ســـوء تفــاهـم

روزی که مذهب باعث سوء تفاهم شد
همزيستی، همداستانی، همدلی گم شد

ترفند باز ِ پاچه - ورمالی رسيد از راه
ژرفای چشم انداز، خالی از ترنُم شد

دستی درون خواب ما فرمان آتش داد
دريای روياهای فردا پُرتلاتُم شد

ریش و عبا همچون وبا بگرفت ایران را
خود- برتر- انگاری و بیقی شاخ شد، دُم شد

فواره ی خون شد نماد آرمانخواهی
زهد و ريا، پروانه ی حق تقدّم شد

شيطان تعارف کرد و آدم خورد گندم را
اما چـرا در اين مـيان، بـدنـام گـندم شد؟

اين گونه، از هم دست های ما جدا گشتند
اين گونه، روياهای ما گم در دلِ خُم شد

بيزار گرديديم از يکديگر و از خويش
وقتی که مذهب باعث سوء تفاهم شد.
........
هربار که ناگزیر از ساختن واژه ای می شوم و یا واژه ی کم کاربردی را بکار می برم، بیاد واکنش دوستانی می افتم که در گستره ی زبان شناسی، از دانش و آگاهی و حساسیت و ذوق آنها بسیار آموخته ام. کسانی چون؛ داریوش آشوری، اسماعیل نوری علا، ماشاالله آجودانی، هادی خرسندی، همایونِ فولادپور، پری آرین، کی برکان بارن و چند تنِ دیگر. کاربردِ واژه های "پاچه - ورمال" و "بیق" در این منظومه کوتاه، مرا در گستره ی خیال در برابر واکنش این دوستان واداشت.

زهرخند تاریخ

آمد
از آنسوی زمان
از آنسوی جهان
با نگاهی که گردن می زد!
و خطابه ای از افسانه و اسطرلاب
برآتش ریخت
با فوت و فنی عتیق
از ترفند و تباهی و تکرار.

چه تیرها و تبرهایی در نگاهش بود!
چه فرداهایی در صدایش!
وما، چه تکبیرگویان 
در ماه نگریستیم و گریستیم!

اکنون 
دریاها از دشت ها 
و دشت ها از رودها
و رودها از چشمه ها 
و چشمه ها از کرشمه ها بریده اند
و پرندگان، 
از شاخسارِ رویاها پریده اند
و جای خالی بالهایشان 
در آسمانِ آبیِ البرز
حفره های درهمِ زوزه ها ی گرگان گرسنه است   

کودکانِ کالِ زمان
سیلابِ های خیابان های جهان اند
برخیان راه های هماره در راه
راهیان موج های رونده در چاه
و گل های صد پر
زهرخندِ تاریخ بر گورهایشان

اکنون دیگر هیچ
دیگر هـیــــــچ موجی، اوجـــی
دلی را هوایی نمی کند.
و هیـچ چیز
به هیـچ چیز نمی ماند.