباره تعریف گفته اند که هر تعریف باید کامل و جامع و مانع باشد. یعنی که همه رویه ها و سویه های پدیده مورد نظر را تعریف کند. دیگر آن که دربرگیرنده همه ی گونه های آنچه را تعریف می کند، باشد و هم نیز، تعریفِ کننده ی پدیده دیگری نباشد. اما نزولات آسمانی را می توان درباره فضله پرندگانی نیز که برروی درخت نشسته اند و یا در حال پرواز از خود نازل می کنند، بکار برد.

در همین راستا، جمله ها و ترکیب های لوس و بی مزه دیگری نیز مانتد، "سبز باشید" و یا، "دست گل تان درد نکند" ساخته شده است که کاربرد هردو نادرست است. سبزی، ویژگی گیاهان سبز است. اما این رنگ در جانوران نشانه کپک زدگی و عفونت و گندیدگی پس از مرگ است. البته سبزه در مورد زنگ پوست انسان کاربرد دارد، اما مراد از سبزخواهی انسان، آرزوی شاداب بودن اوست. شاید معادل این چگونگی برای انسان، سرخ و سفید باشد. می گوید؛ (گلِ سرخ و سفیدم کی میایی). 
در جمله ی، دست گل تان درد نکند، گذشته از لوس بودن، اين جمله، خطايی منطقی نيز دارد، زيرا که گوینده می خواهد بگوید که دستتان که همانند گل است و کارهای نیکویی همسنگِ گلکاری می کند، درد نکند. اما با گفتن ِ دست گل تان درد نکند، می گوید دست گلی را که شما صاحب آن هستید، درد نکند! 
...............
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

کلـــنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين (1)

تا کنون سه رويدادِ بزرگ در تاريخ ِاديان ابراهيمی، جهان بينی اين دين ها را به چالش کشيده است. نخست بازيابی ِانديشه های فيلسوفانِ يونانی، به ويژه آثارِ ارسطو در سده های دوازدهم و سيزدهم ميلادی که خِرَدمداری و روشمندی آن ها، زمينه سازِ ردِ وحی و افسانه باوری شد. دوم، رنسانس و پی آمدهای آن، به ويژه انقلابِ صنعتی اروپا بود که با به پرسش گرفتنِ همه باورها و راه ها و روش های پيشين، ساختار ِافسانه ای گيتی را در هم ريخت و زمين را که تا پيش از آن مرکزِ هستی پنداشته می شد، يکی از ميلياردها سنگ ريزه در گوشه ای از کيهان دانست.

سومين رويداد، انتشارِ جُستاوردهای چارلز رابرت داروين در نيمه سده ِنوزدهم ميلادی بود. داروين با بررسی فسيل های زيستارانِ پيشين، در نخستين کتاب خود، "خاستگاه رسته ها"، در سال ۱۸۵۹نشان داد که گياهان و جانوران ِکنونی، نه آفريدگانِ پروردگاری آسمانی، که پروردگان ِزمينی با تاريخی سه و نيم ميليارد ساله اند، که با گذر از هزاره های صبر و ستيز، از زيندگان تک ياخته ای درِ درياهای آغازين برآمده اند. اين چشم انداز، با ردِ آفرينشِ هستی، انسان را که تا پيش از آن،"اشرفِ مخلوقات"، و "قلبِ عالمِ امکان" پنداشته می شد، زينده ای از بی شما زيندگانِ زمين دانست.

دنبـــاله اين نوشته را در اينجا بخوانيد:

تمدن، فرهنگِ پذیرشِ مدارا با دیگران است.

اگر تمدن را داشتن و پذیرشِ پیش نیازهای زندگی شهری تعریف کنیم. آنگاه می توانیم بگوییم که تمدن، فرهنگ پذیرشِ مدارا با دیگران، بویژه ناآشنایان و همزیستی هنجارمند و بی ستیز با آنان است. زندگی گروهی نیازبه هنجارهای ویژه ای دارد که یا ریشه در ساختارِ ژنتیک جانوران گروه زی دارند، مانند؛ زندگی بسیاری از پرندگان، مورچگان و گرگ ها، و یا از نهادهای اجتماعی مایه ور می شود مانند، رفتارها و کردارهای اجتماعی انسان. جامعه جانوران، بی که آن ها بخواهند و یا بدانند، هماهنگی و نظمی اُرگانیک دارد که هدفِ آن برآوردن نیازهای همه ی افرادِ گروه است. آن هماهنگی، هرگاه نیز که برهم زده شود، خودبخود گرایشی به بازگشت بسوی ساختار آغازینِ خود دارد. جامعه انسانی نیز، در بررسی نهایی، برآیندی از کردارهای پایدار برآیشی اوست، اما فرهنگِ رفتاری آن، بسی بازتر و آزادتر از جامعه جانورانِ دیگر است. انسان نیز، چون دیگر جانورانِ گروه زی، به آسانی می تواند در گروهِ کوچکِ همخونِ خود، با خویشاوندان اش بزید و از سودی که زندگی گروهی دارد، بهره مند شود. اما زندگی با دیگران، در گستره بزرگتری بنام شهر که در آن رشته ی پیوند مردم، حقوق شهروندی آنان است، کاری بسیار دشوار و ناطبیعی ست. پژوهش های برآیش شناسی نشان داده است که انسان می تواند در هر زمان، با نزدیک به ۵۴ نفر، دوستی و مراوده و نشست و برخاستِ سودمند داشته باشد و هر شماری فراتر از آن، به دوستان فیسبوکی انسان مانند می شوند که می توانند دوستانی بیگانه باشند که ما نه آن ها را دیده ایم و ای بسا که هرگز نیز نبینیم و نشناسیم.
زندگی گروهی قبیله ای که تاریخی چند ده هزارساله دارد، زندگی ساده ی گروه های همخون انسانی ست که قوانین درونگروهی هریک، ریشه در تجربیات سودمندِ زیستبومی و خواهش های غریزی آنان دارد. در این شیوه زیستی، مفهومِ "خودی" با چشمداشت به حضور مردمِ قباِیِل دیگر تعریف می شود. دیگرانی که ناخودی و بیگانه پنداشته می شوند و کاربردِ گذشت و مدارا در پیوند با آنان، تنها در جایی که سودی برای قوم و قبیله خودی داشته باشد، پسندیده است. اما هنگامی که انسان از خاک و خون می گذرد و به فرهنگِ شهروندی می رسد، ناگزیر از همزیستی با افراد و گروه های دیگری ست که سود و زیان همگونی با آن ها ندارد. این چگونگی، نیاز به آگاهی از حضور دیگران و پذیرش حقوقٍ شهروندی آنان دارد. تا زمانی که کسی از حضور دیگران در جهان، با حقوقی همانندِ خود آگاه نباشد و آنان را لولندگانی فرودست تر از خود بداند، هرگز آنان را حقوقمند نیز نمی تواند بپندارد و به نیاز به رواداری با آنان نمی اندیشد. چنین است که می گویم؛ تمدن، فرهنگ پذیرشِ مدارا با دیگران، بویژه ناآشنایان و همزیستی هنجارمند و بی ستیز با آنان است.
تا زمانی که مردمان سرزمینی، آگاه از حضور یکدیگر در آن سرزمین نباشند، تاریخ در آن سرزمین، تنها روایت خیز و ستیز و گریز، میان گروه های انسانی همسایه، یعنی قبیله ها، آل ها، ایل ها و سازمان ها خواهد بود. این چگونگی در روزگار کنونی، شکل تراژیک و دهشتناکی بخود گرفته است. کشتارهای سال ۶۷ در ایران را می توان، نمونه ای از این چگونگی دانست که در آن گروهی، با انکارِ گروه های دیگر، دست به ریشه کن کردن آن ها زد. این رویدادها نشان از فرهنگ جنگل زیستی دارند و شوربختانه هر روز بر دامنه گستره آن ها در جان افزوده می شود.
...........
https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

 

دلار

دلار ای دلار ای دلار ای دلار
کجا می شتابی چنين بی قرار
 
همه چشم ها خيره بر روی توست
ز مـلا و دلال و بـازارِ کـار
 
همه عاشقان جمال تو اند
موافق، مخالف، ولايتمدار
 
يکی سوی تو آيد از آن طرف
يکی می کند با تو زينجا فرار
 
بزرگان دين را بزرگی ز توست
که اکنون تويی ذات پرودگار
 
"خدا را برآن بنده بخشايش است"
که دارد ز تو صد هزاران هزار
 
شتابان کجا اين چنين بی خيال
فراتر ز هر چه منار و چنار
 
همه ارج و قرب تو اسلامی است
وگرنه نبودت خريدار و يار
 
گر ايران ِ اسلامی اکنون نبود
کجا می شدی مايه افتخار؟
 
همان هش تومن بودی يا نُه تومن
کجا می رسيدی به صد يا هزار
 
کجا ارز دلخواه ما می شدی
کجا می شدی ارز ِ آينده دار
 
چو در ليفه تنبان رهبر شدی
فزون شد تو را ارزش و اقتدار
 
کنون اصل خود را تو گم کرده ای
هوار ای هوار ای هوار ای هوار
 
خيال از تو جامانده از سرکشی
ريال از تو افتاده از اعتبار
 
الم شنگه برپا چرا می کنی
سکولار ِ سگ مصب ِنابکار
 
تو کز محنت ديگران بی غمی"
چه نقشی ات باشد در اين کارزار
 
شنو از من اين پند بی بند را
که سازد تو را تا ابد ماندگار
 
اگر اين حکومت ز جا برکنَی
"تو جاويد مانی و ما رستگار"
...................
https://www.facebook.com/eharandi
 

کردارهای برآيشی، انسان و کشاورزی

بخش ديگرِ دگرگونسازِ کشاورزی، پيدايش ورزش و ادبيات و هنر بود. انسانِ جنگل ‏زی، نيازی به ورزش نمی‏ داشت، زيرا که دوندگی روزمره، نايی در تن او برای ورزش برجا نمی ‏گذاشت. انسان در پرتو کشاورزی توانست که از چرخه روزمرگی رها شود و بتواند بی که نگران آب و نان خود باشد، به کار ديگری دست زند. آنچه کارِ فکری خوانده می ‏شود، برآيندی از کشاورزی ست که هم به پيدايش رشته ‏های کاری ديگری کشيده شد و در پايان به ويژه‏ کاری راه بُرد، و هم برای نخستين بار در تاريخ جانوران، تن های چاق و پر چربی پديد آورد. پيدايش ويژه کاری، يکی از برآيندهای بزرگ کشاورزی ست.

پيدايش خط و نگارش را نيز بايد يکی از برآيندهای بزرگ کشاورزی دانست. اين برآيندِ بزرگ، انسان را در سپارشِ انديشه‏ ها و تجربه ‏های خود به آيندگان توانمند نمود. از آن پس هر نسل توانست که دنباله کارهای گذشتگان و پژوهش‏ ها و بررسی‏ های نسلِ پيشين را بگيرد و دانش انسان را در همه رشته ‏ها افزايش دهد. گذشته از آن، پيدايش نگارش و خط سببِ فرهنگ و حافظه ويژه ‏ای شد که به آن،"فرهنگ کتبی" می ‏گويند.9

با آغاز روزگار روشنگری، دوران تازه ‏ای در تاريخ انسان آغاز شد که دوران مدرن نام گرفته است. بازتاب ‏های شگرف اين دوره، آن چنان ژرف و فراگير است که کولاک آن دامن گيرِ همه جهان هستی شده است.

دنبــاله اين نوشته را در اينجا بخوانيد.

برخی از ریشه های تاریخی نگرشِ مدرن

برخی از ریشه های تاریخیِ رویداد بزرگی که اکنون، "نگرشِ مدرن"، نام گرفته است را باید در قرون وسطا، بویژه در سده سیزدهم میلادی پی جست. درآن سده، پیشامدهای پیاپی فرهنگی، دینی، اقتصادی، رزمی و جغرافیایی بسیاری رُخ داد که بیش از پیش ذهن و زبان و جهان غربیان را دگرگون کرد. چندی از آن رویدادها این هاست؛ هنگامه ی ترجمه، جنگ های صلیبی، شکست های مسیحیان صلیبی از خوارزمیان و نیز از عثمانیان، برپایی امپراتوری عثمانی، رسیدن چنگیز مغول به اروپا، پیدایش فرهنگ نوشتاری، توپ، تفنگ و رسیدنِ آسیاب بادی از خاورمیانه به اروپا.

در سده سیزدهم، برگرداندن آثارِ فیلسوفان یونانی و بسیاری از اندیشمندان ایرانی و عرب از زبان های عربی به لاتین آغاز شد. در فهرستِ این آثار، می توان از اندیشه های ارسطو، افلاطون، فیلوپونوس، بقراط، جالینوس، طالس، ارشمیدس، فیثاغورث، بطلمیوس، هرودوت، ابن سینا، فارابی، الکندی، اخوان الصفا، ابن طُفیل، موسی بن میمون و کتاب های پایه ای برخی از آن بزرگان، مانندِ؛ قانون، شفا، احصاء العلوم، تهافت الفلاسفه، تفسیرِکبیر و رساله های بسیاری از اندیشه های فیلسوفان یونانی با حاشیه نویسی اندیشمندانی چون ابن رشد، الکندی، فارابی و پورِ سینا، به زبان های اروپایی برگردانده شدند. این آثار، با خود نگرش های غیرِدینی و خِرَدمدار را، که برای غربیان تازگی داشت، بهمراه آوردند و زمینه ساز پیدایش شخصیت های علمی بزرگی مانند توماس اکوینوس، که او را پدر نگرش مدرن می خوانند، شدند. یکی از بازتاب های این چگونگی، رفتنِ آموزش و پرورش از کلیساها و آموزشگاه های دینی، به دانشگاه های نوبنیاد مانند، آکسفورد و کمبریج در انگلستان و تولوز و اورلین و مونتپُلی یر در فرانسه، رُم و فلورانس در ایتالیا و مارسیا و پلانسیا در اسپانیا، و نیز موجِ دومِ ترجمه آثار فیلسوفانِ یونانی از زبان عربی و آشناییِ اندیشمندانِ کاتولیک با کسانی مانند ابوریحان بیرونی، ابن سینا و خواجه نصیرطوسی بود.

آشنایی توماس اکوینوس و همگنانِ او با آثار ارسطو از راه نوشته های ابن سینا سبب شد که برای نخستین بار، نگرشِ دینی اربابانِ کلیسا، که تا آن زمان، تنها نگرشِ راستین انسان به هستی پنداشته می شد، با دیدگاه های دیگری که برای کاتولیک های اروپایی تازگی داشت، روبرو شود. این رویارویی، ذهن بسیاری از دست اندر کارانِ دستگاه کلیسا را به کوشش و کندوکاو، در راه یافتن راهی برای مبارزه با نگرش ها و چشم اندازهای کفرآمیزِ وارداتی واداشت. امروزه برخی از پژوهندگانِ تاریخ اندیشه، با اشاره به پیایندهای هنگامه ی ترجمه، براین باورند که چون آثار فیلسوفانِ یونانی، با لعابی از مشربِ عرفانی و نگرش شاعرانه ی ابوعلی سینا، به غرب رسید، زمینه را برای قانون، اخلاق و حقوق مدرن، آماده ساخت.۱

دنبــــاله اين نوشته را در اينجا بخوانيد.