شعرِ واژه پوش
وقتی بهار با یادِ تو زیبا می شود
عشق،
با نام تو معنا می شود
و شعر،
گریزگاهی از دوزخ
به آسمانِ آبی بی تاریخ
همین است که هست؟
نه.
بسیار است که نیست
درنگ باید گرد
تا سیمی از سپیده در هر نگاه
آه،
راه،
گاه،
بنشین و تماشا کن
گاهی
راهی
این گونه باز می شود
و،
چرا باید دیوانه نباشم؟
چــــرا؟
مگر کسی، چیزی، جایی
پیش از این
بیش از این
آسمان را
زمین را
زمان را
تکان داده بود؟
ای شعرِ واژه پوش
برهنه شو
بی واژه می خواهمت
وقتی بهار با یادِ تو زیبا می شود
عشق،
با نام تو معنا می شود
و شعر،
گریزگاهی از دوزخ
به آسمانِ آبی بی تاریخ
همین است که هست؟
نه.
بسیار است که نیست
درنگ باید گرد
تا سیمی از سپیده در هر نگاه
آه،
راه،
گاه،
بنشین و تماشا کن
گاهی
راهی
این گونه باز می شود
و،
چرا باید دیوانه نباشم؟
چــــرا؟
مگر کسی، چیزی، جایی
پیش از این
بیش از این
آسمان را
زمین را
زمان را
تکان داده بود؟
ای شعرِ واژه پوش
برهنه شو
بی واژه می خواهم ات
