ســــکولار

بی بی سخت نگران جان پسرش بود و هنگامی که از درگاه خدا و انبیا و اولیا نااميد شده بود، دست بدامن آقای مرآتی، آموزگار دبستان روستا شده بود. آقای مرآتی در کمک به مردم روستا زبانزدِ خاص و عام بود و با آن که به بی بی گفته بود که چيزی درباره علم پزشکی نمی داند، اما بی بی از او خواسته بود که هر جوری شده يکبار همه کتاب های عالم را ورق بزند و ببيند که چه بلايی سر پسرش آمده است.
آقای مرآتی اول از اين خواهشِ بی بی خنده اش گرفته بود، اما بعد ناگهان فکرِ بکری به ذهن اش رسیده بود و با خودش گفته بود که خب، حالا که می گویند هوشِ مصنوعی برای هر پرسشی جواب دارد، بد نیست امشب با فیلتر شکن سری به سایت گوگول فارسی بزنم و از هوش مصنوعی درباره ی این مرض کمک بگیرم. آخه آقای مرآتی کامپیوتر باز هم بود و شبها تا نيمه، مثل سگِ پاسوخته – البته از نوع مجازی اش – از اين سایت به آن سایت می رفت و در این وبگردی اش، روی یا توی گوگل و فیسبوک بیشتر می ماند و هرشب چیزهای تازه ای یاد می گرفت. برای همین او فیسبوک را "فیض بوک" می خواند، چرا که از آن فیض می برد و گاه لینکی را بقول امروزی ها در کامپیوترش "سیو" می کرد و یا برای دوستانش می فرستاد.
حالا بی بی آمده بود که جوابِ سئوال اش را از آقای مرآتی بگيرد. آقای مرآتی هم خيلی جدی گفت که؛ بی بی، من چندين بار اين رفتار پسرت را در گوگول سرچ کردم و از "ای آی" هم پرسیدم. بی بی گفت، آقای مرآتی، شما میدونی که من سوات ندارم و چیزی از این که حرفایی که می زنی، سر در نمی یارم. بزبون خودمونی بگو بچه ی من چش شده؟
آقای مرآتی گفت، واللا، براساس اون چیزی که من دستگيرم شد، به کسی که به خدا و پيغمبر بد و بيراه میگه، "سکولار" می گويند. پسرت انگار اين مرض را گرفته. بیماری خطرناکی هم نيست، از قضا مُد روز هم هست. برو خدا را شکر کن.